قرآن کریمبه زبان فارسی

مقاله ثانیه: در شرح بعضی از احوال پریشانی خود این دار ابتلاء

رسائل دهگانه — ملا محسن فیض کاشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش كنیدقصه بی سرو سامانی من گوش كنید

منت خدای را عزو جل كه این بنده خود را در اوان صبا، شور «تحصیل كمال» در سر افكند، و «دردطلب» در دل پدید آورد و «اخلاص نیتی» كرامت فرمود تا این نعم ثلاث، سفر راه حق را به منزله زاد شود، چنانكه عمر به منزله راحله است، پس توفیق ارزانی داشت كه از مبدأ امر تا حال كه عمر از پنجاه و هشت سال گذشته، هروقتی از اوقات كه به ما لایعنی صرف می​شد یا در غیر سلوك راه حق بسر می​آمد، غبنی عظیم می​شمرد ولافخر. چندی در خدمت خال بزرگوار خویش كه ممتاز عصر خود بود، در كاشان كه وطن اصلی بود، به تحصیل علوم دینیه ظاهره اشتغال و از تفسیر و حدیث و فقه و اصول دین و آنچه موقوف علیه آن علوم است از عربیت و منطق و غیر آن. چه پدر وجد بدین علوم مشغول می​بوده​اند و به گوشه نشینی و صلاح مخصوص بوده​اند، چنانكه هرگز دامن عزت ایشان به گرد فضول دنیا آلوده نبود و پای عزلتشان به خارخار تردد در تحصیل حكام فرسوده. بعد از انقضای بیست سال از عمر، برای تحصیل زیادتی علم و خصوصا علوم دینیه باطنه به مقتضای «اطلبوا العلم ولو بالصین» اختیار سفركرده متوجه اصفهان شد و در آنجا به خدمت جمعی از فضلا كثر اللّه امثالهم مشرف گردید،استفاده نموده، اما كسی نیافت كه ازعلم باطن خبری داشته باشد، برخی از علم ریاضی و غیره آموخت، پس به جهت تحمل حدیث باسناد و عنعنه و تصحیح به شیراز رفته به خدمت فقیه عصر كه متبحر در علوم ظاهره بود، اعنی «سید ماجد بن هاشم صادقی بحرانی»تغمده اللّه بغفرانه رسید و از خدمتش به سماع و قرائت و اجازة شطری معتد به از حدیث و متعلقات آن استفاده نمود، تا آنكه فی الجمله بصیرتی در علم حلال و حرام و سایر احكام حاصل از تقلید كسان مستغنی شد. پس به اصفهان رجوع نمود، به خدمت «شیخ بهاء الدین محمّد عاملی» قدس سره رسیده و از ایشان نیز اجازه روایت حدیث گرفته، راه حجاز پیش گرفت، چه امارت حج در آن اوان رو می​نمود، پس به شرف ادای حجة الاسلام و زیارت سید الانام و ائمه معصومین علیهم السلام مشرف گردید، و در آن سفر به خدمت «شیخ محمّدبن شیخ حسن بن شیخ زین الدین عاملی» اطاب اللّه ثراه رسیده، از ایشان نیز اجازه نقل حدیث گرفته مستفید شد. و در حین مراجعت از آن سفر به سبب قاطعان طریق، مصیبتی چند رو داد و برادرم به دست ایشان كشته شد، برادری كه از جان بسی عزیزتر بود،‌در سن هیجده سالگی به رتبه اجتهاد رسیده بود و با كمال ذكاء مرتبه قصوی از تقوی جمع كرده و با فهم درست و سلیقه راست، كمال وقود ذهن وجودت طبع داشت و با استغراق در مطالعه و فكر، دقیقه از دقایق، سنن و آداب شرعیه فرو نمی​گذاشت، در موافقت و مناسبت و موالفت و موانست با بنده به حدی بود كه گویی یك روح بودیم در دو بدن، همدرس و هم درد، هم راز و همراه، رفیق و شفیق و انیس و مونس و همدم و محرم نصیر و ظهیر، طاب اللّه ثراه و جعل الجّنة مثواه.

