قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت ۳

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
رفت پیش شاه محمود از یقینناگهی از عشق آن دریای دین
معرفت با شاه بحر و بر بگفتهرچه بود ازوی به پیدا ونهفست
شاه دادش آنگهی درّی نفیسبرگرفت ورفت آن شیخ خسیس
خویشتن را در بر مردم فكنددر میان راه آن در هم فكند
درز دست او برفت و شد فناآنگهی درویش مسكین از قضا
ایستاد اندر میان راه اوخلق را زان كار كرد آگاه او
گفت ای خلقان مرا دری نفیساندرینجا گشت گم ماندم خسیس
اندرینجا در شه گم شد زمنگم شد از من جان و عمر و دل ز تن
هر دو چشمم گشت تاریك اندروبا كه گویم این زمان من گفتگو
شه مرا در داد از من فوت شدجان من زین درد اندر موت شد
هر كه آن دُر باز یابد مرو رابدهمش گنجی در آنجا بی بها
عاقلی گفتش كه تو شوریدۀتو مگر در خواب گنجی دیدۀ
گنج حق تو از كجا آوردۀدر مجو اكنون چو در گم كردۀ
نام گنج از خویشتن دیگر مجویچون نكونیست این سخن دیگر مگوی
گر كسی این سر ز گفتن بشنوداندرین آنگه ترا تا و آن بود
گوید این گنج از كجا آورده استیا مگر این گنج از شه برده است
مر ترا از كار رنج آید پدیداز كجا آنگاه گنج آید پدید
گفت ای عاقل مرا زین رمز خودهست اسرار نهان دور از خرد
تو ندانی این سخن اسرار ماستاز كجا آیدترا در دیده راست
مرمرا صد گنج دیگر هست بیشبامنست آن گنج لیكن هست پیش
مرمرا صد گنج زر حاصل شدستجان من زین گفت و گو واصل شدست
كه من آن در را ربایم گنج چیستاندر آنجا گنج و زر از بهر كیست
چون مرا زر باشدم گنجی بگیراندرین سودا مرا رنجی مگیر
چون مرا در گشت پیدا آن زمانگنج گوهر چه و گنج آسمان
گنج معنی بی شمارست از عددلیك كمتر باشدم دراز عدد
در بعمری آید از بحر برونلیك گنجم هست بسیاری برون
مرد از گفتار او خیره بماندچشم او از این سخن تیره بماند
عاقلان در سوی كل حیران شدندبر مثال ذرّه سرگردان شدند
راه عشق آمد جنونی بی فنونتو ندانی این سخن ای ذوفنون
زانكه این رمز از مكانی دیگرستگفت ما از ترجمانی دیگرست
ای ز تو گمگشته درّی بی بهاتو ندانستی و كردی آن فنا
شه ترا گنجی بداد از گنج خویشگم بكردی گرچه بردی رنج خویش
در شه در راه تو گم كردۀدر میان صد هزاران پردۀ
گنج معنی میدهی بر باد تومی​پزی سودای همچون باد تو
ای دریغا درّ حق درباختیدر معنی را دمی نشناختی
ای دریغا رنج برد وسعیهادر زمانی گشت منثور و هبا
ای دریغا رنج برد تو غمستاندرین خانه گرفته ماتمست
كس ندید آن در تو از خود بازیاببار دیگر اندر این ره بازیاب
هم امیدی دار بر امید حقتا مگر آید ترا در ره سبق
در او چون باز دیدی دار گوشبعد از آن آن در شود حلقه بگوش
حلقۀ آن در تو در گوشت مكنهر دو عالم را فراموشت مكن
شاه چون دری ترا بخشیده بودبر امیدی بی بها بخشیده بود
قیمت درّش عیان نشناختیعاقبت از دست خود انداختی
هم بخواهی در راه در بحر اودر میان راه آن دریا مجو
آن در از آنجا كه آمد باز رفتهمچنان در رتبت و اعزاز رفت
رو بر شاه و دگر دربازیابدیدن او را دگر اعزاز یاب
چون ترا باری دگر بخشد همانمی​شود آن در درجانت نهان
