قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الثانی فی بیان المعرفة

رسالة القدس — روزبهان بقلی شیرازی

اعلموا اخوانی- زادکم اللّه حقایق المعرفة- که معرفت بر سه قسم است: قسمی عام راست و قسمی خاص راست و قسمی خاص الخاص راست.

اما قسم عام معرفت است بر اسماء و نعوت و شواهد وافعال.

و اما قسم خاص معرفت است بر حالات و مکاشفات و مقامات.

و اما قسم خاص الخاص معرفت است بر حقیقت مشاهده.

اما مجال عام در معرفت نخست در آیات است و افعال حق- جل جلاله- که آن شاهد وجود اوست، که موجود است از وجود افعالش و آن به سه نور تعلق دارد: نور عقل و نور دل و نور ایمان. تا به نور عقل جولان کند در شواهد و به نور دل استنباط کند از دفتر آیات حقایق قدرت، و به نور ایمان صفات فعلش دریابد. تا بدان بداند اسما و «فعل حق و نعت حق» که بدان موصوف است، و معلوم کند که مدبر و مقدر و صانع در صفات خود یکتاست. شریک و نظیر ندارد. و افعالش را بی آلت داند و مصنوعاتش را بی خلل یابد و اسمآء حسنی‌اش صفات داند و صفت ونعتش به وجود او قایم داند ودر اثبات قدمش بر مزید یقین باشد و بقای جاویدش معلوم کند و همۀ صفات که حق راست بی علت داند، تا به حق آشنا شود. و پیوسته از قنادیل شواهد انوار شاهد را مقتبس باشد تا بدان نور سبل حقیقت و معرفت بیابد و بدان راه می‌رود تا وی را به نور مشاهده رساند.

«و این بیانها که کردیم» در آخرت باشد ایشان را، زیرا که اینجا ناتمامند، که روح ایشان به عوارض شهوات محجوب است و عقلشان در کمال کمال عاجز است و طبایعشان آشفته است و ایمانشان مضطرب است و در مهلکات متحیراند تا از آن بیرون نیایند به نور مشاهده نتوانند رسید، که حقایق معرفت خاص دریابند.

اما معرفت خاص شناختن احوال است که از واردات وجد برخیزد، و شعب آن فهیم فهم کند، تا هر یکی از صادر و وارد غیب چه اقتضا کند. و انوار ثاقب یافت که مضاف است بر اسرار مقامات، چون حقایق فنا و بقا و قبض و بسط و جمع و تفرقه و شوق و محبت و عشق که هر یکی به وجود خویش مردد را در افق معارف سیار کند و طیار گرداند و این منازلها متعلق است بر وجود تجلی که حق بدان متفرد است، چون تجلی عظمت درآید خوف را پدید آورد. چون تجلی حسن درآید، عشق را پیدا کند چون تجلی صفات درآید، محبت را بیان کند. چون تجلی ذات درآید، توحید تولد کند.

و به هر صدمه‌یی که از عالم یکتائی درآید روح مقدس را لباسی دیگر پوشد. تا آن حد که روح به لباس فردانیت ملتبس شود وبه حق از خود بینا گردد و به حق از حق بینا شودو حق به حق بیابد و خود به حق بداند، و حق بی خود بداند و حق با خود بداند تا چنان شود که خود را باز نداند. و این فناء است در سر و چنان شود که حق را باز نداند و این فناء فناء است در عین نکره. و چنان شود که همه حق را داند و این سر بقاست، و چنان داند که همه خود است و این سر انبساط است و زیادت تر ازین داند که خود را از حق باز نداند و این شرط اتحاد است.

چون در جمال جمال افتد، سکران ازل شود و چون در حسن شهود افتد، صاحی ابد گردد. هستش نیست شود، و نیستش هست گردد. کون بافواه صفات در روی روحش بخندد. چون حق به عین جمع در وی نگاه کند، سر قدم با او بگوید. بر بقای بقاش شاد کند به زیور اخلاق خودش بیاراید، تا ملک حق در نهاد خویش بیند و در ملک حق پادشاه شود. شاه امیر حاجبی است خرم و کش از حضرت وجود آمده است. و آینۀ مکاشفت در دست روح مصفی دارد تادر دیدۀ لاهوتی بی ناسوت اللّه را بیند. و هر دم در سرای جانش حق به خودی خود بی تشبیه نزول کند و سرش بی تعطیل به توحید مزین گرداند. شجرۀ مبارکۀ الهی است که از اغصان معارفش حق به جهان جان تجلی می‌کند. و هر ساعت او رادر کارخانۀ خدائی نساجی میآموزد تا سندس صفا می‌بافد، و طراز مقامات بر او مرقوم میکند و از جیب و دامنش لؤلؤ الهام از غیب غیب می‌بارد و به کحل وحدانیت دیدۀ سرّش حقیقت مکاشفت می‌بیند.

