قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت استاد نقاش

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود استادی عجایب ماه وسالهردم ازنوعی ببازیدی خیال
پردیی در پیش رویش بسته بوددر پس آن پرده او بنشسته بود
از صورها مختلف او بی شماركرده اندر هر خیالی او نگار
ریسمانی بسته بد بر روی نطعاز صورها جمع كردی پیش نطع
جمله اندر ریسمان دانی فنونبود نقّاشی عجایب ذوفنون
هرچه در عالم بدی از خیر و شرجملگی كردند آنجا سر بسر
نقش انسانات هم بر كرده بودنقش حیوانات بی مركرده بود
از وحوش و از طیور و هرچه هستكرده بود از نیست آنجا گاه هست
از برون پرده آن می​باختیدر درون آن كار را می​ساختی
بر سر آن نطع چابك دست بودهرچه بود او را همه در دست بود
هرچه در فهم آید و عقل و خیالكرده بود از نقشها خود بی محال
جمله از یك رنگ امّا مختلفدر عبارت گشته كلی متّصف
جمله یكسان بود اما اوستادهریكی بر گونۀ دیگر نهاد
داشت صندوقی درون پرده اوجملگی پردخته آنجا كرده او
چون برون كردی صورها را از آناوفكندی اندران بند روان
هر یك از شكلی مر آنرا جملۀشاد كردی بی محابا جلوۀ
هر یك از نوعی دگر می​باختیهر صور از گونۀ می​ساختی
گاه صورت گاه حیوان گاه خودساختی او صورتی از نیك و بد
نقش رنگارنگ او بر لون لونآوریدی او برون بی عون عون
چون ببازیدی بهر كسوت براندركشیدی بند آن در خود روان
بگسلانیدی صورها اوستادپس بدادی هم در آن ساعت بباد
پس نهادی آن بصندوق اندروناو فكندی آن بزرگ رهنمون
اندران صندوق افكندی وراكس نمی​پرسید ازو این ماجرا
هركه كردی این سئوال از اوستادكز برای چه چنین دادی بباد
از برای چه تو این ها ساختیخرد كردی عاقبت در باختی
از برای چه تو بر بستی وراوز برای چه تو بشكستی ورا
از برای چیست این با ما بگویتا چرا كردی و افكندی بگوی
هیچكس او سعی خود باطل كند؟هیچكس او رنج خود عاطل كند؟
هیچكس هرگز كند انصاف دهراست برگو آنگهی بنیاد نه
هركه می​كردی سؤال از اوستاداو جواب هیچكس را می​نداد
چون جواب كس ندادی اندر آنآن همه راز نهانی بد عیان
خلق را از روی دل دیوانه گشتآشنا بودند اگر بیگانه گشت
زان صورها لون لون بی عدداو برون كردی عجایب بی مدد
دیگران مردم شدندی پیش اوگرچه دل خونی بدی از نیش او
آن همه نقش عجایب در بساطاوفكندی اندران عین نشاط
دیگران یكسر همه كردی تباهصورت و صندوق می​كردی نگاه
هم تباهی آوریده اندرودیگر آن قوم آمده در گفت و گو
هیچكس را مر جواب اونبودهرچه گفتندی صواب او نبود
عاقبت چون كس نیامد مرد اوجمله می​بودند دل پر درد او
اندران مردم همه می​سوختندهر زمانی آتشی افروختند
بود مردی كامل و بسیار داندر حقیقت گشته بود او راز دان
بود مردی با كمال و فرّ و هوشكرده بود او از شراب شوق نوش
صاحب اسراردانش بود اوصاحب عقل و توانش بود او
كار این استاد آنكس فهم داشتنه چو عقل دیگران او وهم داشت
او رموز و راز اودانسته بودهرچه بد اسرار اودانسته بود
یك شبی رفت او بنزد اوستادكرد اكرامی و پیشش ایستاد
تاكمال خویشتن حاصل كندخویش را در نزد او واصل كند
نزد آن صاحب رموز راز شدیك دمی با او بخلوت ساز شد
از طریق عزّت او كردش سلامتا بماند دولت كل احترام
پیش استاد جهان او راز گفتهرچه یكسر بود یكره باز گفت
این سؤال از اوستاد آنگاه كردتادل خود او از آن آگاه كرد
گفت ای استاد راز كارداناز حقیقت جمله تو بسیار دان
این رموز تو كسی نایافتههریك از نوعی دگر بشتافته
چشم عالم همچو تو دیگر نیافتهردم از نوعی دگر گرچه شتافت
