قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت ۴

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود بیچاره دلی مجنون شدهدایماً شوریده چون گردون شده
بینوائی مفلسی بیچارۀگشته او از خان و مان آوارۀ
ناتوانی بیدلی سودا زدههر دو عالم را بكل او پازده
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرفغرقه دیرینه این بحر ژرف
نور از رویش بگردون می​شدیهر زمان حالش دگرگون میشدی
بود یك روزی دوان در شهر اوسوی بازار جواهر رفت او
دید آنجا گه پر از مردم شدههر یكی بهر متاعی آمده
دید آنجا كه بسی جوهر ز دورهر یك از نوعی دگر میتافت نور
قیمت هر جوهری چیزی دگربود در هر جوهر انگیزی دگر
پربها و كم بها بر حسب حالمی​زدند از بهر خرجی قیل و قال
هر یكی درگفت و گوئی آمدههر یكی درجست و جویی آمده
كرد دیوانه بهر سوئی نگاهدید آن خلقان همه آنجا یگاه
از فضایل مجمعی دیگر بدیدرفت آنجا و در آنجا بنگرید
در میانه دید پیر جوهریداشت روئی همچو ماه و مشتری
جوهری در دست خود بگرفته بودراه از آن سودا همه بگرفته بود
بانگ میزد بهر جوهر جوهریتا شود پیدا مر او را مشتری
گفت این جوهر از آن پادشاستقیمت این دُر در این جا پربهاست
كی طمع دارد كه او این را خردهركه این بخرید آنكس جان برد
مردمان آنجا ستاده بیشماراندر ان جوهر همی كردند نظار
هیچكس زان مردمان نخرید آنمرد دیوانه چو خود بشنید آن
در میان جمع آمد در خروشگفت در من بنگر ای جوهر فروش
این بهای جوهرت چند آمدستكاین چنین این راه دربند آمدست
هیچكس نخرید این من میخرمهرچه آید در بهایش می​دهم
گفت مرد جوهری یاوه مگویروی خود هرگز بخاك ره مشوی
تو كجا و این سخن​ها از كجاهست این جوهر از آن پادشا
تو برو ورنه لگد ز اینجا خوریگشت دیوانه از آن پس جوهری
گفت یك نان تهی او را دهیداز غم این مرد مفلس وارهید
تا شود او سیر از این گشنگیگفت دیوانه مكن آخر سگی
گشت دیوانه عجایب بی قراردر میان خلق او بگریست زار
گفت آخر من چواینهای دگرگم شوم مانند ایشان بی خبر
سعی باید كرد تا این نیز منجان فشانم چون ندارم چیز من
جوهر سلطان بچنگ آرم دمینیست كس اندر جهانم همدمی
گرچه بسیاری زدندش تازیاناو نهاده بود جان اندر میان
جوهری گفتا كه ای دیوانه مرداین چرا كردی و این هرگز كه كرد
آن كسی باید كه این بستاند اوكو ز مال و زر بسی بفشاند او
در جهان چیزی نداری ای ضعیفاز كجا حاصل شود دری لطیف
جوهر شه از كجا حاصل شودیا كسی همچون تو زین بیدل شود
این خبر ناگه بسوی شاه شدشاه از آن احوال دل آگاه شد
مرد بفرستاد كو را آوریدمشتری شاه را می​بنگرید
شش كس آمد مرد را اندر طلبچار كس كردند جانش پرتعب
بیشمارش لت زدند آنجایگاهپس كشانش آوریدند نزد شاه
مرد دیوانه چو پیش شاه شدشاه هم از راز او آگاه شد
دید درویشی ضعیفی ناتوانبیدلی حیران و مشتی استخوان
جملۀ سر تا قدم مجروح بودصورتی نامانده یعنی روح بود
جوهری اندر جنون مجنون شدهاز پی جوهر دلش پرخون شده
عشق جوهر از دلش برده قرارتن ضعیف و دل نحیف و جان نزار
