قرآن کریمبه زبان فارسی

جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
از یقینت این سخن را گوش داربشنو این اسرار و صنع كردگار
اول بنیاد بر ذات خدایپادشاه راز دان و رهنمای
جوهی از نور خود پیدا بكردبس دلی كز شوق خود شیدا بكرد
حكم كرد از نیك و بد آنجایگاهتا شود پیدا بخود آن جایگاه
این جهان و آن جهان چون آفریدراز خود برجان ما كرد او پدید
از جلال خود نظر بروی فكندآتشی از شوق خود در وی فكند
جوهری بد از لطافت روشنیذات خود پیدادر آن بد بی منی
اول و آخر درو پیدا شدهعاشق از معشوق دل شیدا شده
هرچه بود و هرچه خواهد بود نیزاندران كلی نمود او جمله چیز
چاره نور تجلّی در رسیدخویشتن در خویشتن كلی بدید
در طلب آمد پس آنگه جوش كردجرعه از جام جلالش نوش كرد
در طلب برخود بگشت او هفت بارهفت پرگار فلك شد آشكار
عكس نور آنجایگه آمد پدیدراه بگرفت و درو شد ناپدید
آسمان از آن دو جوهر كرده شدنور عزّت از یقین چون پرده شد
گشته پیدا از كف او این زمینتاشود پیدا مكان اندر مكین
همچنان در جلوه بود آن نور پاكپس نظر افكند از بالا بخاك
هر دویكی گشت از روی شناختآن ازین و این از آن سوی تو تاخت
لیك این رازیست گفتم با تو بازلیك با ایشان نشاید گفت راز
ذرّه از نور او شد آفتاباز بخارات زمین تر شد سحاب
نور پیدا گشت و شد ظلمت نهانكرد پیدا نور در روی جهان
روی عالم را همه انوار دادبعد از آن تركیب پنج وچار داد
روز نورست و بظلمت شب بساختنور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت
اصل و فرعی در میان آمد پدیدتا همه روی جهان آمد پدید
خاك و آتش سخت در پیوست كردتا از آن روی زمین را سخت كرد
كوه شد پیدا ز بهر ساكنیتا شودآنجا مقام ایمنی
آفتاب از وی قمر بستد روشیافته در دور گردون پرورش
روحها از ذات خود پیدا نمودپس تمامت نقش آن اشیا نمود
كرد از روی قمر پیدا نجومتا ازین پیدا شود راز علوم
از چراغ صد هزاران شمع راباز افروزد یكی در جمع را
اینهمه از نور شمس آمد پدیدبعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید
سفل را نفس عناصر ساخت اوانگهی باران ز عنصر ساخت او
ذات حق زینها منزّه آمدستاین كسی داند كه آگه آمدست
راز حق پیدا بكردست این صفاتانبیا كردند شرح و وصف ذات
ذات حق این جملگی تقریر كردعلو و سفل آنجای در تحریر كرد
ذات حق در جزو و كل مستغرقستگر ببینی ور نبینی خودحقست
انبیا را كرد پیدا هم زخودبعد از آن بخشید كل را هم ز خود
علو روحانی و ظلمت سفل بودنیست درهستی خود پیدا نمود
صد هزار و بعد از آن بیست و چهارانبیا از نور خود كرد آشكار
عالم جانست علو این را بدانعالم سفلست جسم ناتوان
ماه و شمس و روز و شب با یكدگرساخت تركیبی چنین پیروز گر
شش جهت در سفل آمد راستیتا شود پیدا در آنجا خواستی
پنج حس در شش جهت سالار كردهفت را با هشتمین دوّار كرد
مختلف كردش تمامت جزو جزوتا شود پیدا بكلی عضو عضو
پس عناصر رادرآمیزش نشاندهر یك از راه دگرشان سیر راند
ضد یكدیگر نهاد این هر چهارتا شود اسرار ایشان آشكار
موضع هر یك بكلی راست كردتا همه كار جهان را راست كرد
موضع آتش بسوی شرق بودگرچه در هر جای همچون برق بود
موضع باد از غرور است این بدانموضع آب از جنوب آمد روان
خاك بد مغز همه اسرارهاگشته پیدا اندرو انوارها
این همه بر عقل آرایش بكردبعد از آن در زیر پالایش بكرد
هفت دریا را بصنع خویشتنزیر خاك آورد پیدا ما و من
آسمان در گرد ما آمد زشوقاین عجایب بشنو از اصحاب ذوق
گرچه اندر ذوق و شوقند و شتابكوكبان چرخ و نور آفتاب
چون نظر بر خاك دارند این همهبلك نور پاك دارند این همه
اصل كار خاكست در اسرار حقمی​شود آنجا همه انوار حق
