قرآن کریمبه زبان فارسی

فصل سوم: در بیان سبب تعبیر از معانی حقایق به الفاظ متداوله مشهوره و اشاره به معانی هر یك

رسائل دهگانه — ملا محسن فیض کاشانی

چون اقلیم معارف و حقایق و عالم معانی و دقایق از آن وسیع​تر است كه صور محصورۀ الفاظ به وساطت وضع و دلالت متصدی اظهار آن تواند شد، لاجرم بی​دستیاری امثال و اشباه پای مكنت و اقتدار در میدان ابراز آن سیری نتواند نمود، لاجرم در اظهار مخدرات معانی به صور حرفی هر حقیقتی به رقیقه مناسبتی كه با یكی از محسوسات دارد به اسم آن از آن تعبیر می​كنند، تا هم اهل معنی از آن حقایق محظوظ گردند و هم اهل صورت از صورت مجازی آن بی بهره نمانند. «و تلك الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون» و ما هر یك از الفاظ مجازیه متداوله را كه بمنزلۀ اصول است نسبت به دیگرها با بعضی از متعلقات آن بیان كنیم كه اشاره به كدام معنی است از معانی حقیقت، تا كسی را كه آشنا به اصطلاح قوم نباشد فی الجمله آشنائی به معانی ابیات از این راه حاصل گردد مثل رخ و زلف و خال خط و چشم و ابرو و لب و دهان و شراب و ساقی و خرابات و خراباتی و بت و زنار و كفر و ترسائی و از برای هر یك استشهادی از ابیات گلشن راز بیاوریم تا بدان مبین و مزین گردد و باللّه التوفیق. رخ عبارت است از تجلی جمال الهی به صفت لطف مانند لطیف و رؤف وثواب و محییء و هادی و وهاب. و زلف عبارت است از تجلی جلال الهی به صفت قهر مانند مانع و قابض و قهار و ممیت و مضلّ و ضار، چه رخسار و زلف بتان مه پیكر را به حسب جامعیت نشأت انسانی از این دو صفت متقابل بهره و نصیب داده​اند، آینۀ روی زیبا كه با تجلی جمالی لطف از روی روشنی و نور مناسبتی نام و سلسلۀ زلف چلیپا را با تجلی جلالی قهر از جهت تیرگی و ظلمت و خفا مشابهتی تمام هست و شاهد حقیقی را كه عبارت است از حقیقت به اعتبار حضور و ظهور با آنكه در پرده هر جلالی جمالی مختفی در شوكت هر جمالی جلالی متواری است، توان گفت كه از ورای تتق هر جمالی جلالی نیز جمالی پیدا و از اشعۀ انوار بهر جمالی جلالی هویداست. قال امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه «سبحان من اتسعت رحمته لاولیائه فی شدة نقمته و اشتدت نقمته لاعدائه فی سعة رحمته» و به زبان شرع از تجلی جمالی به نور و از تجلی جلالی به ظل اشاره شد، قال اللّه تعالی «اللّه نور السموات و الارض» قال اللّه سبحانه «الم تر الی ربك كیف مد الظل» و گاه از مطلق ماسوی به زلف تعبیر كنند چه همچنانكه زلف پرده و نقاب روی محبوب است، هر یك از كائنات و كثرات حجاب ذات و نقاب وجه واحد حقیقی است، و از اینجاست كه از عدم انحصار موجودات و كثرات تعینات به درازی زلف و عدم انتهای آن تعبیر می​نمایند.