زیر پایش چرخ گردون پست بوددر غم جوهر نه نیست و هست بود
پای تا سر عین رسوائی بد اودر جنون عشق شیدائی بد او
شاه چون او را بدید و بنگریداز غم او جان شه اندر دمید
شاه چون درویش را دیدش بغمشاه معنی بود گفتش لاجرم
گفت ای درویش دوراندیش مندعوی این راز كردی پیش من
در جراحت دیدۀ چندین جفااز برای جوهری بس بی بها
من خریداری چو تو می​خواستممشتری همچون توئی می​خواستم
راست برگو گر تو مرد راستیتا ازین جوهر چه معنی خواستی
جوهری كان كس خریدارش نبودتو طلب كردی درینت سر چه بود
جوهر من چند كس می​خواستندروبسی در پیش می​آراستند
صد هزاران جان بدین كرده فناتا مگر از شاه آید اقتدا
جان خود ایثار جوهر كرده​انداین چنین جوهر نه آسان برده​اند
هركه دعوی كرد آمد پیش مناولش باید بخوردن نیش من
هر كه دعوی كرد معنی بایدشتا در معنی بكل بگشایدش
هركه دعوی كرد باید جانش دادجان بشكرانه میان باید نهاد
هر كه دعوی می​كند از جوهرممن ازین گفتار خود می​نگذرم
هر كه دعوی كرد و جوهر خواست كردكار خود زین شیوه اول راست كرد
هر كه جوهر خواست او خود بگذردتا بكلی او ز جوهر برخورد
هر كه جوهر خواست بردار آید اوتا كه جنّت را سزاوار آید او
جوهر معنی اگرداری قبولچند خواهی بود آخر بوالفضول
جوهر معنی نبد بی قیمتیتا كجا یابی تو در بی قیمتی
جوهر شه گشتۀ تو خواستارزود باید خود ترا كردن بدار
گر تو جوهر از شه جان خواستیكار خود در هر دو كون آراستی
گر تو جوهر یافتی از پیش شاهبگذری از كون و باشی فرق ماه
گر تو جوهر پیش شه دریافتیاین زمان بر سوی كشتن تافتی
جان خود اندر میان نه بهر اوچند باشی پیش شه در گفت و گو
بیش ازین دعوی هشیاری مكنبعد ازین گفتی میفزا در سخن
زود سوی دار شو تا بنگریجوهری كز هر دو عالم برتری
زود سوی دار شو ای بی قدمتا ببینی این وجودت با عدم
هر دو یكسان گشته درذات صفاتچون كنم این دامن این ساعت صفات
جوهری بینی زعالم بی نشاناولین وآخرین هم بی نشان
جوهری بینی عجایب در نفسهر دو عالم نیست شد زین دسترس
نیست كس را سوی این جوهر رهیتا بیابد كل جوهر ناگهی
جان بده از عشق جوهر این زمانتاترا جوهر بود آن رایگان
جان بده تا جوهرت حاصل شودوین دل اندر جوهرت واصل شود
ای ز عشق جوهر خود بی قراردایما اندر قراری بیقرار
این چنین از عشق جوهر سرنگوناوفتاده در میان خاك و خون
از كمال سرّ او آگاه شوبر سر راهی دمی در راه شو
سوی بازار زمانه كن گذرخوش همی رو تا مگر بینی اثر
جوهری را اندرین بازار بینجمله دل​ها را از آن بازار بین
جوهر عشقت نظر دارد نهانتا ببینی كین همه خلق جهان
جوهر عشقت نظر كن یك دمیگرد آن استاده بینی عالمی
عالمی بینی در آن جوهر نگاهمی​كند آن را بشیدائی نگاه
تا مگر این جوهرم حاصل كنندخویشتن در روی من واصل كنند
تا مگر جوهر فتد دردست شاناین چنین صیدی فتد در شستشان
چند سال است تا كه این جوهر ز منخواستند او را همه شاهان ز من
جوهری این را كجا داند بهامن همی دانم كه چیست این را بها
تو نمی​دانی كه من از بهر اینچند كس را كشته​ام بر قهر این