بعد از آن چون خویشتن افكنده دیداز میان جمله خود را زنده دید
چون نظرگاه خداوند آمد ایننام آن شد آسمان، این شد زمین
ذات بیرون درون بگرفته استبر سر هر كس قضائی رفته است
عقل پیدا كرده است از صنع خودتا شود پیدادر آنجا نیك و بد
عقل پیدا كرده تا شد رهنمونهر یك از لونی دگر آید برون
چون بگشتند جملگی در گردخاككرد پیدا جسم ما از آب پاك
آتش آنگه رازدان باد شدهر دو را كار از دگر آباد شد
آب همچون آینه روشن نمودخاك را این هر سه آنگه تن نمود
جان ز ذات آمد بره سوی صفاتجسم ازو دریافت ناگه این حیات
جمله را با یكدگر تركیب كردآنگهی با یكدگر ترتیب كرد
عقل با تن پرورش آغاز كردراه اول را بآخر ساز كرد
جمله ذرّات گشته متّصلفاعل افلاك بر این مشتعل
این رموز ما ز جائی آمدستكاندرآنجا عقل رهبر گم شدست
چون نظر با یكدیگر پیوند شدراه پیدا گشت و كل در بند شد
جزو خود كل دید در ره گم شدهبود چون یك قطره در قلزم شده
پس سؤال دیگر از وی خواست كردگفت حق بود این و حق این راست كرد
چون همه او بود یكسر جزو و كلاز چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل
نیك و بد از چه پدید آمد زویچون همه گفت و شنید آمد زوی
چون همه او بود برگو این سخنتا شود پیدا مرا راز كهن
این یكی ره بین وان اعمی شدهاین یكی نادان و آن دانا شده
این یكی در عزّ و قربت آمدهآن یكی در رنج و محنت آمده
این یكی مال فراوان یافتهآن یكی یك لقمه نان یافته
این یكی بیچاره و حیران شدهآن یكی در ناز خود پنهان شده
این یكی جویای اسرار آمدهآن یكی در عین پندار آمده
این یكی فارغ نشسته از همهآن یكی در بسته برروی همه
این جسد را در حسد آورده استآن یكی رو در احد آورده است
این یكی عمر از خوشی و كام دلبرده بر سر یافته آرام دل
آن یكی در خون دل جان رفته كلاوفتاده در بلا ورنج و ذل
این یكی در گنج و آن یك در زحیراین یكی در ناز و آن یك در نفیر
این یكی مؤمن شده آن كافریاین تحیر را نه پائی نه سری
این یكی در قتل و خون آورده روعالمی از وی شده در گفتگو
آن یكی در راه جسم و بغض و آزآمده در راه حق درمانده باز
این یكی مردار خواری همچو سگمی​دود از بهر مرداری بتك
آن یكی از بهر آزار كسانروی را در جنگ كرده چون خسان
این یكی بر خلق و بر عزّت شدهبا همه ذرّات در صحبت شده
آن یكی از بهر ظلم و جور خلقمی​كند خواری نداند غور خلق
این یكی دانسته، آن نادان شدهازچه باشد جملگی تاوان شده
گفت عیسی این همه از اصل كاردر قلم آمد ز حكم كردگار
چون قلم با لوح شد آنجا پدیدهرچه او می​خواست شد زانجا پدید
نیك و بد برخاست یكسر از قلمتا بود اسرار از سرّ عدم
بر سر هر یك قضائی رفته استبرتن هر یك جفائی رفته است
هر یكی را آنچه او بایست دادهر یكی را راه دیگرسان نهاد
هر یكی را قسمتی تقدیر كردهر یكی را قربتی تدبیر كرد
تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهانسرّ او در غیب شد آنجا عیان
گرنداد اینجا درآنجا آن دهدبلكه آنجا بیش صد چندان دهد
محنت دولت ازینجا می​رودچون ببینی كار آنجا می​رود
پادشاه كردگار بحر و بركرده هر یك را بنوكاری دگر
هركه نقد آن جهان حاضر كندخویش را در قرب حق واصل كند
شكركن اینجا اگر چیزت نماندزآنكه آنجا نقدهای تو بماند
هرچه آنجا باشد آن آنت بودبهتر از جانان كجا جانت بود
حكم كرد او از ازل هرچه كه هستتا شود پیدا بجمله پای بست
هیچ كس از راز خود پی گم نكردلیك این صورت درآنجا گم بكرد
اوست اصل و مال دنیا هیچ دانمال دنیا نقش پیچا پیچ دان
آنكه بیشك خواری آنجا بدیدمحنت و خواری حق آنجا بدید
ای بسا شادی كه آنجا بیند اودر مقام مملكت بنشیند او
گر بصورت مر ترا رنجی نموددر صفت بیننده را گنجی نمود