هر آن چیزی كه در عالم عیان استچو عكسی ز آفتاب آن جهان است
جهان چون خط و خال و چشم و ابروستكه هر چیزی به جای خویش نیكوست
تجلی گه جمال و گه جلال استرخ و زلف آن معانی را مثال است
صفات حق تعالی لطف و قهر استرخ و زلف بتان را ز آن دو بهر است
چو محسوس آمد این الفاظ مسموعنخست از بهر محسوس است موضوع
ندارد عالم معنی نهایتكجا بیند مر او را لفظ غایت
هر آن معنی كه شد از ذوق پیداكجا تعبیر لفظی یابد آن را
چو اهل دل كند تفسیر معنیبه مانندی كند تعبیر معنی
كه محسوسات از آن عالم چو سایه استكه این چون طفل و آن مانند دایه است
ولی تشبیه كلّی نیست ممكنز جستجوی آن می​باش ساكن
نظر كن در معانی سوی غایتلوازم را یكایك كن رعایت
بوجه خاص از آن تشبیه می​كنز دیگر وجه​ها تنزیه می​كن

از تضاد و تخالف اسماء و صفات در عالم ظهور به كجی زلف و پیچش آن اشاره كنند كه بر استوا و اعتدال امتداد قد و قامت حضرت الوهّیت است كه برزخ میان وجوب و امكان است.

ز قدّش راستی گفتم سخن دوشسر زلفش مرا گفتا كه خاموش
كجی بر راستی زو گشت غالبو زاو در پیچش آمد راه طالب

و هرچه در مراتب كثرت می​بینی به حقیقت حلقه​ای است از حلقه​های بی​نهایت آن زلف، و هردل كه به هوی و هوسی در پیداست، به حلقه​ای از حلقه​های آن زنجیر گرفتار است با آنكه خلاصی از قید تعین خود ندارد و بخودی خود كه تاری از آن زلف است پای بند و مانده از رفتار است.

همه دلها از آن گشته مسلسلهمه جانها از او بوده مقلقل
معلق صد هزاران دل زهر سونشد یك دل برون از حلقه او
گراو زلفین مشگین برفشاندبه عالم در یكی كافر نماند
وگر بگذاردش پیوسته ساكننماند در جهان یك نفس مؤمن
حدیث زلف جانان بس دراز استچه شاید گفت از او چه جای راز
مپرس از من حدیث زلف پر چینمجنبانید زنجیر مجانین

و ازتغییرات و تبدیلات سلسله موجودات كه هر ساعتی به نوعی و حقیقتی دیگر است به بی قراری زلف تعبیر كنند گاه كثرت از وجه وحدت دور شود و صبح توحید روی نماید و گاه وجه وحدت در كثرت مستور گردد و شام شرك درآید.

نیابد زلف او یك لحظه آرامگهی بام آورد گاهی كند شام
ز روی زلف او صد روز شب كردبسی بازیچه​های بوالعجب كرد
دل مادارد از زلفش نشانیكه خود ساكن نمی​گردد زمانی
از او هر لحظه كار از سر گرفتمز جان خویشتن دل برگرفتم
از آن گردد سر زلفش مشوشكه از رویش دلی دارد بر آتش

و چون حقیقت هم در مظاهر پیدا گشته و هم در مظاهر پنهان شده توان گفت كه ظهور او عین خفاست وخفای او عین ظهور «سبحان من ظهر فی بطونه و بطن فی ظهوره».

همه عالم ظهور نور حق دانحق اندر وی ز پیدایی است پنهان
چو آیات است روشن گشته از ذاتنگردد ذات او روشن ز آیات
همه عالم به نور اوست پیداكجا او گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهركه سبحات جلالش هست قاهر

و از نفحات انسی كه به مشام اهل عرفان و عشق می​رسد از تجلیات جمالیه و جلالیه كه موجب این ظهور و خفاست و از مقتضیات زلف است، به عطر تعبیر می​نمایند.

گل آدم از آندم شد مخمّركه دادش بوی آن زلف معنبر

خال، عبارت است از نقطه وحدت حقیقیه من حیث الخفا كه مبدأ و منتهای كثرت اعتباری است و از ادراك و شعور اغیار محتجب و مختفی است، چه سیاهی و ظلمت موجب خفا است.

