از كتاب تحفة اهل العرفان به قلم
شرف الدّين ابراهيم بن صدرالدّين روزبهان ثانی بن فخرالدين احمد بن شيخ روزبهان اول بقلی شيرازی
و ساختن این رساله را سبب آن بود که بزرگی بود از مریدان شیخ که او را ابوالفرج خواندندی، مردی بازرگان بود، به اسم تجارت به اطراف و اکناف جهان بدر رفتی. او چنین حکایت کرد که سالی به ترکستان رفته بودم و در شهری از شهرهای ترکستان به جهت معامله ای که کرده بودم چند روز در آن شهر اقامت ساخته بودم. روزی اهل شهر را دیدم که به اتفاق عزم جایی میکردند. از ایشان سؤال کردم که کجا میروید؟ جواب دادند که: ترکیست درین ولایت ما که دوازده سال است تا بر سنگی ایستاده است و حیرتی دارد، و با کس سخن نمیگوید، ما به زیارت او میرویم هر سال یکبار. و ابوالفرج گفت من با ایشان عزیمت زیارت آن بزرگ کردم. چون به آن صحرا رسیدم در دامن کوهی شخصی را دیدم بر سر سنگی ایستاده بود، ربودهای، صاحب ذوقی سیمای محبان حق داشت، چشم در آسمان رها کرده. خلق آن شهر را دیدم از دور همه دستها بر سینه نهاده و به طریق تواضع ایستاده. من نیز به موافقت ایشان به حسن ارادت بایستادم. و آن بزرگ چشم در آسمان رها کرده، و التفات به خلق نمیکرد. پرسیدم که این بزرگ با شما سخن نمیگوید؟ گفت: دوازده سالست تا هر سال بدین طریق به زیارت میآئیم و با کس سخن نمیگوید، زمانی توقف نمودیم. ناگاه روی باز طرف خلق کرد همه به تواضع درآمدند. ناگاه دست به طرف ما اشارت کرد. خلایق مرا گفتند: ترا میخواند، و این دولتی عظیم است ترا. من پیش او رفتم و سلام کردم. جواب فرمود. پس مرا گفت از کجایی؟ گفتم: از فارس. گفت: شیخ روزبهان را دیدهای؟ گفتم: بلی من چاکر و مرید او ام. چون این بشنید او سر سنگ فرود آمد، و چشمهای من ببوسید و گفت. خنک چشمهای تو که شیخ روزبهان را دیده است. مرا در خاطر بگذشت که شیخ من به ترکستان نیامده است. مگر این ترک به شیراز آمده است. به نور فراست بدانست. مرا گفت: من به صورت شیخ ترا ندیدهام و نه شیخ بدین طرف آمده، و نه من به شیراز آمده ام. بلی هر سحرگاه نوری می بینم از کنار بحر محیط به ساق عرش پیوسته است. سحر گاهی از حضرت سؤال کردم که این چه نوریست؟ خطاب آمد که: این نور نور نفس دوست ما روزبهان است از فارس. من شیخ ترا از آنجا شناسم. چون باز گشتم عزم طرف فارس کردم. چون به شیراز رسیدم با هزاران شوق و ذوق، آهنگ حضرت شیخ کردم. چون به رباط آمدم، شیخ در محراب نشسته بود. شرف دست بوس دریافتم. مرا گفت: ابوالفرج آن ترک دوست ما چون یافتی؟ فریاد از نهادم برآمد، گفتم: این از آن عجبتر. در قدم شیخ افتادم و حال باز گفتم. مریدان را وجدها و ذوقها حاصل شد. بعد از مدتی عزم آن طرف داشتم، به خدمت شیخ آمدم حال عرضه داشتم که: مشایخ آن طرف چه اهل خراسان و چه اهل ترکستان همه مشتاق حضرت تواند و خواهان سخن تو، شیخ این رساله بساخت، من بدان طرف بردم. به اول کتاب رسالةالقدس بر طریق نامه چنین فرموده است:
قال الشیخ قدس الله روحه العزیز: «شاهان عشق را رایت سعادت معرفت در عالم مشاهده افراخته باد، و زیر و بم شهرود صفات به زخمۀ اسرار نزد روح مقدسشان نواخته باد، و سرای عروس تجلی شان در وقت معاشرت جان با جانان از او باش طبیعت پرداخته باد، و چتر عصمت ازل بر سر خسرو روحشان در میدان ابد کشافته باد، و سدرۀ بقاشان پیش شاهد قدم به مقراض فنا شکافته باد،بازار اسرارشان در وقت مناجات به غرایب احوال آراسته باد».
