اعلموا اخوانی- زادکم اللّه انوار التوحید- که توحید ذروۀ علیای احوال است و عروۀ وثقای مقامات است و تیجان انبیاست و حلیۀ اولیا است و حقایق توحید نه هر رهروی که راه رفت یافت که سر توحید لباس ربوبیت است که «جان جان» بدان ملبس است تا واحد در واحد نشود، سالک در عین عیان توحید نرسد.
و اصل توحید سه قسم است: «قسمی توحید عام است و قسمی توحید خاص است و قسمی توحید خاص الخاص است.»
اما آنکه توحید عام است بعد از ارشاد حق سیر کردن در آیات و جستن حق به وسیلت عقل و نور ایمان و شواهد حدثان، تا ساکن باشند از اضطراب شک و یقین و در اثبات وحدانیت حق افتند، و از خطرات نفس باز رهند و تقدیس ذات قدیمش بیابند و تنزیه صفات عزیزش بدانند و معلوم کنند که حق- سبحانه- واحد است من کل الوجوه. ذاتش در صفات یکتاست و «صفاتش در ذات یکتاست» قدمش از حدوث جدا کنندو دانند که وجود جلیلش «متعلق» نیست بشیئی از اشیاء و از دل خیال محال بیرون کنند و اللّه را- سبحانه و تعالی- منزه دانند از جواهر و اعراض و زمان و مکان و تشبیه و تعطیل و کیف و حیث، و قبل و بعد، و جهات و حد، و حدود و صورت و قرب و بعد، و حلول و ضد وند، و مثل و جزو و کل، و خردی و بزرگی و جرم و جسم و ارکان و جارحه، و قدمش را اول ندانندو ابدش را آخر نشناسند و هرچه در وهم و فهم آید از آن بیرون شوند.
و چنانکه ذاتش را اثبات کنند، صفاتش را اثبات کنند:
و اعلموا وتیقنواانه لم یزل موصوفا باسمائه و صفاته التی اخبرفی کتابه من الکبریاء و العظمة و العزة و القدرة و انه الواحد الاحدالفرد الصمد الذی لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد. الحی القیوم الذی لیس کمثله شیئی و هو السمیع البصیر العالم بعلمه، المتکلم بکلامه المرید بارادته، بنفی الاضداد و الانداد، بلاتکلیف و لاتشبیه و لاتعطیل و لا تصویر و لاتمثیل و لاتخییل، بلامقایسة و لاممازجة ولا مخالطة ولامباشرة. بنفی التلوين و اسقاط التغیر و ترک الایتلاف و الاجتماع و الافتراق و الاضطراب و السکون و الحرکات. تفرد بالسمائه الحسنی و صفاته العلیا. الذی لم یزل موصوفاً بها قبل ایجاد خلقه و انه اول العالم و الآخر الدایم و الظاهر القدیم و الباطن العلیم. لایدرکه بعدالهمم ولایناله غوص الفطن، موجود لایتعلق وجوده بالزمان و مرئی لایوصف رویته فی المکان. جل اللّه، تبارک اللّه رب العالمین. هذا توحید العام.
اما توحید خاص آن است که کون بجملگی نزد وجود عظمت حق محو بینندو موجودات را در ربوبیت اللّه تعالی معدوم یابند از غلبات انوار قدم و چنانکه در قدم «حق تعالی موجود بود و موجودات معدوم»، اکنون همچنان دانند و در وجود هیچ چیز نه بینند که نه آن در امر حق مستغرق باشد بمشاهدۀ بعد از علم که علم عام راست و مشاهده خاص راست. و کون را چنان بینند که گوئی نزد صولجان قدرت باری تعالی در میدان خدایی که از ازل به ابد میبرد و از ابد به ازل.
و مبادی توحید خاص سیر کردن است در شواهد صورت و روح و عالم صغری که جند حق و باطل آنجااند، چون لشکر عقل و لشکر جان و لشکر دل و لشکر نفس، و حجاب قهر و لطف و غرایب اشکال مقدورات که در آن عالم موجود است و ظهور حق- عزوجل- که در اسرار «حقایق» ملکوت به چشم جان بینند که توحید عام از عالم ملک و شهادت رفتن است به حق، که بصورت آن عالم کبری است و توحید خاص از خود رفتن است بحق که بصورت آدم عالم معانی و سرای تجلی است و آن آیت کبری است اگرچه در جنب کون خرد است و فرق میان خاص و عام در توحید آنست که عام به شواهد و عقل بازمانندو خاص چون حق را بدانستند از شواهد عالم صغری و کبری فنا شوند و فناء خوددر بقای حق بیابند و پیوسته در وجود حق مضمحل باشند، تا احکام قدیمش بر ایشان میگذرد و ایشان بطوع محکوم میباشند.