بر آن رخ نقطه خالش بسیط استكه اصل مركز ودور محیط است
از او شد خط دور هر دو عالموزو شد خط نفس و قلب آدم

و خظ عبارت است از ظهور حقیقت در مظاهر روحانیات چه چنانكه خط بر رخ دمیده، عالم ارواح گرد ذات برآمده چرا كه آن عالم اقرب مراتب وجود است به حق جلّ و عز:

رخ اینجا مظهّر حسن خدائی استمراد از خط، جناب كبریائی است
رخش خطی كشید اندر نكوئیكه از ما نیست بیرون خوبروئی

وچون ظهور حیات او در عالم ارواح است از خط به آب حیوان تعبیر

خط آمد سبزه زار عالم جاناز آن گردند نامش آب حیوان
ز تاریكی زلفش روز شب كنز خطش چشمه حیوان طلب كن
خضر وار از مقام بی نشانیبخور چون خطش آب زندگانی
اگر روی و خطش بینی تو بی​شكبدانی كثرت از وحدت یكایك
ز زلفش باز دانی كار عالمز خطش بازخوانی سرّ مبهم
از آن خالش دل پرخون تباه استكه عكس نقطه خال سیاه است
ز خالش حال دل جز خون شدن نیستگز آن منزل ره بیرون شدن نیست
كسی كو خطش از روی نكو دیددل من روی اندر خطّ او دید
مگر رخسار او سبع المثانی استكه هر حرفی از او بحر معانی است
نهفته زیر هر موئی از او بازهزاران بحر علم از عالم راز

چشم عبارت است از شهود حق بر اعیان و استعداد ایشان را كه صفت بصیری اوست جلّ شأنه، قال اللّه تعالی: «ان اللّه بصیر بالعباد». و از مطلق صفت از آن رو كه حد وحاجب ذات است به ابرو اشاره نمایند واین هر دو از مقتضیات تجلّی جلال است كه در اغلب موجب بُعد و حرمان است. و از استغنا و عدم الفتات كه مقتضی آن است كه عالم رادر نظر هستی در نیاورد و به نیستی خود بگذارد به مستی و بیماری كه از لوازم چشم بتان بی​رحم است تعبیر نمایند. و از رسانید راحت بعد از محنت و چشانیدن محنت در عقب راحت كه موجب خوف و رجا است به غمزه اشاره كنند، چه غمزه حالتی است كه از برهم زدن چشم محبوبان در دلربائی و عشوه گری واقع می​شود و بر هم زدن چشم عبارت از عدم التفات است كه از لوازم استغناست و گشادن چشم اشارت به مردمی و دلنوازی كه از لوازم مستی است تعبیر كنند. لب عبارت است از روان بخشی و جان فزائی كه به زبان شرع از آن به نفخ روح تعبیر كنند. قال اللّه تعالی: «و نفخت فیه من روحی». از افاضه وجود كه نگاه داشتن خلق است در مقام هستی به قول كن نیز به لب و دهان تعبیر نمایند و از خفای مصدر آن به تنگی دهان اشاره كنند و این هر دو از مقتضیات تجلی جمال است كه موجب قرب و وصال است و از ترقی فرمودن در كمال و چشانیدن ذوق، وصال پیوسته تعبیر كنند چرا كه بی خودی و بی خبری و راه به نیستی خود نبردن، بیرون از آن به حصول می​پیوندد وبالجمله هستی و نیستی كه لحظه به لحظه اعیان عالم را واقع است باتبدیلات و تكمیلات ازمقتضیات جمال است و جلال چشم است و با كمال استغنا و عدم التفات چشم مستش گهی از كرم و مردمی كه از لوازم مستی است دلهای عشاق مشتاق را به مشاهده جمال معشوق می​نوازدو لب جان پرورش دمی بیچارگان عدم آباد را با فاضه فیض وجودی چاره كار می​سازد و از نیستی به هست می​آورد».

