قرآن کریمبه زبان فارسی

حكایت استاد ترك و پرده بازی او

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
پرده بازی بود استادی بزرگچابكی دانا ولی از اصل ترك
مثل خود در فن نقّاشی نداشتهر كجا می​رفت آنجا كار داشت
صورت الوان عجایب ساختیدایماً با خویش بازی باختی
هر صور كان ساختی در روزگارخرد كردی دیگر آوردی بكار
جمله صورت نقش رنگارنگ داشتهر یك از رنگی دگر بیرون نگاشت
هفت پرده ساختی از بهر كارجمله رنگارنگ پر نقش و نگار
هفت پرده در صفت یك پرده بودگل فشان آنجایگه زر كرده بود
بود نطعی مرورا خوب و لطیفآن همه صورت در آنجا بد خفیف
هفت مزدور از پس آن پرده بودسالها با جمله شان خو كرده بود
آن چنان بر نقش خود عاشق بد اوبر كمال كار خود صادق بد او
روی بستی چون كه بیرون آمدیهر زمان نقشی دگرگون آمدی
لیك مزدوران دگر در كار اومی​شدندی از پی رفتار او
آن چنان كاستاد صنعت می​نمودكار مزدوران در آنجا می​فزود
هر دم از نوعی دگر خود ساختیهر یك از لونی دگر پرداختی
در بسیط عالمش همتا نبوددر میان دهر سر غوغا ببود
خلق می​گفتند مرد و زن ازومی​نمودند این عجایبها بدو
غافلان گفتند كاین استاد نیستكس ندیدست این و كس را یاد نیست
این صورها صورت استاداوستاز برون پرده این صورت نكوست
هر زمان رنگ دگر می​آورداوستاد از هر صفت می​آورد
می​ندانستند كان استاد بودكاین همه نقش عجایب می​نمود
عاقبت استاد صورتها شكستپرده​ها از یكدگرشان برگسست
تا كه راز او نداند هر كسیكرد مزدوران بهر جانب بسی
ترك آن صورتگری یكسر بكرددیگر آن صورت بهر جایی نكرد
فرد بنشست از همه خلق جهاندیگرش هرگز نیامد یاد آن
یك زمان در خویشتن بنگر تو همتا نباشی صورت و پرده بهم
این رموز از سرّ دل بگشای توخویشتن را بیش ازین منمای تو
ترك این صورت گری و نقش كنچند رانم بیش ازین باتو سخن
تاتوئی از صورت خود در نیازهم تویی صورت گر و هم پرده باز
هست مزدور تو هفت اعضای تومی‌پزند اینها چو توسودای تو
عاقبت از تو جدا خواهند گشتبا تو چندینی چرا خواهند گشت
پیشتر زان كاین حریفان بگذرندبگذر از ایشان كه با تو نسپرند
یك دمی در لامكان عشق شودر پی این صورت حسی مرو
یك زمان این پرده​ها را بر گسلاین خیال جسم و صورت را بهل
كز تو بستاند بآخر داد خویشپیشتر از وی تو بستان داد خویش
تو چه دانی تا كجایی مانده بازسالها گردیده در شیب و فراز
چرخ كرده صورت تو بند بندبازمانده در چنین جای گزند
تو چه دانی تا ترا صورت كه كرداندرین میدان خاكی از چه كرد
تو چه دانی كز كه باز افتادۀدر چنین شیب از فراز افتادۀ
تو چه دانی تاترا كه پروریداز برای چه در اینجا آورید
تو چه دانی تا ترا چون ساختندبلعجب چه طرفه معجون ساختند
در میان آتش و باد نفسمی​پزی هر لحظه دیگرگون هوس
تو چه دانی كاتش تو از كجاستباد خدمت كار جانت از چه خاست
تو چه دانی تا چه می​یابی ز خاكروز و شب غافل شده از جان پاك
تو چه دانی تا كدامین ره رویاز كدامین ره بدان درگه روی
تو چه دانی تا كه معشوقت كه بودروز اول عین محبوبت كه بود
تو چه دانی كاین فلكها بهر چیستهر زمان كردن قران از بهر كیست
تو چه دانی تا قلم چه سرنوشتتخم تو افلاك از بهر چه كشت
تو چه دانی تا چه خواهد بد ترابی وفا از خویش می​جویی وفا
تو چه دانی كارگاه جسم و جانكز كجا پیدا نمودت جسم و جان
تو چه دانی فهم غیب ای بی خبركز وجود خود نمی​یابی اثر