اما توحید خاص الخاص آنست که از حق به حق سیر کنند و آن سیر آنگه باشد که روح مقدس از همه مراکب حدوث پیاده شود و علوش سفل شودو سفلش علو گردد و جهات و مکان و سیر و زمان نزد او معزول شود، و حمر خیال از اصطبل مرکب نور براند، و فهم و وهم را میل نایافت در دیده کشد و حس حواس و ضمیر بی عقل را معطل کند و عقل را به مقراض تنزیه زبان فضول ببرد و نفس رعنا را در بازار غیرت توحید سر بردارد، و لشکر هوی و شهوت که حزب شیطانند بصدمۀ عشق بشکند و دل که شهر خدایست بی عمارت عبودیت نگذارد و خانۀ طبایع که مملو است از اخلاق انسانی بطوفان نیستی و معول هستی ویران کند و کون صغری و کبری را با شواهد و دلایل در هم پیچد، و در کتم عدم اندازد، تا بی اثقال حدوث در قدم گامی چند بردارد و چون از ازدحام خلقیت بیاساید، خود را به دریای نیستی دراندازد تا او از او فنا شود. پس از بحر بقای حق سربرآورد، و بی خود حق را به حق به بیند، و بداند که این یک خطوت است از نیستی به هستی. پس آن قدم بردارد و بقوت عبودیت بجناح ربوبیت در هوای هویت پرواز کند.
در اول منزلی که مجال ارواح الهیست، که روح اول است و عکس صفاتست که روح روحانی بدان روح روحست صد هزار لباس است اللّه را، که هر یکی از آن به صد هزار کمال و جمال مرقوم است، که یک رقم از آن بر چهرۀ یوسف- علیه السلام- نوشت و انبیا پیشش سجود در آمدند. «و هرکه بدان ماند» به عشق مرهون گشت و از توحید معزول شد. زیراکه صدمات قدوسی چون متجلی شود به جان اهل معرفت، حلاوت جمال از مرد بستاند تا نه عاشق رعنا باشد «که موحد استوار» باشد که مبادی عشق بندگی اقتضا کند، و عظمت توحید خدائی اقتضا کند.
و این مقام را مقام التباس در عشق نام کردهایم. و هم در این خطوت صدهزار دقایق و حقایق قدرت است که هر یکی بحری لایزالیست که قطرهای از آن کیمیا از غایت هستی جمال خود بعدم نمود و معدوم را موجود کرد. «هرکه بداند» محقق و حکیم شود، و از سر اتحاد بیرون شود، که شرط اتحاد چنانست که عارف از تخت مقدوری بیرون شود و به قدرت حق تعالی قادر گردد و هم در این گام بعین صفات سمع رسد. در حقیقت نجوی و استماع کردن حق از بنده معلوم شود. چنانکه واثق شود که کاینات همه سمع حقست،که بدان نکتۀ اسرار از زبان حدوث میشنود؛ و این در عالم وسایط باشد و اگر نه سمعش بصر است در حقیقت ذات و بصرش سمع، کس او را درنیابد به حقیقت وجود.
اما عبارت از مقام اصفیا بدین الفاظ بیش نتوان کرد، که او از همه وجه یکتا است. بلی او را صفات است که تا آن معلوم نشود ذاتش نتوان دانست و او را ذاتیست که تا آن درنیابند بصفاتش نتوانند رسید. و آن صفات علم است که موحدان بدان علم عالمند. مباشرت آن علم آنگه باشد که معلوم را چنان دانی که معلوم است، تا از آن علم بتو رسیده باشد و سر خیل عاشقان- علیه الصلوة و السلام- چنین درخواست کرد که: ارنا الاشیاء کماهی. بنمای ما را چیزها «چنانچه آن» چیزها است. که علم خدای محیط است بوجود موجودات چنانکه هست.