هر كه این جوهر ز من درخواست كرداز سر جان جهان برخاست كرد
هركه این جوهر ز من دارد طلبپیش من آید ز اول در تعب
گر چنان كو مرد ره باشد دریناین یكی عاشق بود بر راستین
جوهر من راز من خواهد بجانتا بیابد او مگر جوهر نهان
گر بجان جوهر شود او خواستارسرّ جوهر بس كند او آشكار
من بدست جوهری زان داده​امعشق خود زین راز خود بگشاده​ام
تا به بازار زمانه آورندهر كسی بر نقش جوهر بنگرند
جوهری نآنرا كند بر جان بهاگر بیابد مشتری نكند رها
جوهر من بینهایت آمدستتا ابد بیحد و غایت آمدست
جوهری این را چو در بازار كردبس دل و جان را كه او ایثاركرد
هیچ خلقی مشتری این را نبوداین سخن جز مرد ره نتوان شنود
تو ز بهر چه خریدار آمدیمشتری این را پدیدار آمدی
از كجا این سر من دریافتیاندرین اسرار چون بشتافتی
زین سئوال من جوابی بازگویتانگردد مر ترا فتنه بروی
گفت آن دیوانه مرد با ادبمن چو تو ای شاه بودم در عجب
بر سر این جوهرت جانم رسیدناگهان این را درین بازار دید
عزم جوهر داشتم من در ازلجان خود را زین ندارم در حیل
جوهرت را من بدستم مشتریجوهری را هم توئی چون بنگری
جوهرت را من خریدار آمدماز پی جستن به بازار آمدم
زر ندارم مال دنیا نیستمدر طلبكاری عقبی نیستم
در طلب كاری جانان آمدمدر خریداری بدینسان آمدم
هیچكس این محنت و خواری ندیدآنچه امروز این بجان من رسید
خلق ما را سرزنش كردند ازینلیك توفیقست شاها اندرین
آنچه تو دانی كه دریابد بكلهركه باشد در بُن اسرار كل
مشتریم مشتریم مشتریزر ندارم جان نهادم بر سری
می​نهم گر می​كنی از من قبولتا چه فرمائی درین ای با اصول
جوهری تو گر مرا خواهی بدادتاج بر فرق گدا خواهی نهاد
پادشاهان مر گدایان نشكنندبل گدایان را زخود خرم كنند
پادشاهان جهان تا بوده​اندجان و دلها را ز خود آسوده​اند
پادشاهان زیر دستان را برحمبخششی بروی كنند از روی رحم
گر تو امروزم بجان رحمی كنیرنج و اندوهم تو از دل بركنی
سر نهادم در میان برخیز و روبیش ازین با من چنین مستیز ورو
سر بر و جوهر مرا ده این زمانتا كنم حاصل مراد خود ز جان
شاه با او گفت ای مرد اسیراین سخن از تو عجب دیدم فقیر
چون سر تو من بریدم در جهانكی تو جوهر باز بینی در عیان
گفت شاها این سخن با من مگویبیش ازین آزار بیچاره مجوی
كم مكن ما را درین میدان خاكزانكه ماكرديم جان خود هلاك
زندگی خود دلم در مرگ دیدجان من كلی در آنجا برگ دید
هرچه بودم ترك كردم در هلاكاز هلاك خود ندارم هیچ باك
من ز بهران كنم این را طلبتا كسی این را نباشد در طلب
هركه این جوهر طلبكار آمدستاولش منزل سردار آمدست
جوهر تو آنكه دارد دوستشمغز باید بد نه جسم و پوستش
مغز دارم نه چو ایشان پوستمشاه عالم دان كه جوهر دوستم
قدر او جوهر تو میدانی و منبیش ازین دیگر چرا گویم سخن
شاه گفتش هم سر خود گیر و روآنچه خود گفتی ز خود هم می​شنو
گفت شاها این سخن باری ز چیستاین سخن از بهر ما یا بهر كیست
سر رود بر باد و آنگه من رومزین سخن باری جوابی بشنوم
شاه گفتا من چنین گفتم بتودرّ این معنی چنین سفتم بتو
زیردارت رفت باید این زمانپس بشكرانه نهی جان در میان