ز پیش من برفت او با دل صد جای ریش منز حسرت از فراقش چون غریبان در وطن گردم
خیالش چون برگیرم ز سر تا پای گردم اوز خود بیرون روم ازخویشتن بی​خویشتن گردم

«انا للّه و انّا الیه راجعون». و بحمد اللّه كه بوسیله این شكستگی، حق سبحانه، پیوسته توفیقات ارزانی داشت و بالجمله مدتی در مواطن بلاد گشت و در یوزه علم و كمال از بواطن هر جا بزرگی به انگشت اشارت نشان دادند كه نوعی از علم و كمال پیش او هست، سحباً علی الهمام لامشیا علی القدم، رفت و به قدر مایه و استعداد بهره یافت.

تمتع به هر گوشه​ای یافتمزهر خرمنی خوشه​ای یافتم
ما قدم از سر كنیم در طلب یارراه بجائی نبرد هر كه به اقدام رفت

تا آنكه در بلده طیبه قم به خدمت صدر اهل عرفان و بدر سپهر ایقان و «صدر الدین محمّد شیرازی»قدس اللّه روحه و سره كه در فنون علم باطن، یگانه دهر و سرآمد عصر خود بود، رحل اقامت افكند، مدت هشت سال ماند و به ریاضت و مجاهده مشغول شد تا فی الجمله بصیرتی در فنون علم باطن یافت.

شبان وادی حیرت گهی رسد بمرادكه هشت سال بجان خدمت شعیب كند

و آخر به شرف مصاهرت ایشان سرافراز گردید. باز چون مشارالیه از قم به شیراز تكلیف نمودند و بدانجا اقامت فرمودند، به مقتضای «فان اَتْمَمْتَ عشرافمن عندك» به شیراز رفته، قریب به دو سال دیگر در خدمت با بركات ایشان به سر برده و از انفاس طیبه ایشان بسی استفاده نمود و قبل از سفر شیراز و بعد از آن در كاشان به رعایت ناموس خاندان مشغول می​بود و از آنجا به فراغت قناعت می​گذرانید. چه از روی تحقیق:

هر آنچه گنج قناعت به گنج دنیا دادفروخت یوسف مصری به كمترین ثمنی

و به مطالعه سخنان بزرگان و تذكاران در ریاض جنان معارف سیر می​كرد، در این می​بود كه حاكم فرمانروای عقل كه در این چند گاه زمام حل و عقد شهرستان وجود این فقیر بدست اختیار و استبصار خدمتش بود درآمد و ازمؤدای نص «ولتكن منكم امة یدعون الی الخیر یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون» و به فحوای كریمۀ «فلو لانفر من كل فرقة طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعو الیهم لعلهم یحذرون». نكته آشكار گردید بدین مضمون كه واجب و متحتم است كسانی را كه حق جل و علا قوت آن داده باشد كه احكام شرع محمّدی را صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سنن اهل بیت آن سرور را صلوات اللّه علیهم به مردم رساند و به ترویج مراسم دین قویم اثنا عشر قیام نمایند، آنكه به اعتزال از آن، از خود راضی نشوند، بلكه آن مقدار كه از پیش رود و از عونان و متغلبان دست رد بدیشان نرسد، سعی نمایند، چه اگر آن خدمت بجای نیاوردند و به جهت استراحت نفس خود، به لذت آسایش مشغول شوند، هم در دنیا از بزرگان دین شرمندگی كنند و هم در عقبی از حضرت رسالت و اهل بیت عصمت خجالت برند كه شرط خدمت بجای نیاورده باشند.

هر كه امروز بخدمت ره خود پیش نبردنكند فایده زاری وندامت پس از این

و ایضا در قرآن و حدیث وارد شده كه هر كه علم محتاج الیه مردمان را بعد از بیان به ایشان نرساند ملعون خدا ولاعنان است، و حق تعالی جهال را مؤاخذه نمی​كند بر اعمال نكوهیده تا علما را مؤاخذه نكند بر ترك تبلیغ به ایشان. هر آینه واجب شد حكم عقل شنیدن و قلم وار كمر كفایت آن مهم بسته، ایستادگی نمودن.