در این طریق کلماتی چند فرموده و مشایخ اطراف را به عبارتی مطبوع مرغوب القاب لطیف خوب فرموده، و بدین عبارت آورده که: «ما را در دعا قاعده آنست که چون مشکلی افتادی شاهان عرب و سروران عجم و اولیای شام و روندگان عراق و نهفتگان روم و تندان زنگبار و امیران خراسان و سلطانان سند و خلفای هند و سراندازان غزنین و چابکان بدخشان وعیاران ماوراءالنهر و پیران ترکستان وظریفان تبت و چین و عاشقان غور که در حیات ظاهر و باطن اند به شفاعت به درگاه آوردمی، تا مشکل را حل پدید آمدی، با آنکه به ظاهر از ایشان خبری نیافته بودمی، لکن دل ازین یافت بیگانه نبودی، تا درین وقت اخی ابوالفرج بلغه الله مقام الفقراء باین جانب رسید و ما را از یاران خراسان و برادران ماوراءالنهر و مشایخ ترکستان خبر داد، رضی الله عنهم».
مؤلف این کتاب الفاظ شیخ به یمن تبرک آورد، تا آنان که مطالعه کنند، این سیرت نامه مبارک را، از برکات الفاظ میمونش بهره تمام یابند این شاالله. و ارباب قلوب را معلوم که: مفتاح ابواب خزائن اسرار، و مخزن انوار جنان، و لسان مبارک شیخ کبیر روزبهان بود قدس الله سره. و مؤلف این کتاب که کمینۀ فرزندان اوست خود را مشرف کرده و در شأن او گفته:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
شاهان عشق را رایت سعادت معرفت در عالم مشاهدت افراخته باد و زیر و بم شهرود صفات به زخمۀ اسرار نزد روح مقدسشان نواخته باد و سرای عروس تجلیشان در وقت معاشرت جان با جانان از اوباش طبیعت پرداخته باد و چتر عصمت ازل بر سر خسرو و روحشان در میدان ابد گشافته باد و صدر قبای بقاشان پیش شاهد قدم به مقراض فنا شکافته باد و در خرابات فقر با حریف درد هر دو سرای حدثانشان به نرد و غاء معشوق باخته باد و بازار اسرارشان در وقت مناجات به غرایب احوال آراسته باد و نفس سارقهشان بر در سراپردۀ دل به شمشیر عقل کل از غیرت عشق سرانداخته باد و مائدۀ مشاهدهشان بر خوان عنایت در غایت شوق ساخته باد.
آن بلبلان قیومی را گل حسن به اغصان جلال برویاد و عندلیب الست با آن مرغان عرشی رازهای عشق بگویاد و دست خزان قهر از باغ بهار عشقشان کوتاه باد و ماه مهرشان در منزل وصال از میغ هجر جدا باد و در دم سراندازی از استغراق وجد بام عرش فرش نعل ایشان باد. سیمرغ وحدتشان در عزب خانۀ قرب از زحمت حدوث مبرا باد و به عکس جمالشان دایرۀ وجود مطرا باد و کرۀ کاینات در وقت معاشرت با یارگوی میدان شوق ایشان باد.
زیرا که ایشانند سرج صفات در مشکات آیات و اطیار ارواح قدسی در اشباح انسی و آثار مقداح نعوتاند که خرق مخرقۀ صورت افتادهاند و رجال بیداء قدمند که در صحرای حدوث تاختهاند و مرغان ربوبیتاند که از آشیانه وحدت پریدهاند و سر به گریبان عبودیت بر آوردهاند و سطر حقیقتند که در این درج مزور نوشتهاند و سهم قدوسیاند که از قوس سبوحی بهدف صورت رسیدهاند و امواج بحار قدمند که بسواحل عدم رسیدهاند ونهر بحر عنایتند که در مزرعۀ حدثان نور معرفت میرویانند و نیران سبحات تجلیاند که قِدر محبت در مطبخ جان میجوشانند.
البس اللّه ارواحهم انوار الوحدانیة و کسا اسرارهم سنآء الفردانیة، و کحل عیونهم بکحل الجبروت و سیرهم فی میادین الملکوت و سقاهم من شراب الزلفی و اجلسهم فی مجالس القربی و شرفهم بکشف المشاهدات و خصهم بوقایع المکاشفات و رزقنا لقآئهم قبل الممات و بعد الممات انه بالاجابة جدیر و هو علی جمعهم اذا یشآء قدیر.