نامرادی و مرادی این جهانتا بجنبی بگذرد در یك زمان
گر تو زینجا رنج و محنت می​بریرنج و محنت سوی دولت می​بری
گر ترا سنگی زند معشوق مستبه كه از غیری گهر آری بدست
گر ترا گوید كه جان درباز خیزجان خود را در ره او پاك ریز
گر ترا صد وعدۀ خوش می​دهنداین نشان زان سوی آتش می​دهند
گر ترا دنیا نباشد گو مباشور ترا عقبی نباشد كو مباش
چون ترا معشوق باشد به بودروی معشوق از دوعالم به بود
اوست اصل كار و باقی محنت استاوست مقصود و دگر ها زحمت است
چون ز فعل و قول خود آگه شودترك كلی گوید و باره شود
در مقام عشق صادق آید اودر فنای عشق لایق آید او
راه كل گیرد پس آنگه گم شودچون یكی قطره كه با قلزم شود
لیك این راه كسی باشد كه اودر میان ما بود بی گفت و گو
لیك این راه كسی باشد یقینكاخر و اول بود او راه بین
جمله را یك داند و یك بیند اویك زمان در عشق خود ننشیند او
باشد اندر كل اشیا كاردانتا بیابد جان جان اندر نهان
در بلای عشق او آرد قدمبگذرد از كفر و از اسلام هم
ای محقق این سخن زان تو استزنده دل هستی و این جان تو است
ای محقق این دل از جان و جهانمحو گردان آشكارا و نهان
ای محقق بگذر از بود و وجودزانكه پیدا راه او پنهان نمود
چون شوی پنهان ترا پیدا كندگر بوی پیداترا رسوا كند
هم تو نیكی كردۀ با سركسیهم عوض نیكی بیابی تو بسی
جهد كن تا نیك باشی در زمانجان خود از حرص دنیا وارهان
جهد كن تا خود ترا نیكی بودتاترا آنجایگه نیكی بود
زانكه راه نیكی آمد بر خلاصمرد از نیكی همی یابد خلاص
نیك بین هر چیز كو آورده استاو ز نیكی جمله پیدا كرده است
نیست بر تر از مقام خاص و عاماز مقام نیستی برتر مقام
بود با نابود خود پیوند كننه در آنجا خویشتن در بند كن
چون در آخر راه بر حق آمدستعاقبت جان راه بین حق شدست
جملگی ره درویست ای بیخبرباز كن زین خفتگی در دل نظر
این براه دل توانی یافتننه براه آب و گل بشتافتن
این سخن با غیر صورت بین بودراز این با مرد معنی بین بود
عقل این تقریرها كی ره برداین سخن را عشق بر حق بشنود
صورت از عقلست و جان عشق دانعشق آمد در نشان او بی نشان
عاقبت اندیش و آنگه شو فناتا رسی آنگاه در عین بقا
در دم آخر بدانی این سخناندرین گفتارها سستی مكن
اول وآخر در آنجا می​طلبراه عزّت را تو یكتا می​طلب
هركه این دانست مرد كار شدازكمال عشق برخوردار شد
این رموز لامكانی فهم كنتا منت اینجا بگویم یك سخن
بی نشان شو تا نشان آید پدیدهر كه او شد بی نشان از غم رهید
اصل اینست در جهان جان ستانچون فنا گردی بیابی جان جان
كار دنیا پر ز درد و حسرتستپر زمكر و پر ز فكر و حیرتست
كار دنیا پر ز آزست ونیازترك گیرش تا رهی از حرص باز
این جهان چون آتشی افروختستهر زمان خلقی بنوعی سوختست
كار دنیا چیست بیكاری همهچیست بیكاری گرفتاری همه
این جهان كلی سرآید عاقبتباز دان گر مرد راهی عاقبت
هركه او در عاقبت اندیشه كردراه بینی از خدا او پیشه كرد
جهد كن تا عاقبت آید پدیدراز اودر عاقبت آید پدید
جان و دل در عاقبت مقصود یافتبعد از آن او عاقبت معبود یافت
جهد كن تا نیك و بد بینی از اوتا در آخر عاقبت بینی ازو
هركه اودر عاقبت كل بازگشتازجهان جان ستان بیزار گشت
در ازل بنوشت هم خود باز خواندهم بگفت او جمله هم خود باز خواند
چون عزازیل عاقبت اندر نیافتجان ودل از حسرت تن برشكافت
عاقبت درباخت آن نا استوارعاقبت در حسرت آمد پایدار
گفت اكنون چون همه زو رفته استجملۀ ذرّات بر او رفته است
چون همه او بینم از نیك و ز بدپس چرا تاوان نهاده بر خرد
راست گفتی هرچه گفتی از خدالیك این راز دگر را رهنما
مرگ حقست و قیامت هم حق استاین یقین است از خدا و مطلقست
بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسمتا كجا خواهد شدن بیرون باسم
جای جان آخر كجا خواهد بدناولین دید از كجاخواهد بدن
گفت عیسی هر نشیبی را فرازهركژی را راستی آید بساز
روز را ظلمت ز پی آید پدیدهستی اندر نیستی شد ناپدید
از پی این زندگی مرگ آمدستهمچو ما را جملگی برگ آمدست
این جهان همچون رباطی دان دو درزین درآی و زان دگر بر شود گر
عقل اینجا با وجودت آشناستگرچه راه حق بكل بی منتهاست
عاقبت دانست كو خواهد شدنجاودان آنجایگه خواهد شدن
عاقبت كرد اختیار آنجایگاهدیده دیده دید كار آنجایگاه
حكم تو این بود كو آنجا شودروح پاكش باز بی​همتا شود
روح را درعاقبت آنجا رهستتا نه پنداری كه راهی كوتهست
چون در آنجا روح ره آهنگ كردبعد از آن آن جایگه آهنگ كرد
عاقبت از دوست چون آید نداجان كنند آنجا كه می​شاید فدا
رازبین گردد ز دنیا بگذردبعداز آن در سوی عقبی بنگرد
چون قدم بیرون نهد زین خاك تنگبگذرد از كل نام و جزو ننگ
زین جهان جز محنت و خواری ندیدازوجود خویش جز زاری ندید
زین جهان حاصل نباشد جز زحیرآن جهان بینی همه بدر منیر
چون مقام خویش بیند در فناآن فنا باشد بكل عین بقا
درد نبود اندر انجا رنج همهیچ نبود اندر انجا جز عدم
خواری و محنت نباشد جز فناهر زمانی روشنی باشد صفا
اندر آن عالم نباشد جز كه نوردایماً یك دم نه بینی جز حضور
اندران عالم بقا اندر بقاستگرچه آن عین بقا كلی فناست
هر چه بینی جز یكی نبود ز كلهیچ نبود اندر آنجا عین ذل
آن مقام عاشقانست ای پسرآسیا برنه كه آبت شد بسر
زان عدم گر خود نشانی باشدتهر زمانی لامكانی باشدت
زان عدم گر با تو اینجا دم زنمهر دوعالم بیشكی بر هم زنم
زان عدم هرگز نشد آگاه تنكار جانست این كه داند خویشتن
زان عدم بسیار گفتند در زمیناین نداند جز كه مرد راه بین
چون قدم بیرون نهادی زین جهانراه آنجا روشنت گردد عیان
پرتوی از نور باشد همرهتتا كند ز انحضرت كل آگهت
هرچه بینی جز خیالی نبودتهرچه گوئی جز محالی نبودت
آن عدم روشن ترست ازجسم و جانآن عدم دارد نشان بی نشان
چون برفتی هیچ منگر سوی رهتانباشد دیدنت عین گنه
ای بسا كس كو درین ره باز مانددیدها كلی ازین ره باز ماند
هر كه اینجا باشد اندر عزّ و نازاندر آنجا اوفتد او درگداز
ای بسا كس كاندرینجا شد اسیران هذا دیده شیی عسیر
هركه اینجا خواری و محنت كشیدروح و راحت اندر آنجا او بدید
هركه او اینجا بچیزی باز ماندتو یقین میدان كه بی اعزاز ماند
هركه اینجا در طلب نشتافت اواندر آنجا همچو یخ بگداخت او
هركه اینجا حق نه بیند دم بدمحق نه بیند در وجود و در عدم
هر كه اینجا چشم دیده باز دیدهیچ غیری را در آنجا او ندید
او سبق برد از میان و وارهیدبعد از آن پیدا شدش هل من مزید
هر كه او بر حال خود دیدار كردهر زمانی جان ودل افكار كرد
هركه او ره پیش شد بر یك صفتبگذرد از عقل و جان و معرفت
هر كه آنجا عشق رویش وانمودگوئیا در اول و آخر نبود
هر كه اینجا محو گردد در عقولبگذرد از گفتگوی بوالفضول
هر كه اینجا تخم افشاند بخاكبر دهد آنجا حقیقت روح پاك
تخم معنی تو بیفشان و بروآنگهی آنجایگه بر می​درو
تخم معنی هر كه افشاند بدلبهره یابد از یقین بی آب و گل
تخم اگر در شوره كاری ندرویتا سخن هرگز نگوئی نشنوی
كشت زارتست عالم جملگیهم ز بهر تست عالم جملگی
تخم اینجا بهر تو بركشته​اندراه بینان اندرین ره گشته​اند
بر تمامت داده است آنجایگاهمیكنی او را بنادانی تباه
تخم معنی بی شمارست ره ببینبر ببر زینجا چو هستی راه بین
تخم بنشاندی كه نوروزت نبودجز دو چشم راه بین كورت نبود
این جهان و آن جهان هر دو یكیستلیك اعداد از حسابش اندكیست
هر كه این اندك حسابی آورددر یكی معنی كتابی آورد