من خدمت جانان كنمآن را كه گوید آن كنم
چیزی دگر خواهد چو دلدركام دل آن بشكنم

بنابر این مشغول تدریس حدیث اهل عصمت سلام اللّه علیهم و تألیف كتب و رسایل مشتمل بر نصایح و فواید دینیه و ترویج جمعه و جماعات و سیاسات مدنیه كه در آن تأكیدات شدیده و تشدیدات وكیده نموده​اند، به قدر مقدور گردیده گاه با جمعی از خواص در گوشه قریه، از این قسم عبادات توشه بر می​بست، و گاه در وسط بلد، با فرقه​‌ای از عوام در این نمط خدمت بسر می​برد، و در این مدت بر بام تجرد و آزادی، طبل استغنا می​زد و كنگره قدر خود را از آن بلندتر می​دانست كه گرد حطام دنیا گرد آن تواند گردید.

ناگاه روزی از مقربان بارگاه شاه جنت مكان، فردوس آشیان، سلاله دومان مصطفوی و نتیجه خاندان مرتضوی «شاه صفی» تغمده اللّه بغفرانه خبری رسید كه جناب ایشان میل ملاقات تودارند، به خدمت باید شتافت، چون به شرف ملاقات مشرف شد، نوازشها فرمودند و تكلیف بودن در خدمت نمودند. چون در حوالی و حواشی ایشان جمعی از علمای ظاهر بودند و بنده هنوز خام بود، مصلحت دین ودنیای خود را در آن نمی​دید، چه ترویج دین با آن جماعت میسر نبود با خامی، و آن آزاده​گی و آسودگی دنیا از دست می​رفت، نه جاه زیاده از ضرورت در عقبی سود داشت ونه در دنیا آسایش می​گذاشت، بنابراین از خدمت استعفا نمود، بحمداللّه كه به اجابت مقرون گردید. بعد از آن مدتی مدید در ظل ظلیل قناعت و آسودگی با برگ بی برگی ونوای بینوائی و به فراق بال و رفاه احوال می​گذرانید و ترویج دین به فعال و مقال به قدر مقدور بجای می​آورد، تا آنكه روز بروز به بركت علم و عمل و محبت اهل بیت پیغمبر و استكشاف اسرار سخنان معجز بیان ایشان سلام اللّه علیه به فتوحات و فیوضات در علوم دینیه ومعارف یقینیه فایز و مستعد می​شد و دری چند از علم مفتوح می​گردید كه از هر دری چندین در دیگری می​گشود، و الحمد للّه «ذلك فضل اللّه یؤتیه من یشاء واللّه ذوالفضل العظیم». بدین منوال روزی می​گذرانید تا آنكه ناگاه از درگاه شاه كامكار، مستعبد سلاطین ذوی الاقتدار، خورشید سپهر سلطنت و مشتری برج سعادت، برازنده تاج و تخت كیانی، طرازنده چتر شاهی و عَلَم جهانبانی، شاه عباس ثانی خلداللّه ملكه فی مراضیه و جعل اقبال آتیه اضعاف ماضیه رقمی رسید كه متضمن امر بود به توجه به و جهت آن قبله و شتافتن به سوی حریم آن كعبه آمال، اگر چه عنوان، طلب ترویج جمعه و جماعات و نشر علوم دینیه و تعلیم شریعت بود، اما از مطاوی آن بوی استغراق در بحر بی​ساحل و گرفتار شدن به جنگ نهنگ مقاسات اكفا به مشام حدس می​رسید. عقل در چارسوی تحیر متردد شد و طبع در شش جهت تزلزل حیران، در این حیرت و تردد بود كه ناگاه نسیم صبای ایمان كه همه به میامن لطف او بود از مشرق،‌نَفَس رحمانی بسوی عالم جسمانی وزیدن گرفت و حجاب از رخسار مخدرات گشود، با آنكه آب حیات از جویبار لطافتش نمی​بود، آتش اضطرار در نهاد این خاكسار افكند و دوست دیرینه درد كه ساكن خرابه دل سوختگان می​باشد، سر از جیب ملامت برآورده، آغاز عتاب نهاد كه با وجود استجماع اسباب عزلت از گنج قناعت و گنج فراغت و گنج آزاده​گی طهارت اذیال اعمال و حوایت فنون علم و احوال. در سن شیخوخت، همتی كه در اوایل احوال سرآرزو به نعیم كونین فرو نیاوردی چه دست داد كه پایمال كشاكش حدثان بدین گونه شود.