اما بعد، آنها که طراز «شعر معارف» بودند در عتبه غیب پنهان شدند و سالکان وادی ارادت بی اعلام سعادت ایشان در طلب جانان پریشان شدند و آن سیارگان افلاک اسرار از مشارق ازل برآمدند و به نور یقین ظلمت طبایع از طریق جان به جانان زایل کردند و به مغارب ابد فرو شدند باز به غروب ایشان آسمان معراج ارواح به لیالی هجران مستور شد و دلهای مریدان عشق از جریان در بحر معرفت منقطع گشت و رنجور شد و طریق بیابان تجرید و سبیل مغازه تفرید منطمس گشت و کاروان «طالبان معشوق» از وصل مطلوب مهجور شدند زیرا که شموس حقایق بودند و اقمار دقایق (للّه درهم).
گویی که در کدام برج سیر دارند که نه زمانیاند یا در کدام کنج ساکنند که نه مکانیاند.
شعر
ما ماندیم بی یار و بی سالار میان مشتی ناهموار، آه!
مصرع: یاران همه رفتند، خرابات بماند.
شعر
لکن خداوند راست، جل جلاله در قباب عصمت از روی غیرت، عروسان وحدت در اطراف و اکناف و اقطار عالم که روی خوبشان به غبار اغیار متغیر نشده است و چهرۀ مبارکشان بچشم زخم نااهلان مرتهن نگشته است چنانکه فرمود عز ذکره: اولیائی تحت قبابی لایعرفهم «غیری». رزقنی اللّه و ایاکم لقائهم الکریم و عیشهم السلیم.
اما چه سود دارد دجله و فرات در بغداد، مر بادیه نشینان را. مائیم که مستسقیان شراب هجرانیم که از فقد احبابهایم و عطشانیم و در این خشک رود ماهیان تازه را طالبانیم و چهرۀ زیبای دردمندان محبت را عاشقانیم این قدر مارا است که نسیم سعادتشان در اسحار خلوت بما میرسد و اندوه نایافت از جان این خسته دل میبرد: یالیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما.
اگرچه عالم خالیست از این حدیث، پیوسته خبر میداد دلم که: در اقالم زمین سوختگان هستند که ایشان هم از نایافت یاران از یاران مهجورند، و در دست این مفلسان زمانه رنجورند و رئیس عاشقان- صلی اللّه علیه و سلم- بدین نکته ناطقست که: فی آخر الزمان لایبقی صاحب موافق الا فی اطراف الارض ولکل واحد منهم فی کل یوم اجر مأتی شهید و در همۀ ایام از هر جائی که آیندهیی آمدی از راهروان معرفت استخبار کردمی، و از عاشقان این کار بازپرسیدمی که تا کجاست فقیری، صادقی، عیاری،دلیری، سراندازی، قماربازی، پاک بازی، مستی، عاشقی، تابیادش بیاسودمی.
و قاعده در دعاام این بودی که هرگاه که ما را مشکلی افتادی شاهان عرب و سروران عجم و اولیای شام و رفتگان عراق و نهفتگان روم و تندان زنگبار و امیران خراسان و سلطانان سند و خلفاء هندو سراندازان غزنین و چابکان بدخشان و عیاران ماوراءالنهر و پیران ترکستان و ظریفان تبت و چین و عاشقان غورکه در حیات ظاهر وباطنند بشفاعت بدرگاه بردمی تا آن مشکل را حلی پدیدار آمدی با آنکه از ایشان بظاهر خبری نیافته بودمی لیکن دل از این یافت بیگانه نبودی.
تادر این وقت که اخی ابوالفرج، بلغة اللّه مقام الفقرآء بدین جانب رسید و ما را از یاران خراسان و برادران ماوراء النهر و مشایخ ترکستان- رضی اللّه عنهم- خبر داد و بدان ایام ما را منور کرد و اوقات ما را به ذکر آن عاشقان مطیب کرد. شادباد آن دلی که «بشما راه داند»، و از دفتر غریب شما حرفهای عشق برخواند و از گنج معرفت شما نکتۀ حکمت بنماید و از صدف دل شما سلک لآلی فطنت بگشاید! سعادت باد شما را در همۀ احوال معانی و دولت باد شما را در همۀ افعال معالی! آمدن شمس حقیقت از کوهسار شریعت خراسان مؤبد باد و چهرۀ خوبان ترکستان به خلوق حسن ازلی مزین باد تا به روز نورانیشان ظلمتها زایل شود و به روی خوب شاهدان ترکستان دلها مایل گردد.
