قرآن کریمبه زبان فارسی

در علو مرتبه انسان

اشترنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
ای نموده جسم و جان از كایناتهست در تاریكیت آب حیات
ای همه اسرار جانان كرده فاشبیش ازین در صورت حسّی مباش
آنچه بخشیدم ترا آن قسم كنهم نموداری بكن فاش این سخن
آنچه هرگز آدمی نشنیده استنه كسی دانسته و نه دیده است
در رموز سرّ سبحانی بخوانسر این تفسیر ربّانی بدان
یك زمان بر منبر وحدت برآیزنگ شرك از صورت حس بر زدای
حافظان عشق را آور بجوشجملۀ ذرّات آور در خروش
از زبور عشق سر آغاز كنپرّ و بال مرغ معنی باز كن
همچو داود آیت عشّاق خوانسر آن با مذهب عشّاق ران
از بحار عشق جوهر بار كناین زمان دل را بهمّت یار كن
بر سر عشّاق جوهرها ببارچون درآمد شاخ معنیّت ببار
هر زمان وصفی دگر آغاز كنهر نفس سازی دگر برساز كن
این همه ذرّات پیدا و نهاناز وجود خویشتن گردان عیان
این همه اشجار معنی بربرستجایشان بر خاك و باد و آذرست
قسمتی ده روح روحانی عشقتا بگوید راز پنهانی عشق
پرزنان سیمرغ وار از كوه قافكوه بر منقار معنی بر شكاف
از پس قاف وجودت رخ نمایاین معمّا را بمعنی برگشای
تو ازین صورت نه بینی جز كه هیچعاقبت افتی میان پیچ پیچ
گر درین صورت بمانی زار تودر میان خاك افتی خوار تو
كارها در صورت و معنی فتادعقل را با عشق ازان دعوی فتاد
نكتۀ سرّ عجب پیدا نمودهر دو عالم در دلم یكتا نمود
عقل سودا كرد بی​حد بر دلمهر زمانی سخت تر شد مشكلم
هر زمانم از ره دیگر ببردتا مگر ما را نماید دست برد
گفت این نقش خیالست این مبینراه من جوی و مراد من گزین
گفتمش گرراست میگوئی یقینچیست پیدا نزد من راه این چنین
گفت سرگردان مشو تا بنگریگرنه از دور زمانه بگذری
نه ترا صورت نه آن معنی بودنه ترا دنیی و نه عقبی بود
هركه او از عقل بگذشت از جنونهر كه او با عقل باشد ذوفنون
هیچ عاقل مرد دو رنگی ندیدلیك یك می​گشت در دو ناپدید
هیچكس او ترك جان و تن نگفتهیچكس بر روی آتش خوش نخفت
هیچكس دیدی كه او خود را بكشتور بكشت این هست كاری بس درشت
ناگهان عشق از كمین گاه ازلروی خود بنمود بی مكر و حیل
هر دو عالم را بهم بر زد بكلعقل سودایی شد اندر عین ذل
عقل چون عشق از برابر گاه دیددر زمان از پیش تن شد ناپدید
وهم، از گفتار عقل بوالفضولهمچو بادی بود بی رأی و اصول
عشق سیمرغیست كورا دام نیستعشق را آغاز هست انجام نیست
عشق مغز كاینات آمد مدامعشق هر چیزی كند صاحب مقام
عشق آدم یافت از جنّت فتادعشق شورش بر همه عالم نهاد
عشق آتش بود و عقل آب ای پسرعشق خاكی و خرد باد ای پسر
عشق پنهان بود پیدا كرد كلعشق معشوقیست اندر عین ذل
عقل می​خواهد جهان را پایدارعشق می​خواهد كه باشد پای دار
عشق بر منصور غالب گشته بودبود هم مطلوب و طالب گشته بود
عشق او را بر سر دارش كشیدعشق او را كرد از جان ناپدید
گر كلاه عشق خواهی سر ببراز خود و هر دو جهان یكسر ببر