راز صورت را بمعنی جان شدیبا رموز كلّ خود شادان شدی
خلق اندر گفت و گوی تو روندگرچه اندر جست و جوی تو روند
جملگی در ماجرای خویشتنجملگی اندر بلای خویشتن
جز خیال تو نمی​بینند آنلیك راز تو نمی​دانند آن
در مقالات تو گفتار هوسمی​پزند و می​نداند هیچكس
كین چنین راز تو از یدّ تو استاین همه نقش از قلم مدّ تواست
می نداند هیچكس اسرار تومی نه​بیند هیچكس هنجار تو
می چه داند هر كسی رمز و رموزكین نه اسراریست پیدایی هنوز
جمله در كار تو حیران آمدندجمله همچون چرخ سرگردان شدند
واقف راز تو چون هرگز نبودزانك دانائی ترا دیده نبود
این زمان بر من رموز تو ز توگشت پیدا هر زمانی تو بتو
نی من از تو باز خواهم گفت رازاین حدیث از تو نخواهم گفت باز
آنچه من دیدم ز تو از دید توهم ز دید تو بگویم دید تو
از تو دیدم آنچه می​بایست دیداز تو خواهم گفت دیدم آنچه دید
این همه ازتو بكلی با تواندباتو گویااند و بی تو با تواند
هم كمال تو تو دانی بی شكیهم ز تو خواهم بگفتن اندكی
آنچه بینی راز تو باشد بكلپس مرا بیرون فكن زین نقش ذل
من بدانستم ز بازی های تواز مقام عشق بازیهای تو
هرچه كردی هم ز تو دیدم ترانزد دید خویشتن دیدم ترا
هر چه كردی آوریدی در بساطجملۀ آن نقش كردم احتیاط
احتیاط نوع نوعت كرده​امهمچو پرده مانده اندر پرده​ام
جمله دیدم هرچه كردی بی خلافمن یقین دانم نباشد این گزاف
جملۀ صورت ز یكسان كرده​ایجمله را یك رنگ همسان كرده​ای
جملۀ تركیب هر انواع راكرده​ای بر هر صفت اصناع را
چون كه تو كردی برآوردی بروناز برای دید این نقش فنون
بر بساط مملكت كردی رواناز صفت هر جایگه آن را روان
عاقبت چون از تمامت باختیاز برای چه تو آن را ساختی
چون كنی در عاقبت آن خرد تواز چه باشد عاقبت دست برد تو
سعی چندینی تو بردی اندراناز چه كردی خرد آنرادر جهان
اول كردن چه بودت ساختنعاقبت هم خویش آن را باختن
كردن از چه بود و بشكستن ز چهآوریدن چه و بر بستن ز چه
از چه سعی خود كنی باطل چنینبازگو این راز با این راز بین
تا بگویم من بدین خلق جهانوارهند از گفت و گویش این زمان
عاقبت استاد از اسرار حالمر جوابی گفت از كشف سؤال
گفت ای پرسندۀ زیبا سخنكار عالم نیست پیدا سر زبن
نیك كردی این سؤال لامحالمن بگویم درجواب این سؤال
این سؤال تو نكو كردی ز منمن جواب تو بگویم بی سخن
گوش هوشت باز كن سوی سؤالتا جوابت بشنوی در كل حال
این سؤال از من كه كردی زین همهراز من یك جزو بودی زین همه
نیك فهمی داری و خوش گفت تووین در اسرار كردی سفت تو
اول اصل من ز من تو گوش كنگر توانائی ازین می نوش كن
اول كار خود از من بازدانآنگهی تو از حقیقت راز دان
اول از پندار عقل آیی برونتابدانی سرّ اسرارم كنون
اول این اصل باید كرد حلتا نباشد كار كلی برحیل
اول این ترتیب اگر حاصل كنیتا چو آنها خویشتن بیدل كنی
همچو ایشان تو مشو در گفتگولیك مر این سر شنو باجستجو
این چنین اسرار مشكل حل بكنچون شكر در آب خود را حل بكن
سرّ اسرارت ز من گردد یقینهم ز من بشنو ز من ای راز بین
این همه نقش مخالف از صورمن بكردم هر یك از لونی دیگر
هر یك از لونی دگر برساختمهر یك از نقشی دگر پرداختم
هریك از شانی دگر آورده​امهر یك از نوعی دگر من كرده​ام
هر یكی بركسوتی كردم روانهر یكی بر یك صفت كردم عیان
هرچه رنگ آنجا مخالف آمدستدر همه جمله موالف آمدست
رنگ آنجا مختلف بر مختلفصورت و معنی بیاید متّصف
من همه تركیب كردم از قیاسجمله بر ترتیب كن آن را قیاس
من همه پرداختم از بهر كارتا تماشایی بود در روزگار