نگر كز چشم شاهد چیست پیدارعایت كن لوازم را در آنجا
ز چشمش خواست بیماری و مستیز لعلش گشت پیدا عین هستی
ز چشم اوست دلها مست و مخمورز لعل اوست جانها جمله مستور
ز چشم او همه دلها جگر خوارلب لعلش شفای جان بیمار
به چشمش گر چه عالم در نیایدلبش هر ساعتی، لطفی نمایند
دمی از خرمی دلها نوازددمی بیچارگان را چاره سازد
ازو یك غمزه و جان دادن از ماازو یك بوسه و استادن از ما

شراب عبارت است از ذوق و وجد و حال كه از جلوه محبوب حقیقی در اوان غلبه محبت بر دل سالك عاشق وارد می​شود و سالك را مست و بی خود می​كند چه، استیلای آن موجب هدم قواعدم عقلی و نقض معاقد وهمی اوست كه مبدأ انتشاء كثرت رسمی و نسبت اعتباری می​شود. و ساقی عبارت است از حقیقت باعتبار حسب ظهور در هر مظهر كه تجلی كرده باشد. و ساقیان بزم عشق كنایه از سمع و بصر انسان باشد، چه اكثر اسباب مستی از این دو راه می‌​رسد و از تجلیات ذاتی كه موجب فنای فی اللّه و بقای باللّه است به بحر و قلزم، و آن ذوق و وجد را كه از تجلی ذاتی ناشی شود؛ كه سالك را از لذت هستی پاكی دهد و موجب فنای او گردد شراب طهور نامند قال اللّه تعالی «و سقیهم ربهم شراباً طهوراً».

شراب و شمع ذوق و نور عرفانببین شاهد كه از كس نیست پنهان
ازو هر غمزه دام و دانه​ای شدوزو هر گوشه​ای بتخانه​ای شد
ز غمزه می​دهد هستی به غارتببوسه می​ند بازش عمارت
ز چشمش خون ما در جوش دایمز لعلش جان ما مدهوش دایم
به غمزه چشم او دل می​ربایدببوسه لعل او جان می​فزاید
چو از چشم و لبش جوئی كناریمر این گوید كه نه، آن گوید آری
ز غمزه عالمی را كار سازدببوسه هر زمان جان می​نوازد
شراب و شمع و شاهد جمله حاضرمشو غافل ز شاهد بازی آخر
شراب بی​خودی در كش زمانیمگر از دست خود یابی امانی
بخور می تا زخویشت وارهاندوجود قطره در دریا رساند
شرابی خور كه جامش روی یار استپیاله چشم مست باده خوار است
شرابی را طلب بی​ساغر و جامشرابی باده خواری ساقی آشام
شرابی خور ز جام وجه باقیسقیهم ربهم آنراست ساقی
طهور آن می​بود كز لوث هستیتو را پاكی دهد در وقت مستی
بخور می وارهان خود را ز سردیكه بد مستی به است ازنیك مردی

و همه عالم از غیب و شهادت مانند یك خم خانه​اند از شراب هستی و محبت فطری حق جل و علا، و هر ذره​ای از ذرات عالم به حسب قابلیت و استعدادی خاص كه دارد پیمانۀ شراب محبت او است و پیمانه همه از این شراب پر است.

همه عالم چو یك خم خانه اوستدل هر ذره​ای پیمانه اوست
خرد مست و ملایك مست و جان مستهوا مست و زمین مست آسمان مست
شده زو عقل كل حیران و مدهوشفتاده نفس كل را حلقه در گوش
فلك سرگشته از وی در تكاپویهوا در دل به امید یكی بوی
ملایك خورده صاف از كوزه پاكبه جرعه ریخته دردی بر این خاك
عناصر گشته ز آن یك جرعه سر خوشفتاده گه در آب و گه در آتش
ز بوی جرعه​ای كافتاده بر خاكبر آمد آدمی تا شد بر افلاك
ز عكس او تن پژمرده جان گشتز تابش جان افسرده روان گشت
جهانی خلق از او سرگشته دایمز خان و مان خود برگشته دایم

و آثار این شراب در حقیقت انسانی مزیت قابلیت و استعداد او زیاده است از سایر موجودات و از اینجاست اكثر افراد این نوع، حیران و سرگشته بیابان عشق و طلبند و محبوب حقیقی را می​جویند، مرشد و هادی می​طلبند كه ایشان را به وصال او رهنمائی كند و از خودی برهاند.