عشق لوح و عرش و كرسی بستردعشق هرگز غیر جانان ننگرد
عقل ابلیس لعین از ره فكندعقل یوسف را درون چه فكند
جوهر عشقست بی ذات و صفتبرتر از ادراك و عقل و معرفت
جوهر عشقست پیدا ونهانحادث عشقست این هر دو جهان
جوهر عشقست دریای عظیمجوهر عشقست رحمان رحیم
ای دل از خون می​كن از تن جام سازبعد از آن این زرق و دلق و دام ساز
جان خود در راه عشق ایثار كنجسم خود از عشق او بردار كن
بگذر از پنج و چهار و شش مبینتا شود عین عیان عین یقین
هفت اختر را برون كن ازدماغاز دوعالم كن تو جان و دل فراغ
چون نه جان ماند ونه دل جانان شویهم ز پیدائی خود پنهان شوی
در میان آن فنا صد گونه رازگفت با او لیك بی او گفته باز
محو گردی فانی مطلق شویدر جهان عشق مستغرق شوی
كل یكی گردد نماند این دویینیست آنجا جای مائی و تویی
جمله یك ذاتست اما بی عددجمله یك چیزست كلّی در احد
چون نماند صورتت را جسم و جاناول وآخر تو باشی جاودان
چون تو باشی اول وآخر توییجزو و كل را باطن و ظاهر تویی
از صفات و از مكان باشد خیالجمله یك گردد نیاید در زوال
این سخن​ها زان محقّق آمدستنه از آن جهل مطبّق آمدست
ازمعانی موحّد باشد اینگر ببیند هم مكان را در مكین
گر هزاران كاس بر آب آوریآن زمان در اندرونش بنگری
هر یكی را آفتابی باشد آنچون رود خورشید خوابی باشد آن
گر یكی شمع آوری تاریك جایصد هزاران آینه داری بپای
روی هر آیینۀ شمعی بودآن همه از پرتو لمعی بود
در سوی باغی اگر آبی رودهردرختی را از آن تابی بود
آب روی خود بهر كس وا نمودهر درختی میوۀ پیدا نمود
آن همه یك آب بود از روی طورهر یكی اسمی نموده گشته دور
آب خود را صانع اشیا كرده استمیوه​های رنگ رنگ آورده است
هر سحركان میوۀ پیدا شودآن بقیمت عالمی یكتا شود
كوكبان سرگشته و خورشید و ماهجمله حیران گشته بر صنع اله
این همه معنی چو در جان باشدتدر صفت فرق فراوان باشدت
گر هزاران قرن گندم بدرویآن همه یكی بود نبود دویی
چون همه یك گندست آن از عددجمله فانی می​شود اندر احد
ذات گندم بود آدم بر صوركی بیابد سرّ این هر بیخبر
گر نگفتی مرو را لاتقرباكی شدی پیدا ولاد و اقربا
اندرین سر بود شیطان قضولگشته ردّ و آدم آنجا شد قبول
گندم آدم بند راه صورتستپای تا سر غرق عین حسرتست
سرّ گندم مصطفی دریافتستكو سر از كونین و عالم تافتست
آدم مسكین كجا دانست كوكین چه بازی بود پرگفتگو
بود ابلیس لعین از نور ونارآدم از روی حقیقت در غبار
نور در ظلمت توانی یافتنظلمت اندر نور شد نایافتن
چون عزازیل آدم خاكی بدیدبعد از آن خود رادر آن پاكی بدید
گفت یا رب من ز نور مطلقماینت خاك باطل و من بر حقم
هر كه او خود را ببینند در میانبر كنارست از صفای صوفیان
من كه چندین سال بر درگاه توبوده​ام اندر سلوك راه تو
من بجز تو سجده كس را چون كنممن ازین اندیشه دل پرخون كنم
بهترم از خاك من صدباره ترسجدۀ تو كرده​ام زیر و زبر