نه ازناتمامی است این تقاضا، «ونه» از تشنگی است این تمنا، که در صدر وحدت هیچ عارف از خدای معزول نیست و هیچ دوئی در تنگنای توحید موجود نیست. نقصان نگیرد آنکه تمام عشق است و دوئی نپذیرد آنکه یکرنگ خم تفرید است. احتیاج بعشق هم از عشق است، زیرا که فقر از نایافت است و استغناء از معرفت از ادراک معرفت است زیرا که توانگری از بقاست، طلب فقد در وجداست؛ و سکون وجد در فقد نرسید آنکه برسید و برسید آنکه نرسید. خو کردن در بندگی کافری است و برگذشتن از رسم عبودیت موحدی است. جنون عشق ازنیستی است در هستی و طمأنینت جان بر هستی است از نیستی. در عین عیان دلایل کفر است، زیرا که راه از غیر بدو نباشد- راه از او بدوست. که صرف یگانگی اقتضا چنین کند که چون در غیر او نگاه کنی و آنگاه بدو روی، «از او» بازماندگی است. یار در غایت شوق نیاید، که در آن مقام قبله مختلف است؛ همه معزولاند بر در آستانۀ انس که قبله یکیست. آنجا تا تو و «خدائی» خدای آن تو نیست.
و این «دو منزل است» بعداز تفرید، چون حق هست و تونیستی، عین عبودیت است ترا، و حق ربوبیت حق را. چون تو هستی از پوشیدگی حق در تو، آن عین توحید است وغایت ربوبیت است که مرد «به جایگاه مردان» نرسد تا خود را حق نداند و هرچه بیرون این است همه وهم آدمی است نه سر الهی. و هرکه جواهر تمکین بیابد و بمعادن تحقیق رسد، کفر وایمان ازوی بگریزد و طاعت و معصیت ازوی بپرهیزد زیرا که نه لطفی و نه قهری است.
رسم معرفت هم معرفت است، که معرفت بی رسمی است. منزل اولش عشق است و دوم نیستی و سوم هستی و بالای هستی هیچ نیست. شه رخ پیر و مرید و یار با یار در عرصۀ طلب است و اگر نه در آستانۀ فنا رخ معزول است و شه مات. آنجا است که عشق مجهول و عاشق مجهول و معشوق مجهول باید که هر سه یک رنگ شوند.
اما سر معرفت قاعده چنان دارد که در این «سرای» قلابان مکر و بلا هر زمانی زر معدنی از کوره به رنگی بیرون آورند. گاه به اصل خویش بیرون آورند، تا در آن تصرف توان کرد. و گاه به رنگی مجهول بیرون آورند تا در همه بازار خدای کس بدو جو نستاند. چون به رنگ خود نیست طالب است و چون به رنگ خود است مطلوب است. و در این سرای ضرب حدثان ازین هر دو حال پیوسته ناگزیر است. یا طالب باشد یا مطلوب. اگرچه هر دو راه «سر به یک راه» دارد.
اما طلب منهاج سالکان است، و مطلوبی معارج عاشقان. از این سبب است که ما را به روی یاران اشتیاق است و اگر نه در بحر وحدانیت به هر ساحلی صد هزار نهنگ نفی است که چون دهن باز کند نخست «پیران و یاران» فرو برد.
اما واجب است بر مردان دایرۀ ربوبیت که دفع تهمت را دمی به عالم عبودیت نگرند تا مفلسان زمانه از بی معرفتی بت پرست نشوند که اگر بدانند که ایشان کیستند در بحر توحید افتند که اگر عارف به رنگ خود بیرون آمدی، هیچکس حق را از بنده باز نشناختی و این سخن بیرون از خیال خلق است که ایشان تشبیه و تعطیل و حلول و نزول گویند.