چون چنان شوی به صفات علمش رسیدی و این علم توحید است. بلی از آن بباید گذشت، که توقف شرط نیست، اگرچه آن را حدی نیست، تا بینائی حق را دریابد و به بینائیش بینا شود. چنانکه روح مقدس بدیدۀ الهی صفات قدوسی به بیند که اللّه تعالی مرئی است اگرچه در مکان نیست، هست ولیکن در عالم جانست و جان نه در مکانست، زیرا که بین الاصبعین است و آنجا کیف و کم نیست و به رؤیت باز نتوان استاد که آن عام راست، بلک سیر باید کردن به نور الهی در وجود وجود تا وجودت در وجود محو شود پس چون آنگه در صحو شوی بی تو در تو عین عیان پدید آید. و چون در آن رسی بعد از صحو و محو وجودت بهر ذرهای انا الحق گوید.
اما حیات که بحر بقا است در آن فانی باید بود، تا بعد از فنا از فنا فانی شوی و چون از فنا فانی شوی، حق دیدۀ هستی بتو دهد و خلعت حیات باقی در تو پوشد تا دایم بمانی به حیاتش از حیاتش در حیاتش، و ازو بدو در مینگری و دمبدم سر ربوبیت بدو میدانی و باز نمانی، که اگر بازمانی بازمانی و هم در این قدم بحار الهام است که از حق عاشقان را پیغام است، که به هر نکتهیی صدهزار جان گروگان است که جمله طیب وصال انگیزد. و آن لطایف چون در اسرار خم درخم دهد، حسن عزت خویش ظاهر کند تا مجذوب را از خود منقطع گرداند و از صحو در محو برد و بی وجود در وجود سرگردان کند. گاه نماید و نگوید و گاه گوید و ننماید.
حروفش همه خدعت است و حقیقت او همه یافت است اگرچه منتهای مقامات است، مقام خطاب، خطاب در دویی است باید که برون شودتا از خود گوید و در خود گوید و با خود گوید، که سر اتحاد چنین اقتضا کند که دوئی بردارد. تا مخبر است مرسل است، چون مستمع است مرسل است و گرانمایگان که کیمیای وحدت ایشان را به اصل خود برده باشد، چنانکه نفخ اول که از سر قدوسی پیدا شد،معدنی را به اصل خویش برد. آن طایفه را چشم یکی است در آخر مقام، که آن دیده از عین جمع است ودر جمع تفرقه کفر است و در ابتداشان صد هزار چشم است.
زیرا که مبادی معرفت از صفات درآید و صفات را نهایت نیست. و هر صفتی را دیدهیی است که آن دیده از آن صفت است که عارف به دیدۀ صفت صفت را بیند و این اهل کمال در سیر منازل عشق در هر یک خطوت هفتصد هزار صفت بینند که آنچه عوام را گفتند نزد آنچه خواص دانستند در عدد اندکی نماید، اگرچه صفت همه یکی است که حق اگر گوئی که همه صفت است همه صفت است و اگر گوئی همه ذات است، همه ذات است. منتها را منتها نیست و وراء را وراء نیست. اول آخر است و آخر اول است در این صفات روندگان بنمایند که به یک صدمت تجلی ذات جملگی اهل صفت را نیست کنند.
باید که از آن گوید و در آن پوید. که ره روشن آنجاست که ناظر اعمی است و سامع اصم،و گویا اخرس، و باقی فانی و فانی باقی. و آن سیر است در انقطاع که سیر روندگان آنجا هر لحظه تازهتر کند و ایشان را به رنگ خود مصبوغ کند و از شُهرگی عشق به خدائی شان جلوه کند و از خود غیرت وحدت در خودشان از خود بپوشد. و سیر اهل آن قرب از ذات به ذات است که تجرید در آن مبادی است و تفرید در آن رسیدگی است و توحید در آن کمال است و اتحاد شرط آن مقام است. اگر در عالم تصرفات باشد وجود را همه او بیند. اگر در سیر عشق آید بی شواهد همه شاهد بیند اگر در یکتائی یکتا شود و از خود فانی شود، همه خود را بیند.