با وجود خاكساری شرم باد از همتتگر به آب چشمه خورشید دامن تركنی

در این بود كه باز حاكم فرمانروای عقل درآمد و از مؤدای نص فرموده «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود» نكته آشكار كرد، به نسیم لطفش اشواك این شكوك و امثال این شبهات از پیش راه دور شود. ملخص تحقیقش آنكه رابطه روان بخش ایمان به شرع مطهر محمّدی (ص)، وقتی صورت استحكام پذیرد كه مؤمن با هر یك از كاینات كه در مراتب عوالم و حضرات، عقد مقابله و مماثله بسته باشد، در این جمعیت آباد نشأت انسانی، بدان عهد وفا فرماید و به مقتضای هر یك قیام نماید تا امتثال فرموده قرآن همگی نموده باشد.

عهدها داری دلا با خاك گوشدر وفا خالی مكن از حلقه گوش

و این معنی جز به اختلاط با اهل زمان و مقاسات حوادث دوران، صورت نبندد، بلی در ابتدای حال كه انسان از تفرقه بیرونی روی جمعیت خانه درون نیاورده باشد و درعالم هوای نفسانی از كارخانه بود و نمود خود بی​خبر می​گردد، ضرورت باشد كه به مقتضای فرموده «مِنْ حُسْن اسلام المرء تركه ما لایعنیه» شاهراه جاده ترك سپرد و به حكم مؤادی «نجی المخفون» به سر منزل تجرید گذار كند ولیكن چون به مقام فتوت و مردی رسیده باشد، باید كه در بازار آمیزش و اختلاط، پای سرش به سنگ حادثه برآید و هر دم نایبه از نوایب گوناگون دهر بر سرش آید.

هزار نكته باریكت رازمو اینجاستنه هر كه سر تراشد قلندری داند
وفای عهد نكو باشد ار بیاموزیگرنه هر كه تو بینی ستمگری داند

وظیفه وقت تو آنست كه چون در معرض سایه درخت دولتی افتاد كه وجود كمال عظمت و وفور حشمت به مقتضای «الملك و الدین توأمان استقرار قواعد ملك را به استمرار دین منوط فرموده و اطراد امور ملت را به اتساق اعمال دولت، شریك العنان ساخته، و از اینجاست كه استقامت احوال مملكت و استیصال اعدای دولت بی سفارت كرز و تیر و وساطت رمح و شمشیر به وجهی منتظم است كه مزیدی بر آن متصور نیست.

تفرقه در ملك نیست جز شكن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

باید كه اكنون كه از بار یافتگان این بارگاه اعلی شده، روی توجه بدان جناب آورده، بدستیاری رفیق دولت و پایمردی توفیق و نصرت، دقیقه از دقایق، ترویج دین قویم و رهبری صراط مستقیم فرو نگذاری، به حیثیتی كه بلاد و عباد را، شامل گردد و هر ناقصی به قدر استطاعت خود بدو كامل. بنده كمترین در خود آن قوت نفس نمی​یافت كه این كار از او آید و شایستگی این امر نیز نداشت، چه هم در علم ناقص بود و هم در عمل ناتمام، بنابراین چون گامی پیش می​نهاد، گام دیگرش پس می​كشید. تا بعد از كشاكش بسیار متوجه آن جناب شده، حضرتش را زیاده از آن دید كه می​شنید، چه بی​شایبه تكلف و تصلف، مجمع فضایل خسروی و مظهر كمالات صوری و معنویست، مكارم اخلاق مَلَكی با پایه قدر مَلِكی در ساحت ذاتش دست ایتلاف به هم داده و محاسن جمال صورت بالطایف كمال سیرت در مقام موافقت آمده.