این حسابی از عدد مشكل ترستورنه مقصود تو زان حاصل ترست
گر فرومانی درین ره بی حسابترسم آنجا گه شود طولی كباب
صد هزاران بر یكی گیر و برواز یكی پیداست اینها نو بنو
از یكی دو می​شود تنها پدیدوزدو می​گردد سه هم پیدا بدید
وز سر می​گردد چهارم آشكارپنج آنگه می​شود باز از چهار
تا صد و سیصد هزاران یاد كنآن عددها جملگی بر باد كن
چون برون آری تو از اول یكیستمی​ندانم تا كرا آنجا شكیست
چون یكی گردی یكی بینی همهچون همه یكست یك بینی همه
این الف اول یكی باشد ز اصلبعد ازآن پیدا كند اعداد وصل
چون شود كژ دال گردد درحسابدال همچون راست گردد درحجاب
چون خمی بر خویشتن آرد دگررا شود این جایگه ای بی خبر
چون الف از راست خم گردد چونیهر دو سر كژ گردد آنگه هست بی
چون الف نعلی شود نونی بوداین سخن مرد خدا بین بشنود
جمله چون از اصل یكی باشدتلیك هر نوعی همان بنمایدت
صدهزاران قطره یك باران بودچون ز باران بگذرد عمّان بود
لیك این نقش از تو پی گم می​كندمر ترا بر هر صفت گم می​كند
چون تو عورت بین شدی در اصل كارچون یكی بینی عددها در شمار
هر كه بینی یك صفت دارد چو تولیك ره گم می​كند آنجا ز تو
هر كه بینی​شان دو دست و هم دو پاستچشم دارد صورتش همچون شماست
آنچه تو داری در ایشان هست هملیك از روی معانی هست كم
عقل رنگ آمیز آمد بر خلافاین سخن بشنو نه از روی گزاف
عقل اندر گفت و گوی عالمستورنه چون تو بنگری كل آدمست
از تفاوت آدمی حیران شودچون عددها دید سرگردان شود
هر دم از راه دگر آید برونكی برد راز معانی در درون
گر درونت با برون یكسان شوداین عددها جملگی یكسان شود
گر درونت گردد از صورت بریاندرین معنی كه گفتم ره بری
گر درونت همچو دل صافی بوددر عقول خویش كم لافی بود
این ره آنگه گرددت روشن چو نوركز وجود خویشتن یابی حضور
این صور چون مختلف آید بكارباز می​ماند ز فعل روزگار
چون تو راه خویشتن گم می​كنیصورت آهنگ مردم می​كنی
این همه صورت یكی آمد بدیدلیك از صورت شكی آمد پدید
هرچه می​بیند زرنگی دیگرستهرچه می​یابد ز سنگی دیگرست
هرچه می​گوید از آن نه آن بودهرچه می​جوید از آن نه آن بود
هرچه آرد در ضمیر خویشتنعاقبت گردد اسیر خویشتن
چون خلاف صورتی هم صورتیزین همه دارم ترا معذورتی
ای دریغا رنج تو ضایع بمانددفتر عشق این دلت یكدم نخواند
آب هر ساعت زرنگی دیگرستبر سر هر شاخ ننگی دیگرست
آفتاب از گردش خود جای جایمی​كند هر لحظه رنگی جانفزای
گاه رعد و گاه ابرو گاه میغگاه برق تیزرو بگشاده تیغ
این همه بر عكس كشته مختلفهمچو وصف راستی دال والف
هست این صورت فرومانده بخودگاه در نیكی و گاهی مانده بد
چیست این صورت عجایب در عجبگاه مكر و گاه زرق و گه تعب
چون تواند صورتی در مانده بازكی شود بروی درتوحید باز
هست این صورت گرفتار نفسكی بیابد در معانی دسترس
بازمانده از حقیقتهای خویشتا كه آرد لقمه دیگر به پیش
روز و شب در خوردن و در بردنستخویش را در هر مجازی بردنست
گر كنم معنی این اسرار فاش گر تو مرد راه بینی گل بپاش
صورت تو معنی جان گم بكرددر خلاف این بسی اندیشه كرد
چون محمد صورت جان یك صفتگرددآنگاهی برون از معرفت
دید اول دید آخر جمله خوداو خدا بود و خدا او در احد
جمله را در خویشتن یكسان بدیدنه چو تو صورت بد او هرسان بدید
از كمال عقل تقدیری نهادوز كمال جان رهی بر دل گشاد
هیچ غیری پیش او سر بر نزدتا علم بر كاینات او بر بزد
چون یقین دانست صورت هیچ بوددرگذشت از وی كه ره پر پیچ بود
چون یقین دانست صورت بر فنادر فنای كل رسید اندر بقا
جمله اندر خویشتن یكسان بدیدنه چو تو صورت بهر دستان بدید
جان خود در راه حق كرد او نثارسید و صدر رسل در هر دیار