از سر خود بگذر و جوهر بیابآنچه می​جوئی تو از جوهر بیاب
سرّ جوهر آن زمان دریاب توبیش ازین اندر سخن مشتاب تو
گفت درویش آن زمان كای شهریارزود فرما تا برندم سوی دار
طاقت جانم نماند از گفت ایناز گمان آیم مگر سوی یقین
شاه گفتا حاجبان خویش رازود جلادی بخوان درویش را
زود باشید و ببازارش بریدآنگهی او را ابردارش كشید
تا كسی دیگر نباشد مشتریزانكه این درویش شد نیك اختری
این ز اسرار منست آگاه و بسچون شود هرگز كسی در راه بس
این كنون اسرار من دریافتستپس سوی كشتن چنین بشتافتست
سرّ من آنگه بداند از جهانكو رسد از جان خود كلّی بجان
جان خود در باز اندر راه اوتا شوی شایستۀ درگاه او
جان خود در راه او قربان كندروی اندر جوهر تابان كند
عاقبت درویش بردند پیش دارشه عجایب ماند از آن احوال كار
خلق عالم گردآن درویش بودگرچه او مسكین دل و دلریش بود
راز او را كرد بر خود آشكاربعد از آن او عاشق آمد پیش دار
آمده بر رسم عشق خویشتنكرد ایثار از میانه جان و تن
سرّ جوهر از شه او دریافتهاز برای او بكل بشتافته
كشتن خود كرد زان رو اختیاركم فتد زین گونه عاشق زیردار
كم فتد زین گونه صاحب دولتیدر میان عشق جانان قربتی
گر بیایی جوهر او عاشقیدر كمال عشق جانان لایقی
یافته جان در نهاده در میانترك كرده او بكلی جسم و جان
می​ندانم دولتی زین بیش منوصف این هرگز نگفته هیچ تن
چون بزیر دار آمد آن اسیرجمع گشتند خلق هر جائی كثیر
جملگی از بهر اودر گفت و گویآمده هر كس در آنجا جست و جوی
ناگهان درویش زیردار شدآن زمان آنجای برخور دار شد
چونكه آن درویش مرد راه شدبی دل و بی صبر پیش شاه شد
پیش شاه آمدزمین را بوسه داددست او بر دست دیگر برنهاد
شاه را گفتا مرا تو جسم وجانزود باش از گفت خلقم وارهان
ای بتو نور دلم رخشان شدهای چو ماه اندر دلم تابان شده
وارهان ما را و جوهر ده بمنتا نگویم بعد ازین من ما و من
وارهان بیچاره را از گفت خلقزانكه جان من رسید اینجا بحلق
وارهان ما را تو از جور فراقدر میانه من شدم بر اشتیاق
وارهان گر میكنی بیخ تنمجوهر اصلی بده تو روشنم
شاه از بالای اسب آمد نشیبتیغ اندر دست با سهم و نهیب
دست آن درویش بگرفت و ببستنامراد آنجا بكلی در شكست
بر سر پایش نشاند آنجایگاهتیغ محكم كرد آنگه تیز شاه
زود آن درویش را بر پا نشاندگرد او برگشت تا در وی براند
چون كه آن درویش شد تسلیم شاهناگهان آمد عنایت در پناه
از سوی حضرت هدایت در رسیدشوق او بی حد و غایت در رسید
شاه شمشیر آنگهی بر هم شكستناگهان شمشیر بفكند او ز دست
دست او بگشاد و چشمش بوسه دادتاج خود آنگاه بر فرقش نهاد
روی خود بر پای او مالید زارخوش خوشی بگریست شاه نامدار
خلعت بی حد ببخشید آن زمانهم ببخشید او همه بر مردمان
زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریختهر زمان از بار دیگر غرق ریخت
هرچه شه او را بدادی بیش و كمقسم كردی او بمردم لاجرم
شاه شد آنگاه سوی بارگاهبر سر تختش نشاند آنگاه شاه
شاه پیش او ستاده آنگهیگفت ای جان و جهانم تو شهی