در جان چون گم شود در راه اوبعد از آن گردد بجان آگاه او
هم از آن دریا كه آمد پیش توهم به آن دریا شود خود پیش تو
هم از آن دریا بیابی باز دُربیش ازین آخر مگو بسیار پر
ای چو تو دری دگر در نامدستاز چه این گفتار تو برآمدست
هست این گفتار تو بهتر ز دُرزانكه بحر و بر پرست از سلك در
این چه درهایست مكنون آمدهاز بُن در مایه بیرون آمده
این چنین درها كه هست در قعر جانحاصل آن گشت این كون و مكان
این چنین درها كه به از جوهرستاز معانی آن همه پر زیورست
ای خزینه پر ز درها كردۀآنگهی تو قصد اعلا كردۀ
در های تو همه پر گوهرستاز برای تو همه پر زیورست
درهای توعجب پرجوهرستمر ترا در بحر دل در دفترست
در چكاند لفظ گوهر بار تواین در اكنون هست اندر بار تو
قیمت این در نداند هیچكسجز نفخت فیه من روحی و بس
قیمت در تو هر دوعالم استجوهر مثل تو در عالم كمست
جوهری بس بی نهایت آمدستتا ابد بی حد و غایت آمدست
تو ز دست خویش آسان دادۀدر طلب بسیار تو جان دادۀ
شاه دری مر ترا داد از كرمگم بكردی باز دیدی لاجرم
شاه اندر عاقبت بارت دهدمنت آن نیز هم خودبر نهد
ای بداده جوهر در رایگانجوهر تو بی نشان و با نشان
هست جویای تو بسیاری درینتا ورا بدهی تو این در ثمین
هر كرا خواهی دهی در اصل كارآنگهی گوئی تو این در گوش دار
چونكه بستاند دراز تو گم شودهمچو یك قطره كه با قلزم شود
بعداز آن در راه تو گم می​شودبا وجود جسم هم گم می​شود
دُر كند گم باز یابد پیش توگرچه بسیاری بود هم پیش تو
رنج باید برد تا گنج آیدتگنج در دست تو بی رنج آیدت
رنج باید برد تا درمان بودجان دهی امید هم جانان بود
رنج بی حد می​برم در هر نفسیك زمان زین رنج فریادم برس
رنج برد كوی تو رنجی خوشستدرد تو در كنج جان گنجی خوشست
دادیم دری و آن گم كرده​امخون دل اندر طلب پرخورده​ام
گرمرا بار دگر آید بدستجان دهم از شوق و گردم مست مست
آن نشان هم پیش ذاتت می​دهندصورت و معنی حیاتت می​دهند
بازده از روی بخشش در منای تو نور چشم و روح و جان تن
بازده آن در كه بخشیدی نخستتا شوم بار دگر من تندرست
اندرین ره زار و حیران مانده​امروز و شب از عشق گریان مانده​ام
در تو می​جویم دُر از دریای تواوفتاده اندرین سودای تو
هم درین بازار خواهم گشت منتا مگر در باز یابم پر ثمن
هم نشان در مرا دیگر دهیتا شود پیدا مرا از وی بهی
درّ تو هر گه كه باشد پیش منمرهمی یابد دگر این ریش من
دُر خود را باز جو ای دل شدهپای كرده هر زمان در گل شده
بس كه خود را چون چراغی سوختماندرین سودا دلم افروختم
خواهم آمد سوی بازار تو منتا مگر پیدا شود در بی سخن
سرسوی بازار تو خواهم نهادگریه و فریاد درخواهم نهاد
هم نظر افكن مرا بر جان و دلپای این بیچاره بیرون كن ز گل
در تو من بازجویم در تومن طلب كارم بجویم در تو
در تو در قعردارندش نشانمی​روم اندر طلب من هر زمان
زینت در آن كسی داند كه اودر معانی آورد این گفت و گو
مشتری چون دید او را پیش درپس بهای در شود ز آن بیشتر
چون طلب كار درآید مشتریدر بهای او نهد سر بر سری
هركه آن درخواست جان دادش بهابعد از آن سر بر سران دادش بها