خویش را كل دید گرچه بود كللیك از دست صور او دید ذل
عاقبت چون راه جانان خواست كردروی عالم از شریعت راست كرد
چون بدانست او رموز جملگیپس از آنست او رموز جملگی
راه فقر انبیا كلی بدیدلیك راه خویش را بر كل گزید
راه و ترتیبی دگر بنیاد كردتا همه روی جهان آباد كرد
چون بدانست او كه اصلی نیست جزوهیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو
راه خود بر فقر كرد او اختیاركس ندید این سر كه كرد او اعتبار
راه خود بر جاده كل زان نهادتا كسی دیگر رهی نتوان نهاد
راه خود را برتر از راه كسانكرد ترتیبی حقیقت در عیان
شرع راه مصطفی آمد یقینكس نبد ماننده او راه بین
آنچنان این شرع را كلی نهادتا شود پیدا بكلی هر نهاد
آنچنان كو دید راه حق ز حقكس نداند راه او جز مرد حق
حق اگر حق بین شناسد آن اوستجملگی حق دفتر دیوان اوست
اوست حق بین و دگر ره بین بدندهر كسی بر كسوتی آئین بدند
لیك او این راه كلی باز یافتاو ز حق این رتبت و اعزاز یافت
اوست حق گر حق شوی دریابی اینازگمان آئی برون سوی یقین
این رهی بر شرع اوآسان نهاداو در معنی بكلی برگشاد
هرچه بودش او بكلی فاش كردلیك پنهان نقش او نقّاش كرد
هركه اندر راه حق حق باز دیدخویش را اندر میان ناز دید
راه راه اوست گر تو عاشقیدر كمال راه او گر لایقی
راه او جوی و هوای او طلبرتبت او و بقای او طلب
راه راه اوست دیگر راه نیستلیك جان تو زره آگاه نیست
تاترا نوری كند همراه رابدرقه باشد ترا در راه را
تا زخوف جاودان ایمن شویاین سخن باید كه ازجان بشنوی
گر نه او باشد شفاعت خواه توكی شود نور یقین همراه تو
اوست سلطان وهمه درویش اوجمله چون خوانی نهاده پیش او
گرنه او بودی كه بودی راه برراه بودی دایماً پر از خطر
راه دین اواز خرابی پاك كردجمله كژ بینان درین ره خاك كرد
نور پاك اوست همراه همهاوست كرده دل یقین گاه همه
چون وجود جملگی بیهوش یافتاز شراب صرف وحدت نوش یافت
آنچه آورد و بدادش كردگارسر او با جملگی كرد آشكار
هر كسی فهمی د گر كردند از آنلاجرم شد مختلف شرح و بیان
شرح او هرگز نداند خویش بینشرح او در یافت مرد پیش بین
شرح او نه لایق هر ناكس استكلكم فی ذاته حمقی بس است
شرح او بسیار كردند و بیانشرح او آمد ز قران پس بخوان
چون محمد شرح حق بسیار گفتهرچه بود از شرح شوق یار گفت
شرح او در شرح باشد بی خلافهرچه نه این باشد آن باشد گزاف
او ز نور و نور او نور حقستهیچكس این سر نبیند مطلق است
شرح آن موسی چو در تورات دیدراه خود از شرح و وصفش باز دید
شرح او داود خواند اندر زبورتا ره او جمله یكسر گشت نور
شرح او عیسی چو در انجیل یافتلاجرم بر دانشش تعلیل یافت
شرح او جز حق نداند هیچ كسشرح او داند یكی اللّه و بس
هركه او را روی بنمود آن شروحیافت او نور ذوی آلاف روح
اندرین ره جملگی چون حق بدیدحق بدید و حق بگفت و حق شنید
چون برفت از صورت حسّی برونخود یكی دید او برون را با درون
جمله حق شد جمله حق گشت آن زماناین نه راه صورتست اندر بیان
مرتضی را گفته بد او را ز خویشتا بداند او از آن كل راز خویش
مرتضی دانسته بد اسرار اومرتضی دانسته بد گفتار او
مرتضی او را بجان دلدار شدلحمك لحمی از آن در كار شد
مصطفی و مرتضی هردو یكیستمن ندانم تا كرا اینجا شكیست
مرتضی اسرار احمد كل بیافتگرچه در آخر از انسان ذل بیافت
مرتضی با او و او با مرتضییك نفس از هم نگشتندی جدا
مرتضی اورا بجان تصدیق كردجان خود در ورطه تحقیق كرد
مرتضی اسرار احمد در نهانگفت با چاه آن حقیقت در نهان
مرتضی بیشك خدا را یافتهنه چو مادر شوق دنیا تافته
مرتضی اسرار سبحانی شدهآنگهی انوار ربّانی شده
گفت لو كشف الغطا او از یقینمرتضی بود اندرین ره راه بین