و از روی تواضع بدین کلمات روی بدان صادقان آوردم که نزد ایشان همه عیبها هنر است، چون از یار باشد زیرا که یار ایشان بی یار باشد. و ما را در اظهار کردن این سخن مقصود آن است که آن سروران ما را یاد کنند که هرکه در یاد ایشان آید، از جملۀ زندگان بقا است و هر که در یاد ایشان نیاید از زمرۀ مردگان فناست اشتیاق به روی خوبشان نه چندان دارم که بتوان نوشت. زیرا که تا مطلوب مطلوب است «طلب نباشد».
از غایت سرگردانی بدان دلبران محتاج شدم تا در نهاد ماتصرفی کنند و ما را از ما بستانند تا چون ما نمانیم همه ما مانیم. نه از شوخی نوشتم این کلمات و نه نیز محتاجم که در یاد شما باشم، لیکن برادر ابوالفرج- اکرمه اللّه بکرامة العارفین- اقتراح چنین کرد و گفت باید که نوشتهیی از نزد این درویش به ولایت شاهان خراسان و ترکستان برم تا فایدۀ سفر و سکینۀ حضر باشد و خواست که تا از مقام مشایخ عشق فصلی دو سه بنویسم تا مریدان را موعظتی باشد و پیران را تذکرتی بود.
تأمل کردم در اصول قوم که قانون آن «چند علم است»، و «معلوم چنین شد که مدار طریق سالکان حق به دوازده علم است». و باللّه التوفیق.
الفصل الاول فی علم التوحید، الفصل الثانی فی علم المعرفة، الفصل الثالث فی علم الحالت، الفصل الرابع فی علم المعاملت، الفصل الخامس فی علم المکاشفت و المشاهدت، الفصل السادس فی علم الخطاب، الفصل السابع فی علم السماع، الفصل الثامن فی علم الوجد، الفصل التاسع فی علم المعرفت ارواح، الفصل العاشر فی علم المعرفت القلب، الفصل الحادی عشر فی علم المعرفت العقل، الفصل الثانی عشر فی علم المعرفت النفس.
و این علوم را علی حده هر یکی اصلی است و فرعی که از معرفت آن ناگزیر است و خلاصۀ این علمها معرفت است بر مهلکات و منجیات که قانون و قواعد معرفت است و سنبیّنها فصلا فصلا. انشاء اللّه تعالی.
فنبتدی بحمداللّه تعالی و الثنآء علی رسوله محمد- صلی اللّه علیه و علی آله و سلم- کسنن المشایخ- رضی اللّه عنهم. و انه بلغنا ان النبی- صلی اللّه علیه و سلم- قال: کل امرء ذی بال لم یبدأ فیه بذکر اللّه فهو اقطع. و یقال: بحمداللّه اجذم: «بسم اللّه الرحمن الرحیم و به نستعین رب تمم بالخیر.»
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه الذی لم یزل الها قبل ازل الآزال و فی وحدانیته سرمدا بعداجل الآجال، الذی خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایکم احسن عملا و هو العزیز الغفور، الذی نزه نفسه عن الازمان و الاکوان و قدس صفاته عن الاشباه و الاقران. تفرد وجوده عن اشراک اهل الاصنام و امتنع کماله عن ادراک خواطر الانام، الاول عند اولیته مجهول و الآخر عند آخریته معزول اوله آخرو آخره اول. له الحمد التام و الآیات العظام و العباد الصوام القوام و الملائکة الکرام و الانبیاء و الکلام و اولیاء و الالهام.
خالق الخلق بعلمه، و منشئهم بحکمه اوجدهم من العدم، بعلمه فی القدم نفخ روحه فی آدم. نشر ذریته فی العالم. واصطفی منهم عبادا و جعلهم لارضه سندا و عمادا و اوضح بانوارهم طرق الخلایق و طهرهم بمیاه شفقته عن دنس العوایق و وضع فی قلوبهم خزاین المعرفة و شرفهم بخصایص المحبة و زین اسرارهم بانوار المشاهدة و فتح لابصار قلوبهم ابواب المکاشفة. و صلی اللّه علی محمد خاتم الرسالة والهادی من الضلالة سید المشتاقین و امام العاشقین، حمام برج الملکوت و طاوس حضرت الجبروت، ارسله الی الجمهور بالدین المشهور و الکتاب المسطور و النور الساطع و السنآء اللامع، و السیف القاطع و الامر الصادع، ازالة للشبهات و احتجاجا بالآیات و سیاسة بالمثلات؛ و علی آله و اصحابه نجوم ابراج السعادات و جواهر بحار الکرامات. و سلم تسلیما کثیرا.