قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت ۱

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بر لب دریا همی شد عارفیصاحب در گشته بر سر واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحراستاده بود با جانی بزهر
این سخن می​گفت او با خویشتنای دریغا ای دریغا ما و من
ار دیغا باز ماندم این زمانبر لب دریا شده خشكم زبان
ای دریغا از كجا اینجا بدیدآمدم پیدا درین گفت و شنید
ای دریغا درّ من اینجایگاهاوفتاده سرنگون در قعر چاه
ای دریغا درّمن گم شد ز منمن كجا دریابم آن خویشتن
همچنان دری كه از من فوت شدای دریغا آرزویم موت شد
گفت آن صاحب دل او را از یقیندر كجا گم كردۀ درّی چنین
گفت اینجا در من گم شد ز مندر میان بحر شد آن درّ من
ناگهان از دست من افتاده شدگوییا دردست من هرگز نبد
سالها آن در بچنگ آورده​امبر بساط او خوشیها كرده​ام
بر لب بحرم دگر جویای آنتا مگر در باز یابم این زمان
گر به بینم در رفته ازكفمرتبتی آید دگر در رفرفم
رفرف دولت دگر پیدا شودورنه جانم اندرین شیدا شود
مرد گفتش بر لب دریا كنونگر بیابی در تو هستی در جنون
بر لب دریا كسی در یافتستبر لب دریا كجا در یافتست
در درون بحر جان غوطه زندراه دریا بی هراسی بسپرد
چون درون بحرگردد راه جویاین نداند جز كه مرد راه جوی
چون درون بحر آید مردواردرّ معنی از صدف گردد نثار
چون درون بحر دل بشتابد اوهم صدف بادرها دریابد او
رنج باید برد تا درآوردبلكه نه اندك كه او پرآورد
رنج برو بحر درش بر سرستبعد از آن درجستن آن گوهرست
وصف در اول بكن دریاب آنسوی بحر لامكان بشتاب هان
سوی دریا شو تو درّ خود طلبچون بیابی در معنی بی تعب
از طلب آن در ترا حاصل شودورنه این گفتار از تو نشنود
گر تو جویای دری در بحر شوغوطه خور اندر درون بحر رو
تا بیابی تو در از بحر معانگر تو جویای دری اندر عیان
هست درّی اندرین بحر نفیسكی تواند یافت آن نفس خسیس
هست درّی و طلبكارش شدندجملگی خلق جویایش شدند
جمله می​جویند در را در كناركی تواند گشت آن در آشكار
بر كنار بحر درناید پدیددر میان بحردرآید بدید
در معنی حقیقی لاجرمآن بیابد اندرین دریای غم
آن بیابد او كه از خود بگذردچون بیابد سوی درهم ننگرد
تامرادخویشتن حاصل كنیدر طلب باید كه دل واصل كنی
هركه می​بینی تو جویای درستمشتری در درین معنی پرست
هست درّی نه سرش پیدا نه پایدر میان بحر استغناش جای
درمیان بحر هست از نور اوكس نداند هیچ ره بردن بدو
این چه دریائیست قعرش ناپدیدآن دری دارد ابی قفل و كلید
قومی اندر گفتگوی آن درندلاجرم خر مهره در عالم برند
چون تو خر مهره ز در نشناختیخویشتن در چاه غم انداختی
قیمت خرمهره كی چون دربودچون همه بازار از وی پر بود
در ز بحر آید نه از سرچشمه ساردر نباشد جز كه در قعر بحار