شاه این تخت و ممالك تو شدیشاه این دور و زمانه تو بُدی
گفت تا جوهر بیاوردند بازشاه دست خود بكرد آنگه دراز
جوهر آنگه شه بدست خود گرفتدر كف دستش نهاد اندر شگفت
گفت ما را هیچ دیگر پیش ازیندر خزانه نیست جوهر بیش ازین
جوهر آن تست و من آن توامتو شهی و من بفرمان توام
جوهر آن تو ممالك آن توشهریار این لحظه در فرمان تو
جوهر آن تست و ملك و مال هماین زمان آن تو شد كل لاجرم
هركه او در پیش شاه آید قبولاو شود در عشق كل صاحب قبول
هر كه از جان و جهان و دل گذشتشاه او رادر زمان واصل بگشت
هركه صاحب دولت هر دوجهانستدر نظر گاه خداوند اونهانست
درگذشت از بود و از نابود و جانبازیان جسم كرد او سود جان
هر كه او را شاه آنجا عز دهدهمچو عزّ او كسی هرگز دهد؟
هر كه آنجا پیش شه دولت گرفتبعد از آن در پیش جان عزّت گرفت
ای ترا هر لحظه رنجی بیشترچندخواهی خورد بر جان نیشتر
نیشتر باری سبكباره بخورآنگهی كلّی بیكباره ببر
گر ترا جوهر نباشد پیش شاهكی توانی كرد در رویش نگاه
جوهر خود باز جو از پیش شاهتا ترا جوهر دهد آنجایگاه
جوهری بدهد كه در روی جهانهمچنان جوهر نه بیند كس عیان
جوهر شاهت كند خدمت به پیشبازیابی جوهر آنجا بیش بیش
جوهری كز بحر لاهوتی بودآن ترا پیوسته ناسوتی بود
شاه دنیا گر وفاداری كندیكدمی دیگر گرفتاری كند
شاه عالم مر ترا دردل نمودروی خود در جان تو در گل نمود
شاه جوهر در دلت گشته مقیمتو چنین افتاده اینجا ای سقیم
شاه و جوهر مر ترا حاصل شدستزین جهان راه تو زان واصل شدست
چند باشی بر تن و برجان خویشبیش ازین منشین تو سرگردان خویش
چند لرزی تو برین صورت كنونكی توانی گشت هرگز ذوفنون
جوهر عشقش چو در بازار كردهركه خواهد جان بران ایثار كرد
جوهر عشقش عجایب جوهرستقیمت آن از دو عالم برترست
جوهر عشقش كسی بشناختستكین دو عالم را بكل درباختست
جوهر عشقش كسی حاصل كندكو درین عالم تنش بیدل كند
ترك جان گیرد بجوهر در رسدچون ز خود بگذشت در جوهر رسد
هركه از خودبگذرد جوهر بیافتگرچه بسیاری بهر جانب شتافت
یك زمان در سوی بازار آی توازوجود خویشتن باز آی تو
جوهر عشقش بجان درخواست كناز كژی این راستی را راست كن
جوهر عشقش نظر ناگه كندتاترا از سرّ حق آگه كند
گر تو مرد راه بینی بگذریآنگهی آیی بسوی جوهری
جوهر شاه جهان آری بدستبگذر از وی تا شوی در نیست هست
جوهر شه را بخواه از جوهریجوهر شه را بجان شو مشتری
جوهر شه را ازو درخواست كنقیمت جوهر بجانت راست كن
تا بر شاهت برد از پیش خلقورنه شیداگردی اندر پیش خلق
خلق دنیا چون طلبكار آمدنداز پی جوهر ببازار آمدند
جمله جوهر را خریدار آمدنداندرین معنی گرفتار آمدند
هر كسی بر كسوۀ و شیوۀبر سر هر شاخ همچون میوۀ
در طلبكاری دیگر آمدندهر یكی در راه رهبر آمدند
جمله یك ره بود در بازار اومختلف افتاده راه جست و جو
عاقبت چون سوی بازار آمدندهر یك از نوعی بگفتار آمدند
جملگی جویای این جوهر شدندنیز بعضی یار همدیگر شدند
تا مگر جوهرابا دست آورندپای چرخ پیر را پست آورند
جمله را مقصود جوهر آمدستجوهری را كرده شان دامن بدست