یكی از بوی دردش عاقل آمدیكی از رنگ صافش ناقل آمد
یكی از نیم جرعه گشته صادقیكی در یك صراحی گشته عاشق
یكی دیگر فرو برده بیك بارخم و خمخانه و ساقی و خمّار
كشیده جمله و مانده دهن باززهی دریا دل رند سر افراز
در آشامیده هستی را بیك بارفراغت یافته ز اقرار و انكار
شده فارغ ز زهد خشك و طاماتگرفته دامن پیر خرابات

خرابات و خراباتی: خرابات عبارت است از وحدت صرف و اطلاق بحت كه رسوم تعینات او را آنجا نه عین باشد ونه اثر، خواه افعالی باشد یا صفاتی یا ذاتی، و خراباتی اشاره است بسالك عاشق لاابالی كه از قید رؤیت تمایز افعال و صفات واجب و ممكنِ خلاصی یافته، افعال و صفات جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند و هیچ فعلی و صفتی به خود و دیگری منسوب ندارد.

خراباتی شدن از خود رهائی استخودی كفر است اگر خود پارسائی است
نشانه داده​اند اهل خراباتكه التوحید، اسقاط الاضافات
خرابات از جهان بی​مثالی استمقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جان استخرابات آشیان لامكان است
خراباتی خراب اندر خراب استكه در صحرای او عالم سراب است
خراباتی است بی حدّ ونهایتنه آغازش كسی دیده نه غایت
اگر صد سال در وی می​شتابینه كس را ونه خود را بازیابی
گروهی اندر او بی پا و بی سرهمه نه مؤمن و نه نیز كافر
شراب بی​خودی در سر گرفتهبه ترك جمله خیر و شر گرفته
شرابی خورده هر یكی بی لب و كامفراغت یافته از ننگ و از نام
حدیث ماجرای شطح و طاماتخیال خلوت و نور كرامات
ز بوی درد، می از دست دادهز ذوق نیستی مست اوفتاده
عصا وركوه و تسبیح و مسواكگرو كرده به دردی جمله را پاك
میان آب و گل افتان و خیزانبجای اشك خون از دیده ریزان
دمی از سر خوشی در عالم نازشده چون شاطران گردن افراز
گهی از روسیاهی رو به دیوارگهی از سرخ روئی بر سر دار
گهی اندر سماع شوق جانانشده بی پا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنیدهبدو وجدی از آن عالم رسیده
سمع جان نه آخر صوت و حرف استكه در هر پرده​ای سرّی شگرف است
ز سر بیرون كشید دلق ده تومجرد گشته از هر رنگ و هر بو
فروشسته بدان صاف مروّقهمه رنگ سیاه و سرخ و ازرق
یكی پیمانه​ای خور از می صافشده ز آن صوفی صافی ز اوصاف
بجان خاك نرابل پاك رفتهز هرچه آن دیده از صد یك نگفته
گرفته دامن رندان خمّارز شیخی و مریدی گشته بیزار

و پیر خرابات عبارت است از مرشد كامل كه مرید را به ترك رسوم و عادات وا می​دارد و راه فقر و فنا می​سپارد.

بت و زنار: بت عبارت است از هرچه پرستیده شود از ماسوای حق سبحانه، خواه به اعتقاد الوهیت باشد چون اصنام كفار و خواه به اعتقاد وجوب اطاعت و تعظیم چون مشایخ كبار، و خواه بافراط محبت چون محبوبان عشاق مجازی و سایر اغیار مانند جاه و عزت و درهم و دینار، پس اگر پرستش آن از آن روست كه مظهر حق است جل و علا، و حق در او تجلی كرده به اسمی از اسماء و صفتی از صفات حسنی، آن بت عارفان است و پرستش آن، پرستش خالق آن است، چه جمیع موجودات صورت حق است و حق سبحانه روح همه است و از اینجا است كه گفته​اند: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت اللّه قبله او معه» و الا بت مشركان است و حق منزه از آن است «تعالی شأنه عما یقولون» قال اللّه تعالی: «و من الناس من یتخذ من دون اللّه انداداً یحبونهم كحب اللّه و الذین آمنوا اشد حباً للّه و قال «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون اللّه» یعنی: «اطاعوهم». و گاه اسم بت را مخصوص سازند به كامل و مرشدی كه قطب زمان است چه محبوب حقیقی باعتبار جمیع اسماء و صفات دراو جلوه​گر آمده و به اعتبار جامعیت پرستیده شده توجّه جمیع موجودات خواه به طبع و خواه به ارادت بدو است و قبله كاینات از جمیع جهات اوست و زنّار عبارت است از بستن عقد