علو و سفلم در بهشت جاوداننور تحقیقم عیان اندر عیان
جنّت و حور و قصور، آن منستجمله اندرحكم و فرمان منست
سالها گردیده​ام شیب و فرازتا قبولم در میان عزّ و ناز
من كجا و آدم خاكی كجااین سخن با من بگو یا رب چرا
جز تو كس را سجده نكنم تا ابدگر قبولم ور بخواهی كرد رد
حق تعالی گفت مرابلیس راچند سازی این زمان تلبیس را
او بصد چیز از تو پیشم بهتر استاز هزاران همچو تو فاضلترست
سرّ خاكش آینۀ كونین شداز تو تا او قرنها ما بین شد
آدم از خاكست و تو از آتشیاو قبولی دارد و تو سركشی
خاك صد باره به از آتش بودزانكه جای سركشان آتش بود
من نظر دارم درین خاك ضعیفهست بر درگاه ما او بس شریف
انبیا زین خاك پیدا آورملون لون از وی بصحرا آورم
آنچه من دانم در این خاك ای لعینسرّ اسرار هویدا و یقین
قرب خاك از آتش افزونتر بودگرچه آتش ذات او بر تر بود
دانۀ بر خاك بسپار و بروبعد از آن صد دانۀ دیگردرو
هرچه آتش را سپاری گم كندجمله را یكسر بسوزد نیك و بد
آدم خاكی كنون محبوب ماستجملۀ ذرّات او مطلوب ماست
چون نیامد در نظر این خاك راهكار خود كردی عزازیلا تباه
پس ندا آمد كه ای كروّبیانسجده پیش آدم آرید این زمان
جمله بنهادند سر را بر زمینایستاده بود ابلیس لعین
حق تعالی گفت ای جاسوس راهچند خواهی كرد در آدم نگاه
سجده كن در پیش آدم ای لعینبعد از آن اسرار كل در وی ببین
گفت ابلیس ای خداوند جهانپادشاه آشكارا و نهان
جز تو من كس را نخواهم سجده كردمن دویی هرگز نبینم جز كه فرد
سالها من سجدۀ تو كرده​امدایماً فرمان ذاتت برده​ام
سجده غیر تو نخواهم كرد مناین سخن فرمان نخواهم برد من
حق تعالی گفت آدم غیر نیستكور چشمی و ترا این سیر نیست
جسم آدم هم ز ما مشتق شدستسرّ او بر من همه بر حق شدست
تو كجا دریابی این اسرار ماگرچه سرگردان شدی در كار ما
لیك بر اسرار، ما داناتریمعالم الاسرار در خشك و تریم
سجدۀ كن تا نگردی لعنتیگر ز ما امیدوار رحمتی
سجده كن یا لعنتم كن اختیارتا مكافاتت كنم در روزگار
گفت یا رب هر چه خواهی كن تراستآنچه می​خواهی مرا ده كان سزاست
حق تعالی گفت مهلت بر منتطوق لعنت كردم اندر گردنت
نام تو كذّاب خواهم زد رقمتا بمانی تا قیامت متّهم
بعد از این ابلیس بود اندر كمینسر بدید و شد ورا عین الیقین
گفت سرّ این همین دم كشف شدزین همه مقصودم این امید بد
لعنت تو بهترم از رحمتستاین همه رحمت چه جای لعنتست
هرچه خواهی كن خطاب از من مگیرزانكه هستم از خطابت ناگزیر
لعنت آن تست و رحمت آن توبنده آن تست و قسمت آن تو
از خطاب تو دلم بیهوش گشتتا ابد از شوق این مدهوش گشت
ای گریزان گشته از محبوب خودپیش او یكسانست چه نیك و چه بد
گر طلب كاری تو چون ابلیس باشدایماً بی​مكر و بی تلبیس باش
گر تو مرد راه بینی،‌تن بنههر زمان بی صد قفا گردن بنه
هر كه او خواری حق كرد اختیاراز میان جمله آمد اختیار
چند خواهی كرد این تلبیس توخود نیندیشی هم از ابلیس تو