چون تماشا بود هم آمد به علماز تماشا گشت كلی راه علم
هرچه علمست آن و جهلست از یقینعلم و جهل از یكدگر آمد به بین
جهل و علم از یكدگر آمد پدیداین بدان و آن بدین آمد پدید
تا نباشد جهل علم آنگه نبودعلم از جهل آمدت اندر نمود
گرچه علم و جهل حاضر آمدندهر یكی در كار ناظر آمدند
علم باید گرچه مرد اهل آمدستتابدانی كاخرش جهل آمدست
علم صورت هیچ باشد بی خلافعلم معنی هست معنی بی گزاف
علم معنی آن نگردد مختلفعلم معنی می​شود زین متّصف
این همه صورت كه من آراستماین همه از دید خود پیراستم
این همه صورت كه اعیان كرده​امهر یكی رنگی دگرسان كرده​ام
این همه صورت ز معنی فاش شدبود معنی نقش صورتهاش شد
سال​ها ترتیب كردم جمله راتا بدانستم اساس جمله را
سال​ها بنیاد این​ها كرده​امسعی بی حد اندرین ها برده​ام
چون منم نقّاش هم صورت گرمهرچه سازم آن به بینم بنگرم
چون منم نقّاش از روی حسابآورم شان می​برم اندر حجاب
چون منم نقّاش هم استاد هممن كنم این جمله را بنیاد هم
چون همه من میكنم من باشم اواین همه پیدا ز من شد گفتگو
من چه غم دارم از اینهای دگربهتر از لونی كنم لونی دگر
چون منم سازندۀ كار نخستبشكنم آنگه كنم كلی درست
چون منم دانندۀ این كار راكی بود ترسی ز هر گفتار را
چون منم بر جزو و كل این صورحاضر و پیدا كننده سر بسر
پرده من دارم درون پرده همپا و سر در پرده​ام گم كرده​ام
من برون آرم بهر نوعی كه هستهم بیارم هم كنم آن جمله پست
هم بگویم راز و هم گویم بتوسرّ خود را باز گویم هم بتو
هم منم هم خود مرا معلوم گشتراز من هم مر مرا مفهوم گشت
هیچكس رازم نمیداند یقیندر گمان افتاده كی یابد یقین
درگمان این راز هرگز پی نبردآنكه یابد عاقبت او پی ببرد
در زمان این راز گردد فاش توآنگهی پیدا شود نقّاش تو
در یقین آنگه به بینی روی ویچون بری این راز را كلی بوی
راز ما را كژ مبین ره گم مكنخویشتن را در صف مردم بكن
هركه رازم یافت او دیوانه گشتاز خرد یكبارگی بیگانه گشت
كار من از راز من پیدا بشداین زمان جانها ازین شیدا بشد
من همی دانم چه كردم چون شدممن ازین پرده همه بیرون شدم
بشكنم آن را به آخر من همانبار دیگر من برون آرم از آن
این نه اینست و نه آنست آن بدانرمز من كس را نباشد ترجمان
رمز من اینجا ز اسرار قدمآمده تا تو بدانی زد قدم
رمز من ز اسرار من گردد عیاناز شكستن هم مرا آید بیان
این عیان صورت تو بشكنمبردن و آوردن آن روشنم
روشنم آمد نباشد روشنتتا نه پنداری بكلی جوشنت
تو سفر داری كنون در گفت و گوحالیا می​باش اندر جست و جو
روشن آنگه می​شود كو بشكندزین همه گشتن از آنجا وارهد
روشن آنگه می​شود كو خرده گشتهم بصورت هم بمعنی مرده گشت
روشن آنگه می​شود كو خود نبودآن زمان پیدا شود نابود و بود
اوستاد آبگینه گر ببینزو ببین اسرار و آنگه زو ببین
چون كند یك شیشه آنگه بشكندآنگهی بازش بپرده در برد
شیشه دیگر برون آرد لطیفجوهری شفّاف بس نغز و شریف
جوهر دیگر برون آرد دگرور دگر خواهی دگر آرد دگر
جملگی یك آبگینه بود آنهر یك از نوعی دگر بنمود آن
هر یك از لونی دگر آرد بروناوستاد جلد سازد پر فنون
جوهرش یكیست اما بیشهامی​كند هر نوع نوعی شیشه ها
چون همه یكیست اندر اصل كارشیشه​ها آرد تفاوت بی شمار
شیشه​های بی تفاوت آوردور بخواهد او بكلی بشكند
ور بخواهد همچنان بگذاردشباز از نوعی دگر باز آردش
هرچه زینسان می​كند او كرده استرنج بی حد اندر آن او برده است
چونكه خود سازد یقین داند كه اوستاز چه این كلی زبانها گفتگوست
چون همه من كردم و كردم خرابهم من از من مر مرا گویم جواب