بت اینجا مظهر عشق است و وحدتبود زنار بستن عقد خدمت
چو كفر و دین بود قایم به هستیبود، توحید عین بت پرستی
چو اشیاء هست هستی را مظاهراز آن جمله یكی بت باشد آخر
نكو اندیشه كن ای مرد عاقلكه بت از روی هستی نیست باطل
بدان كایزد تعالی خالق اوستز نیكو هرچه صادر گشت نیكوست
وجود آنجا كه باشد محض خیراگر شر است در وی آن ز غیر است
مسلمان گر بدانستی كه بت چیستبدانستی كه دین در بت پرستی است
وگر مشترك ز بت آگاه گشتیكجادر دین خود گمراه گشتی
ندید او از بت الا خلق ظاهربدین علت شد اندرشرع كافر
تو هم گر زو نبینی حق پنهانبشرع اندر نخوانندت مسلمان
درون هر بتی جانی است پنهانبه زیر كفر ایمانی است پنهان
بت ترسا به چه نوری است باهركه از روی بتان دارد مظاهر
كند او جمله دلها را وثاقیگهی گردد، مغنّی گاه ساقی
زهی مطرب كه از یك نغمۀ خوشزند در خرمن صد زاهد آتش
زهی ساقی كه او از یكی پیالهكند بی خود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانهكند، افسون صوفی را فسانه
اگر در مسجد آید در سحرگاهنیگذارد در او یك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستورفقیه از وی شود بیچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بیچاره گشتهزخان و مان خود آواره گشته
یكی مؤمن دگر را كافر او كردهمه عالم پر از شور و شر او كرد
خرابات از لبش معمور گشتهمساجد از رخش پر نور گشته
همه كار من ازوی شد میسربدو دیدم خلاص از نفس كافر
دلم از دانش خود صد حجب داشتز عجب و نخوت و ناموس و پنداشت
درآمد از درم آن بت سحرگاهمرا از خواب غفلت كرد آگاه
ز رویش خلوت جان گشت روشنبدو دیدم كه تاخور كیستم من
چو كردم در رخ خویش نگاهیبرآمد از میان جانم آهی
مرا گفتا كه ای شیاد سالوسبسر شد عمرت اندر ننگ و ناموس
ببین تا علم و زهد و كبر و پنداشتتو را ای نارسیده از كه واداشت
نظر كردن به رویم نیم ساعتنمی​ارزد هزاران ساله طاعت
علی الجمله رخ آن عالم آرایمرا با من نمود آن دم سراپای
سیه شد روی جانم از خجالتز فوت عمر و ایام بطالت
چو دید آن ماه كز روی چو خورشیدبریدم من ز جان خویش امید
یكی پیمانه پر كرد و به من دادكه از آب و می آتش در من افتاد
كنون گفت از می بی​رنگ و بی بوینقوش لوح هستی را فرو شوی
چو آشامیدم آن پیمانه را پاكدر افتادم ز مستی بر سر خاك
كنون نه نیستم در خود نه هستمنه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم
گهی چون زلف او باشم مشوشگهی چون چشم اودارم سری خوش
گهی از خوی خود در گلخنم منگهی از روی او در گلشنم من
نظر كردم بدیدم اصل هر كارنشان خدمت آمد عقد زنار
نباشد اهل دانش را معوّلز هر چیزی مگر بر وضع اوّل
میان در بند چون مردان به مردیدرآور زمرۀ اوفوا بعهدی
به رخش علم و چوگان عبادتز میدان در ربا گوی سعادت
تو را از بهر این كار آفریدنداگرچه خلق بسیار آفریدند
پدر چون علم و مادر هست اعمالبسان قرة العین است احوال
نباشد بی پدر انسان شكی نیستمسیح اندر جهان بیش از یكی نیست
رها كن ترهات و شطح و طاماتخیال نور و اسباب كرامات
كرامات تو اندر حق پرستی استجز این كبر و ریا و عجب و مستی است
همه روی تو در خلق است زنهارمكن خود را بدین علت گرفتار
نگردد جمع با عادت عبادتعبادت میكنی بگذر ز عادت