مرتضی هر مشكلی را حل بكردمرتضی از بهر حق گردش نبرد
او همه شرح ره تحقیق كردتا جهانی در جهان توفیق كرد
گرنه او بودی نبودی نور حقگرنه او بودی كه بردی این سبق
گرنه او بودی نبودی مهر و ماهراه و شروع مصطفی پشت و پناه
گر نه او بودی مصاف و جنگ رابهر غیرت را و نام وننگ را
گر نه او بودی سخاوت را نشانكی بدی در روی عالم مهرشان
گرنه او بودی به بخشش بحر جودخود نبودی بخششی اندر وجود
بخشش و گفتار حیدر راست شدتا همه روی زمین ز وراست شد
چون محمد رفت از این جای خرابدید حیدر یك شبی او را بخواب
پیش او رفتی و كردی دست بوسروی یك دیگر بدادندی ببوس
روی یكدیگر بدیدندی بخوابخواب ایشان هست بیداری ناب
خواب و بیداریشان هر دو یكیستخواب صورت بین همیشه در شكی است
مصطفی گفتا علی را آن زمانای مرا نور دل و دریای جان
ای من از تو تو ز من در كل حالای مرا كلی مراد لایزال
ای مرا سر دفتر جود و كرماز تو دریای یقین بی بیش و كم
ای یكی بین ازل اندرابدمثل تو هرگز نباشد تا ابد
چشم دوران همچو ما دیگر ندیدآنچه ما دیدیم از دریای دید
راز حق من دیده وتو دیدۀبازآنچه من دیدم تو كلی دیده باز
هرچه ما دیدیم كس آن را ندیدآنچه ما دیدیم از دریای دید
آنچه ما دیدیم از دریای كلبس كسان آورده​اند از عین ذل
این از آنسان راه هر دو دیده​ایمنه ز گفت دیگران بشنیده​ایم
یا علی درنه قدم در معنیتبگذر از صورت نگر در معنیت
یا علی یاری كن و بشتاب زودتادگر با هم رسیم از بود بود
جملۀیاران ما را كن خبرتا بیابند این معانی سر بسر
دید راه كل تو با ایشان بگوچارۀ درد دل ایشان بجوی
با ابوبكر و عمر آن راز كندیدۀ ایشان بكلی باز كن
تا ز صورت سوی معنی دل نهندآنگهی از بند صورت وارهند
هست این ره پر ز درد و پر ز رنجرنج بگذاری در آیی سوی گنج
این جهان را ترك گیری درخوریتا برون آئی ز نیكی و بدی
تا یكی گردیم جمله سر بسرآنگهی نبود میان نقش بشر
تا یكی گردیم و گردید آشناوارهید از این بلا و این عنا
هست دنیامر شما را كرده بندبند بردارید از خود بند بند
چند مانید اندرین صورت اسیرچند باشید اندرین حبس و زحیر
چند در صورت شوید از هر صفتمعرفت آنجاست آنجا معرفت
معرفت را زین جهان حاصل كنیدخویشتن در آن جهان واصل كنید
آن جهان جاودانست از یقینجمله زین راهید هریك راه بین
صورت خود در میان آرید كلوارهید و بگذرید از عین ذل
این جهان را كل فرا خواهید دهیدمنت حق در میان جان نهید
سوی ما آئید و با ما بنگریدزود از این منزل بكلی بگذرید
این جهان را ترك گیرید یك سرهپس برون آئید از آن سوی دره
تا درین صورت نه بینی روی جانبر كنارید از صفای صوفیان
روز دیگر حیدر كرّار بازگفت با یاران خود آن جمله راز
گفت بوبكر نقی با من بگویچارۀ درد مرا تو باز جوی
مصطفی بد كلی از حق راز داراین سخن بشنو تو با من رازدار
هر چه از حق آمدی در سوی ویفاش كردی در میان گفت وی
هر چه آن از حق یقین آمد بگفتدر معنی جملگی یكسر بسفت
رهبر او بودست ما را در جهاناو نهاده سر كلی در میان
او سراسر گفت هرچه راز بودجمله یاران را تمامت وانمود
چون محمد رفت از صورت برونجان ما افتاد در دریای خون
تو گرفتی عزلت از ما جملگیما فرو مردیم اینجا جملگی
گفت بوبكر نقی با مرتضیكای محمد را تو یاری با وفا
ای محمد را تو یار جان شدهبر تو از سیدرهی با جان شده
رازدار مصطفی هر جایگاهبودۀ پیوسته تو نزدیك شاه
تو ز راز او بگیتی راز دانراز او اكنون تو مارا بازدان
چون ندانستی تو كی داند كسیرنج باید برد بی درمان بسی
چون نمی​دانم چه گویم مرتراتا یكی گردد ترا رای دوتا
روز و شب هم صحبت او بوده​ایروز و شب در صحبتش آسوده​ای
مصطفی بد حق و حق بد مصطفیزان مصفا بود گشته با صفا