جوهری عشق می​گوید تراچند پیچی خویش رادر ماجرا
شاه ما این جوهر او داند بهاپیش شه رو تا كند قیمت ترا
خویشتن از خلق كم مقدار كنجان خود را غرقه اسرار كن
پیش شه شو تا ترا جوهر دهدبعد از آن بر جان تو منّت نهد
جوهرت را پیش كش كن جان نثاربعد از آن مردانه شو در زیر دار
تا مراد خود بیابی در جهانبگذری از این جهان و آن جهان
شاه هر چیزی كه می​فرمایدتعاقبت مقصود ازو برآیدت
تو ز كشتن رو مگردان بر خلافكه همه كارت بود كلی گزاف
تو ز كشتن جان خود ایثار كنبعد از آن جوهر تو با خود باركن
این سخن از ترجمانی دیگرستمرغ این از آشیانی دیگرست
گر ترا سهمی دهد آن جایگاهجان خود ایثار كن در پیش شاه
گر ترا سهمی دهد تو زان مترسبیش از این نادان مشو از جان مترس
گرترا او آزمایش میكنددر فناآنگه فزایش می​كند
گر ترا آنجایگه سهمی دهدبعد از آنت تاج زر بر سر نهد
او ترا هرگز نخواهد رنج تواین سخن را یك بیك بر سنج تو
او ترا شد جان كنی پیشش فدااو ترا گردد بكلی پیشوا
هرچه داری جملگی در باز تواز وصال شه بكل می ناز تو
جوهر كلی چو روشن گرددتجملۀعالم چو جوشن گرددت
جملگی یك حلقه باشد بیشكیاین همه حلقه نباشد جز یكی
جملگی یكی شود چه نیك و بداین سخن دریاب دورست از خرد
جملگی یكی شود بر اصل ذاتیك یكی اندر یكی گردد صفات
جوهری شاهت دهد درحال همتا نیفتی آن زمان در قال هم
جوهری یابی ز استغنای حقتا بگردی این زمان شیدای حق
جان جانت را شود كلی پدیدآن زمان پیدا شود از دید دید
جوهری كز بحر بی همتا بودیابدش غوّاص اگر بینا بود
جوهر دریا یكی باشد همهآب دریا می​شود جوهر همه
جوهرذاتست بیشك در صفاتاندرین دریا بود آب حیات
جوهر ذاتست در كلی همهجمله عالم زین سخن بردمدمه
اسم جوهردان نفخت فیه راپیش ره دانی بجان تنبیه را
گر تو این راز اندرین جا پی بریدر زمان از هر دو عالم برخوری
این جهان و آن جهان كل جوهرستاز وجود شاه اسمی مضمرست
این جهان و آن جهان اسمی بوداولین اسم آن رسمی بود
موی در مویست این راه عجبگر فرومانی بمانی در تعب
مو بمو بر هم شكاف آنجا بخوددور گردان وهم و فهم آنگه زخود
نفی نیك و بد بكن تا كل شویورنه تو زین راه عین ذل شوی
هر سه میدان تو یكی بی قیل وقالماضی و مستقبل و آنگاه حال
هرچه بینی نیك بین چه نیك و بدنیك و بد چه از عیان چه از خرد
چون كه مرد راه بین آید تمامنه بد و نه نیك ماند و السّلام
چون تو مرد راه بین آیی بحقدر جهان جاودان گیری سبق
هركه از بی​علّتی در حق فتاددر خوشی جاودان مطلق فتاد
هر كه او جز نیك بینی بد ندیداز كمال سرّ جانان خود بدید
گر ترا سهمی كند گر خوارییآن ز عزّتست نه از بیزاریی
چند در پندار مانی مبتلاچندخواهی بود در عین بلا
چند خود را خوار و سرگردان كنیچند خود را چون فلك گردان كنی
هر دم از نوعی دگر آیی برونزان بمانده بر برون بی درون
هرچه اندیشی بلای جان تستنیك و بد درد تو و درمان تست
این زمان در صورتی از هر صفتمی​زنی دستها در معرفت
معرفت شد خوار از گفتار توشرم می​دارد وی از كردار تو
هرچه می​گویی محالی بیش نیستهرچه می​بینی خیالی بیش نیست