اگردیگران كاصلشان آدمی استهمه مردم​اند اوهمه مردمیست

بعد از آنكه شرف ملاقات روداد، به نظر التفات توجهات فرمودند و نوازشها نمودند و از عنایات وتكریمات زیاده از آنچه متصور بود به فعل آوردند و چون یك دو صحبت اتفاق افتاد، چنان یافت كه خاطر اقدس،‌ متوجه تشیید مبانی دین قویم و ترسیم مراسم شرع مستقیم، و اقامت صلوات و ترویج جمعه و جماعات است تا شاید بدین وسیله به حكم «ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنكر». بعضی از افعال ناشایسته كه اصحاب طبایع به آن مایل راغب می​باشند مهجور و متروك گردد. اما چون مقرر است كه هر كس در دهی یا شهری به صنعتی یا حرفتی مشهور و مذكور گردید، البته ارباب آن صنعت زبان به طعن و لعن هر قدر كه توانند، ملابس اعراض و اوضاع او را در نظر اعیان مُلك، به دنس عیب و قذر خاری آیند، فكیف طالب علمی كه به عنایت پادشاهی مخصوص گردد و كمال توجه شاهی درباره او به عمل آید. بنابراین طایفه از غولان آدمی پیكر و قومی از جاهلان عالم آسا كه اراده علو و فساد در سرهای ایشان جای گرفته بود، و نفوس اماره ایشان از دین حق و حق دین منسلخ گردیده و مدتهای مدید منتظر آن بوده كه شاید ایشان بدین امر كه در نظر ایشان كمالی فوق آن و سعادتی زیاده بر آن متصور نیست، مستسعد و فایز گردند، كمر عداوت ساعیان و راعیان این امر برمیان بستند و نایره حسد در كانون سینه​های ایشان اشتعال یافته، در دیگ بغضا می​جوشیدند و در اطفاء نور اللّه، تا می​توانستند می​كوشیدند، فرقه​ای از متحذلقین كه دم از كیاست می​زدند و زیاده وقوفی از علوم شرعیه نداشتند و در شرایط جمعه و جماعات متشكك و متردد بودند، حرفی چند باز در میان می​افكندند وخود را به كناری می​كشیدند «یریدون لیطفئوا نور اللّه بافواههم». و جمعی از ارباب عمایم كه دعوی اجتهاد می​كردند، و دم از علوم شرعیه می​زدند و درگوشه و كنار با عوام، علیحده مرتكب این قسبم عبادات می​بودند، و سرحب ریاست، بدرگاه دار الشفای جمعیت و صفه صفای تالف فرو نمی​آوردند، و راضی بودند كه از اهل این آیه باشند كه «ان الذین فرقوا دینهم و كانوا شیعا لست منهم فی شیء انما امرهم الی اللّه» بلكه از اهل آیه «والذین اتخذوا مسجدا ضراراً و كفرا و تفریقا بین المؤمنین». و گروهی كه از افق انسانیت به غایت دور بودند، و از دین فطری در ایشان رمقی نمانده بود، جمعه و جماعات را در نظر عوام، عار وننگ و مكروه و حرام می​نمودند وایشان را بر تفرقه داشته، نهی بلیغ از این طاعات می​فرمودند «یأمرون بالمنكر و ینهون عن المعروف و یقبضون ایدیهم نسو اللّه فنسبهم».

و بالجمله جمیع اجماع نموده بودند كه امر و نهی «و اعتصموا بحبل اللّه جمیعاً و لاتفرقوا» را پس پشت اندازند و دست اعتصام از حبل اللّه كشیده عَلَم تفرقه برافروزند، افسار تقلید ثقلین را از سر بیرون انداخته فطرت اصلی را سرنگون سازند، به محكمات قرآن و حدیث قانع نباشند، و از خود سخنی چند بیهوده نتراشند، نه طبعشان می​گذاشت كه از پی تقلید روند و نه توفیقشان بود كه سوی تحقیق شنوند «مذبذبین بین ذلك لا الی هؤلاء ولا الی هولاء».