من همی دانم كه این اسرار چیستنقش این پرده درین پرگار چیست
خرد گردانم تمامت نقش هاهیچ انجا باز می​نكنم رها
راز خود با تو بگویم زین همهتاترا مقصود جویم زین همه
تا جهان بر گفتگوی من شودجملگی در جستجوی من شود
تا مرا بشناسد این عقل فضولگرچه آن جا می​كند ردّ و قبول
تا مراد خود ز خود باقی كنمعاقبت آن جمله در باقی كنم
رازهای دیگرم در پرده استهیچكس آن را زحل ناكرده است
آنچه من بنمودم آن جا اندكیبیش ازین دیگر نباشد اندكی
آنچه ما را در نهان پرده استپرده اندر پرده اندر پرده است
از پس پرده اگر یابی همهراز ما را كل تو دریابی همه
لیك این معنی مكن بر كس تو فاشمعنیم بنگر تو صورت بین مباش
صورتت بشكن كه تا تو بنگریآنگهی از راز ما تو برخوری
گر تو از راز درون آگه شویگرچه بی راهی ولی یاره شوی
راز من چون بر تو گردد جمله فاشاز عذاب جان و دل ایمن مباش
دست من بر دست خود نه استواربعد از آن تو سرّ ما كن آشكار
یك زمان در پردۀ ما در خرامیك زمانی بگذر از این ننگ و نام
نام و ننگ خود بكلی در فكنصورت خود خرد اندر هم شكن
این صورت را كن بكلی خرد توتا كه بر شیطان نماند عضو تو
از خیال خویشتن آیی بروندر درون پرده آیی از برون
آن خیال آنجا كه تودیدی همیآن خیال از نقل آمد یك دمی
در درون آیی همه آهنگ كننام خود بردار و خود بی ننگ كن
در درون پرده شو واقف ز ماتات بنمائیم هر دم جایها
در درون پرده عزّت خرامدر درون پرده وحدت خرام
خاص آنجا شو اگر خواهی خلاصتا شوی اندر درون پرده خاص
پرده بردار و بیا اسرار بینهر دم از نوعی دگر گفتار بین
پرده بردار و ببین راز مرااین همه تمكین و اعزاز مرا
در درون پرده صاحب راز شوآنگهی در سوی ایشان باز شو
آن همه صورت كه دید آن زماندیگر از نوعی دگر بینی عیان
آن دگر از صورت دیگر ببینكل طلب كل جوی كل شو كل ببین
صورت خود از میان بردارییراز خود آنگه بكل دریابی
راز ما در پرده دل باز بینآنگهی تو معنی و اعزاز بین
در زمان و در مكان آی و برودر مكان اندر زمان آی و برو
از مكان و از زمان شو تو برونتا بیابی راز ما بی چه و چون
راز ما دریاب آنگه كل بباشچون شوی تو كل بكل بی دل بباش
هر كه كل شد جزو را با او چه كارو آنكه جان شد عضو را با او چه كار
كل شوی آنگاه چون بینی تو رازاولین یابی بآخر هم تو باز
هركه ساز كوی ما سازد بكلاول از پندار افتد او بذل
هر كه خواهد از وصال ما دمیحیرت جان سوز بیند عالمی
یك زمان اندر درون پرده آیپردۀ راز خود از پرده گشای
مرد ره بین چون زاستاد این شنیدروی استاد حقیقی باز دید
روی او میدید و او پنهان شدهدر پس آن پرده او حیران شده
گفت ای استاد دور از انقلاباز چه افكندی مرا در اضطراب
راه ده اندر درون پرده​امزانكه بی توراه را گم كرده​ام
راه ده تا من درآیم سوی توچون درآیم من ببینم روی تو
گر دهی راهم بیابم دور چرخچون دهی را هم رسم در غور چرخ
پرده عشق ترا دوری كنمبیخ غم از جان و ازدل بركنم
حاجبی آمد برون از پرده اوایستاد ودست او بگرفت او
گفت بسم اللّه كه استاد جهانمی​برد اینجا ترادر میهمان
یك زمان در اندرون آی از برونتاترا باشم در آنجا رهنمون
دست او بگرفت وشد در پرده بازاوفكند آن لحظه از هم پرده باز
چون درون پرده شد بی​خویشتندرگذشته ازوجود و جان و تن
عالم صغری چو در كبری فتادراز او كلّی در آن عالم گشاد
راه كلی پرده اندر پرده بودلیك آن راه از صفت گم كرده بود
حاجب از چشمش نهان شد در زمانمرد را لرزی درآمد در نهان
ناگهان الحاح استاد او شنیدلیك مر استاد را آنجا ندید