در تو آزو آرزو تلبیس تستصورت حسّی بكل ابلیس تست
گر تو زین ابلیس خوددوری كنیگردن صورت بكلی بشكنی
هست این ابلیس ما جمله به بینمرد را بشناس از روی یقین
هست این ابلیس اندر بند تولیك بگرفتست یك یك بند تو
طوق خود در گردن تو كرده استهمچو تو در صد هزاران پرده است
در هوای كام و شهوت می​روددر مقام كبر و نخوت می​رود
هر دم از نوعیت سرگردان كندهر زمان تلبیس دیگر سان كند
انبیا را ره زد این ملعون سگزود زو بگریز تا نفتی بشك
گر تو اندر شك بمانی مانده بازكی رسی آنجایگه در پرده باز
صورت نقش مجوسی قید كنیك دم این صیاد بدرا صید كن
آنچه او كردست هرگز كس نكردیك زمان با او درای اندر نبرد
گر تو بر وی چیره گردی در زمانصورت و معنی بیابد زو امان
گر تو او را پیش از خود بر زنیگردن او را بمعنی بشكنی
این خیال فاسدت باطل شودهرچه می​جوئی ترا حاصل شود
چند اندیشی خیال نیك و بدخود همی دانی تو خود را پرخرد
این خیال لا محال از دل برونكن كه گردی در زمانه ذوفنون
هرچه اندیشی خیالی باشدتهرچه برگوئی محالی باشدت
از خیال خویشتن تو دور شوپر صفا اندر میان نور شو
از خیال صورت اشیا بگردبعد از این در گرد این صورت مگرد
هرچه دیدی در زمانه نیك و بدآن تویی لیكن تو دوری از خرد
چون خیال از پیش خود برداشتیآنچه آنجا دیده​ای بگذاشتی
چون خیال تو بكلی گم شودقطرۀ تو آن زمان قلزم شود
چون خیالت در زمان صافی كنیدر میان عرصه كم لافی كنی
در خیال خویشتن چندین مشوهر زمانی بیش ازین غمگین مشو
از خیال خویش چون فانی شویهرچه می​گوئیی هم از خود بشنوی
از خیال تست هم خواری توهم بلا و رنج و بیماری تو
هر چه آن در دهر آید از خیالهست پیش عارفان عین محال
همچو نقّاشی خیال انگیز توهمچو شاعر در خیال آمیز تو
رمل زن چون در خیال خود شودهرچه می​گوید هم از خود بشنود
در خیال خویش یك یك می​روندخواه پیر و خواه كودك می​روند
چون خیالست این سپهر پرخیالهست پیش عاشقان عین محال
كل دنیا چون خیالی آمدستدر بر وحدت محالی آمدست
هر كتابی را كه پنهان ساختنداز خیال خویش برهان ساختند
حرفها آنجا خیال آمد به بینهرچه برخوانی خیالی برگزین
جملگی تصنیف عقلست و خیالجز معانی جملگی آمد و بال
ازخیالست این كه هر روزی فلكبر خیال خویش گردد چون سمك
گرداین عرصه چنان گردان شدهاز خیال خویش سرگردان شده
كوكبان اندر خیال آفتابگاه بی نور و گهی با نور و تاب
ماه هر دم چون خیالی می​شودازخیالش چون هلالی می​شود
گاه در دوری گهی اندر كمیگاه در افزون و گاهی در كمی
جمله اشیا در خیالی مانده​اندجمله در نور جلالی مانده​اند
عقل تنها در خیال آورده استزان تمامت در وبال آورده است
روز و سال و ماه و شب جمله یكیستاز خیال این جمله را با خود شكیست
از خیال این چرخ آمد بر دُوراز دُور پیدا شود كلی صور
ماه و خورشید و كواكب بی محالبیخبر از خود شده اندر خیال
از خیال خویش كلی بیخبرگرچه زیشانست عالم سر بسر
این همه از فوق و تحت آمد پدیدهر یكی اندر خیالی در رسید
جمله یكسان بود اما از خیالگشت پیدا این حقیقت لامحال