تو چه دانی تا ده و دو برج رابر وجودت چون نوشته ماجرا
تو چه دانی كافتاب از بهر نوگشت گردان در میان شهر تو
تو چه دانی تا قمر آنجا كه بودبر فلك بهر تو نقشی می​نمود
تو چه دانی كوكبان سبع راتا چه كاری كرده​اند این طبع را
تو چه دانی رعد و برق آنجا كه بودیخطف برق از كجا گوشت شنود
تو چه دانی تا كه باران از چه خاستگفت انزلنا من الماء از كجاست
تو چه دانی تا نباتات از چه رستمنزل سالك در آنجا بد نخست
تو چه دانی تا كه حیوان خود چه بودنقش ابلیس اندران پیدا نمود
تو چه دانی تا كه صورت نقش بستآنگه از بهر چه آورد و شكست
تو چه دانی تا كجا خواهی شدنچند سر گردان این سودا بدن
تو چه دانی تا ترا كه گنج دادلیك مخفی بود از آن مخفی نهاد
تو چه دانی كان در گنج از كجاستگر بیابی تو بدانی كان كجاست
هر كسی وصفی ازین در گفته​انددرّ دانش از معانی سفته​اند
تو چه دانی تا كه تو خود آن كسیاولین و آخرین را در پسی
تو چه دانی ای گرفتار صورتا كجا خواهد بدن نقد گهر
تو چه دانی ای غرورت كرده بندبر بروت خویشتن چندین مخند
تو چه دانی تاترا حیران كه كرددر میان چرخ سرگردان كه كرد
تو چه دانی تا ترا كه رخ نمودچون ترا بنمود رخ پنهان نمود
تو چه دانی تا درین بحر عمیقسنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
تو چه دانی تا كه آدم این دمستروشن از این دم تمام عالمست
تو چه دانی نوح در دریای جسمتا چه غوّاصی نمود از بهر اسم
تو چه دانی تا كه ابراهیم راداز برای چه درین آتش فتاد
تو چه دانی تا كه ایوب ضعیفجسم خود در راه كرمان كرده ضیف
تو چه دانی تا سلیمان تخت و ملكداد بر باد و بشد تا اوج فلك
تو چه دانی تا كه موسی دربحاركرد فرعون طبیعی غرقه زار
تو چه دانی تا كه جرجیس نبیجان خود در راه او كرده فدی
تو چه دانی تا كه عیسی در تنستبرتر از روحست و نور روشنست
تو چه دانی تا محمد در وجوداولین و آخرین او بود و بود
این تمامت در كه پیدا آمدستمظهر اعیان و اشیا آمدست
دین خود را در ره باطل منهاین سخنها را ره باطل منه
كاین رموز من ز جایی دیگرستسیر جانم از ورای دیگرست
آنچه من زین راه تنها یافتمبود پنهان منش پیدا یافتم
هركه در راه محمد ره نیافتتا ابد گردی ازین درگه نیافت
راه پیغمبر همه اسرار بودپای تا سر غرقه انوار بود
آنچه اسرار نهانی بُد نگفتراز حق درجان پاك خود نهفت
سرّ اسرارش كجا داند كسیاو نگفت اسرار خود با هر خسی
یك شبی در خواب دیدم روی اوعاشق و بی خود دویدم سوی او
خاك پای او شدم در پای اوكز دو عالم برتر آمد جای او
خاك پایش قبلۀ روح آمدستانبیا را قبله گاه جان بدست
آنكه در معنی بعالم عالمستز آفرینش، آفرینش عالمست
دست من بگرفت آن شاه جهاندر دهان من فكند آب دهان
گفت ای عطّار پر اسرار منلایقی در دیدن انوار من
آنچه حق بر جان و جسمت داده استگنج پنهان بر دلت بنهاده است
ماعیان كردیم این گنج ترادست مزدی دادم این رنج ترا
هر گهر كز بحر جان افشاندۀرمزهای سرّ جانان راندۀ
هیچ شاعر زین معانی در نیافتسرّ اسرار نهانی در نیافت
بر دل تو جمله آسان كرده​ایمگرچه پیدا بود پنهان كرده​ایم
در ازل این خرقه​ات پوشیده​ایمپس شراب صرف كل نوشیده​ایم
هرچه می​خواهی طلب كن تا تراروی بنمائیم بی ارض و سما
این بگفت و روی خود پنهان نمودبعد از آن روی دلم با جان نمود
این همه من از محمد یافتمزانكه سوی قرب او بشتافتم