ذات او با حق یكی بد در صفتپربد از ادراك و علم و معرفت
ذات او حق بود اندر هر صفاتصورتش اندر صفت گشته بذات
صورت و معنی او یك بود یكاو خدابود و خدا بی هیچ شك
گفت درخواب این سخن با من برازمن بخواهم گفت این اسرار باز
گر بدانی پیش كس هرگز مگوتا نباشد در میانه گفت و گو
چون بدانی هیچ نادانی مكنتا توانی هرچه بتوانی مكن
راز پیغمبر توراز دوست دانمغز دیگرهاست باقی پوست دان
گر تو این اسرار داری در نهانروی بنماید حقیقت جاودان
گر تو این اسرار داری راهبربعد از آن در قرب جانت راه بر
همچو نابینای مادرزاد راكو شود روشن بامر پادشاه
چشم بردارد دگر بینا شودبار دیگر راز را گویا شود
تا نگردد چشم دل بینای راهكی توانی كرد در رویش نگاه
چون بدانی راز تو جانان شویآنگه این دانی كه كلی جان شوی
راز حق هرگز نداند این سخنجز كسی كو یافت این سرّ كهن
سر حق هم حق بداند در جهانسر حق حق بین نداند در عیان
تانگردی تو ز صورت بی نشانكی توانی كرد این ره با بیان
راز را دریاب آنگه باز شواز مقام زاغ تو شهباز شو
راز را دریاب آنگه باز بینآنچه گم كردی هم اكنون باز بین
راز حق دریاب و سر از من متابراز حق، بی​خویشتن از من بیاب
راز خودآنجا تمامت باز جویآنچه دریابی بخود آن بازگوی
تا ترا آئینه آید در نظرآنگهی سیبی نهی در رهگذر
سیب در آئینه​ها پیدا شودهمچو جان و جسم ودل یكتا شود
چون در این و آن شود پیدا هم اوستهر دو یك سیب است بی شك مغز و پوست
آینه با سیب یك بینی همهنیست جز دیدار یك بینی همه
این جهان و آن جهان دو آینه استلیك یك بین داند آن دو آینه است
چون تو آئینه یقین بشناختیخویشتن را سوی حق انداختی
گرنه ائینه ترا حاصل شودكی دل تو اندر آن واصل شود
هست این آئینه دایم حق نمابلكه آن آئینه حق شد رهنما
چون تو عكس آئینه بینی همهكی ترا پیدا شود این زمزمه
چون تو در آئینه هرگز ننگریاز همه كون و مكانی برتری
چون همه آئینه هستی در میانجان تو گردد بكلی جان جان
چون تو آئینه بكلی بشكنیپنج وسواس طبیعت بر كنی
خانه را خالی كنی از مكر دیومحو گردانی همه بی مكر و ریو
پس جهان جاودان بنمایدتآنگهی در هیچ جا نگذاردت
كل یكی بینی تو محو اندر احداندر آنجانیست اعداد عدد
آنگهی روی معانی كل شودهرچه بودت باصفای دل شود
چون یكی اندر یكی مقصود ماستهم یكی اندر یكی معبود ماست
این یكی اندر یكی یكی بوداین سخن جز مرد معنی نشنود
جمله را یك دید و از یك بازگفتگوهر اسرار معنی باز سفت
جمله ذرّات از خود یكرهستهر كسی بر وصف خود زان آگه است
آنچه می​باید نمی​داند كسیاین سخن را چون بداند هر كسی
ای ترا نادیده دیده همچو تونی دگر هرگز شنیده همچو تو
ای چو دیده تو ترا دیده ندیداز تو پیدا گشته كلی دید دید
هر كه درتو كم شود او گم شودهمچو یك قطره كه در قلزم شود
قطره را پیوسته استسقا بوددر درون قطره صد دریا بود
قطرۀ باران اگرچه پر بودبحر را در عمرها یك در بود
در شود آنگاه در توی صدفتا زند تیر مرادی بر هدف
در چو قطره بود آنگه گشت دربشنو این گفتار را مانند در
زیر هر حرفی ازین درّ نفیسكی بداند این سخن مرد خسیس
درّ دریای حقیقی یك بوددر بحار عشق راه اندك بود
درهایی كز كمال جسم و جانهرزمانی می​شود دل بی نشان
این ز اسرارست رمزی پر عجبره تواند برد مرد ره طلب
با ادب گر سوی این دریا شویهست آوازی همی چون بشنوی
هست ملّاحان درآنجا بی شماردر همی جویند ایشان در كنار
هر كه سوی بحر اوشد در بیافتبر كنار بحر هرگز درنیافت
سالها باید كه تا یك قطره آبدر بن دریا شود در خوشاب
گر همه درّی بدی درّ یتیمهر یتیمی مصطفی بودی مقیم
بر كنار بحر این دربود و بسهمچو او درّی نه بیند هیچكس