از بهر فساد و جنگ جمعی مردمكردند به كوی گمرهی خود را گم
در مدرسه هر علم كه آموخته​اندفی القبر یضرهم و لاینفعهم

و بالجمله مشاهده این قسم امور،‌باعث فتور در عزم نواب اشرف شده، آنچه می​خواستند از ترویج مراسم شرع مطهر الهی و باز ایستادن از منكرات و نواهی به فعل نیامد. بعضی از اذكیاء ودیده​وران كه در خدمت ایشان می​بودند اگرچه به حدس و فراست حقیقت امر را می​دانستند، اما چون از اصطلاحات علمای عوام كه شیاطین الانس روزگارند بی خبر بودند، نصرت و اعانت نمی​توانستند نمود، چه با این طایفه كه اهل جدلند، باصطلاح ایشان، گفت وگو توان كرد. وبنده كمترین، خود مرد معركه جهال و فارس میدان جدال نبود، از سلامت گوشه گیری و عافیت عزلت برید و به آنچه در گمان بود كه به دل آن تواند شد نرسید، غریب وتنها در میان اعداء گرفتار شد، نه ناصری و نه معینی و نه آسایش دنیا ونه رواج دینی.

نه اهل دلی كه شنوم از او رازینه هم نفسی كه باشدم دم سازی

بلی در این ابتلا و امتحان و تلاطم امواج این بحر بی​كران، تجربه چند رو داد و معرفتی چند حاصل شد و مصداق حدیث عارف به اهل زمانه گردید،‌و به ارتداد عامه صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مشاهده و عیان گردید ودر معرفت حق سبحانه و اولیا واعدای او نیز،‌ زیادتی بصیرتی یافت و روی دل از حق یكباره برتافت.

مونس وغمگسار من،‌نیست بجز خیال اوگر نبود خیال او با كه دمی بسر برم
دیده دمی گشوده​ام گو كه درآید از درمتخم ولاش كِشته​ام تا كه از او ثمر برم
كی بود آنكه وصل او روزی جان من شودروی كنم به روی او غصه ز دل بدر برم

اینها همه قصه عشق است و حكایت اشتیاق و بیان درد دل سوخته فراق. كسی تواند فهمید كه صاحب دل باشد یاگوش فرا دارد و ازگوینده شنود نه از خبر دهنده، یعنی از اهل شهود و حضور بُود نه غایب و دور،‌ و غیر این دو نتواند فهمید «ان فی ذلك لذكری لمن كان له قلب او القی السمع و هو شهید».

قصه عشق سرودیم بسیسوی ما گوش نینداخت كسی
ناله بیهوده تا چند توانكو در این بادیه فریاد رسی
نیست در روی زمین اهل دلینیست در زیر فلك هم نفسی
نیست در باغ جهان جز خارینیست در دور زمان غیر خسی
بسرا پای جهان گردیدمآشنای دل ما كیست كسی
رفته رفته زبر ما رفتندنیست جز ناله كنون هم نفسی
بس دُرِ سرّ كه به منطق سفتندقدر آنها نه بدانست كسی
جانشان بود ز صحرای دگرتنشان بود مرآن را قفسی
نیست اكنون اثری از تنشاننیست اصلا ز روانشان نفسی
نیست از شعله دلشان شررینیست از آتش جانشان قبسی
تنشان خاك شده رفت به بادشد روان نیز روان سوی كسی
نه از آن قافله گردی پیدانه نشانی نه صدای جرسی
تنشان داشت حیات از بادینفسی رفت و نیامد نفسی
ای خوش آن دم كه از این دم برهممرغ جان چند بود در قفسی
حیف وصد حیف كس از ما نخریددُرّ اسرار كه سفتیم بسی
كو كسی تا كه بفهمد سخنیكو كسی تا ببرد مقتبسی
چه سرایم سخن پیش كرانگوهری را چه محل نزد خسی
چه نمائیم به كوران خوبیشكری را چه كند خرمگسی
سر این شهد بپوشان ای فیضنیست در دهر خریدار كسی

قصه شرح صدر به انجام رسید و آیت شرح صدر كه حكایت كلام كلیم علیه السلام است و صدر این كلمات بدان موشح شده، تاریخ این شرح صدر را می​شاید، بشرط آنكه پای متكلم كه كسره یا در جمله ربّ اشاره به آن است، بصورت رقمی هویدا گردیده، در شمار آید.

و الحمدللّه اولا و اخراً و باطناً و الصلوة علی محمّد و اله الطاهرین و سلم.