یكی آنانند كه علم آن حظاهر دانند و بس، و ایشان مانند چراغند كه خود را سوزند و دیگران را افروزند، و این طایفه كم است كه از محبت دنیا خالی باشند، بلكه دین را به دنیا بفروشند، چرا كه ایشان نه دنیا را شناخته ونه آخرت را دانستهاند، چه این هر دو نشأت را به علم باطن توان شناخت نه ظاهر. هر آینه این قوم را صلاحیت رهبری بحق نیست و ایشانند كه ارباب عمایمند و اكثرشان با فقدان صلاحیت قایمند و در ظلمات غوایت و ضلالت هایمند، وغالب آنست كه عوام بدیشان مهتدی میشوندو از ایشان بالعرض منتفع میگردند، چنانكه حدیث «ان اللّه یؤید هذا الدین بالرجل الفاجر» اشاره بدان نموده. و گاه باشد كه در میان ایشان كسی یافته شود كه به پاكیزگی طینت و صفای سریرت متصف باشد و بحق رهبری عوام تواند كرد، و بدان مثاب و ما جور تواند بود و لاغرو.
دویم آنانند كه علم باطن دانند و بس، و ایشان مانند ستارهاند كه روشنائی آن از حوالی خودش تجاوز نكند، و از این طایفه نیز رهبری نیاید مگر كم، چرا كه بیش از گلیم خود از آب بیرون نتوانند كشید، به جهت آنكه علم باطن بیظاهر، سعت و احاطت نتواند داشت و به كمال نتواند رسید.
سیوم آنانند كه هم علم ظاهر دانند و هم علم باطن، وَمَثل ایشان مثل آفتاب است كه عالمی را روشن تواند داشت، و ایشانند كه سزاوار راهنمائی و رهبری خلایقند، چه یكی از ایشان شرق و غرب عالم را فرا تواند رسید، و قطب وقت خویش تواند بود، و ایشانند كه در صدد رهبری و پیشوائی برآیند، محل طعن اهل ظاهر میگردند و از ایشان اذیتها میكشند و نزد ایشان به كفر و زندقه موسوم میگردند. چرا كه در این هنگام ایشان را نزد عامه، جاه و عزتی رو میدهد و علمای دنیا كه ابنای دنیااند، نمیتوانند دید كه دنیا كه معشوق ایشان است با دیگری باشد. و آنچه وسیله طعن ایشان تواند شد و دست آویز آن جماعت تواند گردید، دوعیب شنیع است كه از اوضاع و كلمات این طایفه ناشی شده:
یكی آنكه چون از سر ذوق ومستی حال، سخنی چند بلند گفتهاند كه ظاهر آن كفر مینماید، جماعتی از اهل بطالت كه از طبیعت حیوانی نگذشتهاند، ظاهر ایشان به معصیت آلوده و باطن به انواع بغض و حسد و خبث آكنده، آن سخنان را دست آویز میكنند ومیگویند همه چیز خداست، عیاذاً باللّه ملحد وزندیق میشوند، میپندارند كه اشعار و ابیات بزرگان این معنی را دارد، چنان اظهار میكنند كه ایشان نیز این مذهب دارند، و جمعی از عزیزان گمان میبرند كه مگر راست است، چرا كه از فقهای ظاهر تكفیر ایشان میشنوند، و از این طایفه این حركتها میبینند، هر آینه منكر میشوند و حق به طرف ایشان است كه سخن بزرگان به غایت مشكل است و افعال و احوال این قوم كه خود را بر ایشان میبندند، به غایت قبیح و شنیع.
و یك عیب دیگر آن است كه جمعی، صورت این بزرگان بر خود راست میكنند و در گوشه مینشینند و با ایشان جماعتی از اهل جریزه و محیلان دنیاپرست اتفاق میكنند و از ایشان سخنان به مردمان میرسانند كه چندین ریاضت میكشد، چنین كرامات كرد و چنان از غیب خبر داد و چون در مجالس متعدده از اشخاص مختلفه این سخنان شنیده شد، در خاطر بعضی از عزیزان اعتقاد به آن شخص پیدا شد و فساد در دماغ او راه یافت و بسیار از این ممر در مملكت دین ودنیا پیدا آمد، این دو طایفهاند كه سبب بدنامی بزرگان دینند.
سؤال: اگر كسی گوید: چرا حسد و بغضا در اهل علم بیشتر از اهل ساير حِرَف و صناعات است؟
جواب گوئیم: اولا به جهت آنكه علم غذای روح است، چنانكه طیبات مأكوله، غذای جسم و همچنانكه غذای طیب جسمانی، تقویم بدن اصحّا میكند نه مریض، چه بیمار از اغذیه طیبه متضرر میشود و بسا باشد كه باعث هلاك او شود، همچنین غذای طیب روحانی كه علم است، تقویم ارواح اصّحا النفوس میكند نه مریض النفس.
پس طالب علم باید كه اولا ذات خود را از امراض روحانی و هواجس نفسانی تنقیه كند و بعد از آن متعرض تحصیل علم شود، و این قوم اكثر، در اوان جهالت و خبث سر يرت كه نفوس ایشان مبتلا میباشد به انواع امراض نفسانی و اخلاق شیطانی، بی تنقیه سِرّ و تهذیب نفس، مشغول به تناول غذای روح كه عبارت است از علم، میشوند، هر آینه به تراكم آن امراض مبتلا میباشند.
و ثانیا به جهت آن كه بیشتر آنانی كه دعوی علم و دانش میكنند از فضیلت علم عاریاند، بلكه اقتصار اصطلاحات این قوم نمودهاند و در نفس الامر جُهالند، ونزد عوام و جهّال، علمااند، پس فی الحقیقه حسد در این قوم نیست بلكه در متشبهان به ایشان است. «یعلمون ظاهراً من الحیاة الدنیا وهم عن الاخرة غافلون».
و ثالثا به جهت آنكه علم، شریفترین حرفتی و صنعتی است و منافسه باید كه به اندازه شرافت و فضیلت حرفت وصنعت باشد، پس در كسانی كه قدر آن را دانسته و از آن عاریاند، باید كه بیشتر باشد.
«و فی ذلك فلیتنافس المتنافسون» و اهل حسدِ این طایفه، از آن كسانند نه از علما.