چون رسید بدین محل آنگه مبتدی توحید است، و در روش بر مزید است درین حال، ولیکن هر لحظه منقطع است در عالم فنا که محل ابتلا است. به سر قدیم است، و به عرف محدث. در سکر مرید است و در صحو مراد. در شوق طالب است و در انس مطلوب. اوصافش حدثی است و احوالش قدمی ارکانش زمانی و مکانی است و خلاصهاش ازلی و ابدی. صورتش در توحید. بیگانۀ آشناست، و آشنای بیگانه است دانۀ لآلی صمدیت است که از سلک لایزالی گسیخته است و در درج صورت نهفته است. کوکب آسمان کمال است که به غیم حوادث محجوب است. نهر بحر تجلی است که در جان جان متجلی است. آیات کبری است که دردرج «صغری نبشته» است. مجهول افعال است و محمود احوال. نارسیده است در عشق، و رسیده است در طلب. ملامتی است در صورت علم و سلامتی است در حقیقت علم.
این رونده را در نتوان یافت به دیدههای ناقص و عقلهای قاصر زیرا که بیرون از این هر دو حال است، از دیدن و دانستن. راه بی راهی دارد و نشان بی نشانی. درست خویش است و شکستۀ دیگران درست دیگران است و شکسته خویش. آداب از او برند و در سکر مسقط آداب است. انفاسش همه فرایض است و حرکاتش همه نوافل. زیرا که قبلۀ وجود است و محراب سجود. آدم تازه است که از گل حدوث سر برآورده است در صورت به ملامت ملتبس و در حقیقت به ربوبیت مشهور است. نطقش نطق است و دیدهاش دیده. علمش علم است و حیاتش حیات و بقاء بقاء. آسمانی صفوت است و عرشی جوهر. سرش از سر است و آن حدیث در علم مجهول است. زبان راز آن نگفت، و گوش حقیقت آن نشنید علم در او بیگانه شد، زیرا که ادراک مدرک منقطع است.
اللّه تعالی صفات خود به وی آشکارا کرد، چنانکه آن صوفی مستور- علیه الصلوة و السلام- گفت: خلق اللّه تعالی آدم علی صورته. کوه تهمت است که حق متجلی است در آن کوه. انظر الی الجبل. جبل خود او بود؛ زیرا که حدوث چون پرتو عزت ندارد متحمل معرفت نتواند بود. او بود که او بود؛ زیرا که عاشق معشوق بود، طالب مطلوب بود و مطلوب طالب. سرگردان خواجهیی است که از حدث عشق متمکن سلطانی است در مقام تمکین طفلی است و در راه تلوین پریشان است در جهان تفرقه جمع جمع است، و در عین جمع عیان در عیان است. در ابهام ابهام خلقش ظریف است و همتش شریف.
موحد و مهربان نام دارد، زیرا که حر و کریم است. خلقش عزیز است، زیرا که به صفات او موصوف است. هادی است اگرچه مهدی است. سوختگان را آسایش بود و نیز آسودگان را سوزش، حکیم گوهر است و نبوی سیرت. ناسخش منسوخ است و منسوخش ناسخ. عَلَم حق است که در جهان عبودیت افراشته است تا تازه رویان محبت در ظل سعادتش بیاسایند. عندلیب گلستان صفات است که بزخمۀ عشق ترنم لایزالی میزند. نساج کارخانۀ قدرت است که حلۀ احوال و مقامات به ابریشم نور میتند. رقام پرده مکاشفه است.
مشاطۀ عروس مشاهده است. کابینش طلاق حدوث است. هدیهاش شکستن قفس صورت است. سیرش در خطرات است. وطنش در مهلکات است که رسم دُر شاهوار آن است که در تحت بحر نکره مأوا سازد. سراج شب هجران مریدان است که سرای جان از ظلمت طبایع دور میدارد سیرتش پاکبازی است و صفتش سراندازی. مستی وی هشیاری است، و هشیاریش مستی است.
حقیقت توحید در گفت نیاید، زیرا که اگر بگویند کفر است. صفت موحد نتوان گفت، که اگر بگوئی جاهلی است. این قدر که گفته شد نه از دانش است ونه از بی دانشی. بیخودی با بیخودی میگوید. سر خود سر شناسد، اگرچه عالم عارف از این بیگانه است.
رزقنی اللّه و ایاکم دقایق الموحدین، و حقایق المتحدین و سلم تسلیما.