كفر و ترسائی: كفر حقیقی خاصه عبارت است از پوشیدن وجود كثرات و تعینات به وجود حق،‌و این كفر عارفان است، و این به عینه به نزد ایشان معنی اسلام حقیقی و ایمان است. قال اللّه تعالی: «كل شیئ هالك الا وجهه» و كفر حقیقی عامه بر عكس این است و آن نیز نزد آن قوم دین است اعنی پوشانیدن وجود حق به وجود اغیار و درآمدن از در توحید به انكار، و اسلام مجازی عبارت است از معنی متعارف اسلام با اعتقاد مغایرت وجود ممكنات مر وجود حق را سبحانه قال اللّه تعالی: «و ما یؤمن اكثرهم باللّه الا وهم مشركون».

ز اسلام مجازی گشت بیزارگر آن كفر حقیقی شد پدیدار

و ترسائی عبارت است از تجرید و تفرید و خلاصی از ربقه تقلید و ترك قیود و رسوم و عوایق و رفض عادت و نوامیس و علایق، چه این صفت بر حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام و امت او كه ترسا عبارت از ایشان است غالب بود و ترسا بچه مرشد كاملی دیگر كه متصف به صفت ترسائی و تجرد و انقطاع بوده باشد می​رسد و آن كامل را باز به كاملی دیگر تا سلسله منتهی شود به حضرت خواجه عالم صلّی اللّه علیه وآله و سلّم.

ز ترسائی غرض تجرید دیدمخلاص از ربقه تقلید دیدم
جناب قدس وحدت دیر جان استكه سیمرغ بقا را آشیان است
ز روح اللّه پیدا گشت این كاركه از روح القدس آمد پدیدار
هم از اللّه در پیش تو جانی استكه از روح در وی نشانی است
اگر یابی خلاص از نفس ناسوتدر آیی در جناب قدس لاهوت
هر آنكس كه مجرد چون ملك شدچو روح اللّه بر چارم فلك شد
به مردی وارهان خود را چو مردانولیكن حق كس ضایع مگردان
ز شرع ار یك دقیقه گشت مهملشوی در هر دو كون از دین معطل
حقوق شرع را زنهار مگذارولیكن خویشتن را هم نگهدار
ز سوزن نیست، الا مایه غمبه جا بگذار چون عیسی مریم
حقیقی شو ز هر قید مذاهبدرا در دیر دین مانند راهب
ترا تا در نظر اغیار و غیر استاگر در مسجدی آن عین دیر است
چو برخیزد ز پیشت كسوت غیرشود بهر تو مسجد صورت دیر
نمی​دانم بهر حالی كه هستیخلاف نفس بیرون كن كه رستی
بت و زنار و ترسائی و ناقوساشارت شد همه بر ترك ناموس
اگر خواهی كه گردی بنده خاصمهیا شو، برای صدق و اخلاص
برو خود را ز راه خویش برگیربه هر یك لحظه، ایمانی ز سر گیر
بباطن نفس ما چون هست كافرمشو راضی بدین اسلام ظاهر
ز نو هر لحظه ایمان تازه گردانمسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان
بسی ایمان بود كز كفر زایدنه كفر است آن كز آن ایمان نزاید
ریا و سمعه و ناموس بگذاربیفكن خرقه و بدبند زنار
چو پیر ما شو اندر كفر فردیاگر مردی بده دل را به مردی
به ترسا زاده، ده دل را به یكبارمجرد شو زهر اقرار و انكار

تم ما اردنا ذكره و الحمدللّه و السلام علی اصفیاء اللّه و اولیائه.