معرفت این قوم که خاصگانند برتر از آیات آمد، زیرا که مجالشان در صفات آمد. و نور نور چراغ طریق معرفت ایشان آمد. عام به چراغ آیات به سرای معنی شوند و ایشان از حق به حق به نور حق شوند. و امور افعال خاص بدان بدانند چون تواتر حالات و ثبات مقامات و طنات مکاشفات.

بلی در سر وحدت جناح روحشان اگر پرواز کند، محترق شود؛ زیرا که آن عالم خاص الخاص است، و خاص الخاص به معرفت خاص الخاص بدان تواند رسید. و این درجۀ سوم است که خاص الخاص راست.

و معرفت ایشان مُزن سحاب الفت است که از بحر قیومی در سراب فنا باران وحدانیت آورده است و عرایس تجلی ازل است که از کارخانۀ وراء وراء سر وجود وجود پیرایۀ بقاء بقاء این طالبان را آورده است. شموس و اقمار صفات در افلاک ذات به جان اینها غروب میکند و از مطلع عقل کل به صحرای روح مقدس طلوع میکند از روی عشق همه دریابند، و از روی توحید همه بگذارند آن شرط بقاست در التباس و این سر توحید است در فنا. هر که داند که حق آن اوست، چنانکه هست به ظاهر کافر است و به حقیقت مؤمن. اگرچنان داند که آن اوست چنانکه هست در حقیقت توحید موحد است و در سرّ عشق کافر. زیرا که در عشق یافت است و در توحید نایافت. اینجا اگر نایافت را یافت داند کافر است، و آنجا اگر یافت را نایافت داند کافر است.

سرّ عشق بلاغت اقتضا کند و سرّ معرفت نیستی. آن عجز است و این ادراک. این معرفت تولد کند و آن نکره. مقام قرب قرب از بُعد بُعد است و بُعد بُعد از قرب قرب است. جمع از تفرقه است و تفرقه از جمع است در عین جمع تلوین است، و در افتراق تلوین عین تمکین است. طرق ارواح منطمس است، زیرا که سبل از ذات به ذات است جان در سر تجلی ذات محترق است زیرا که معرفت منقطع است. پردۀ خودی خود است و او را پرده نیست. اگر هست جان جان است و جان جان پردۀ خویش است اگر از خودی خود بیرون آید از پرده بیرون آمد و او را با پردۀ او به بیند که او پردۀ خویش است اگر از او بدو فارغ آید، از پردۀ او بگذشت.

و نیز محجوب نشود، زیرا که غیرت منهدم است در آن مقام که دوئی نیست. عاشق جدا نیست و معشوق جدا. چرا که اگر دو است دو یکی را نداند چون یکی است، یکی را داند که سر یکی بر یکی آشکارا شود و چون دو است، پنهان شود. یکی شدن آن است که بی توهم و خیال صرف انوار سبحات در روح روح رسد. و روح بدان روح منور شود. دیده‌اش دیده شود بدان دیده. درین دیده نگاه کند و دیده را همه یکی بیند. پس چون دیده یکی شد همه سر در سر بیند. که اگر از آن ذره‌یی به مثل به جان اولین و آخرین متجلی شود، در دمی هزار بار عارف شوندو هم در آن دم جاهل شوند. که او خود را داند و کس او را نداند، اگر دانند، اوست که میداند؛ و اگر ندانند او خود را پنهان می‌کند.

ای عزیزان،تا نه پندارید که ایشان دم از ازل و ابد زنند که ازل و ابد دونامه مکتب حق است که به جهان عقول فرستاده است. ایشان چون به طغرای اسرار درنگرند، آن حروف مزور را که برای اطفال مهد عبودیت نوشته‌اند ناسخش منسوخ کنند و منسوخش ناسخ. ایشان صورت وجود را صورتند و حقیقت حقیقتند. اگرچه جان جان وجودند نه از این راه درآمدند، که چون درآمدند، بدو آمدند زمام مرکب معارف ایشان بدست عشق به میدان جمال و جلال مجذوب است و آن عندلیب خوش سرای براغصان گل جلال موقوف است تا نه بینی ندانی و چون به بینی دانی که ندانی. چون شمس عزت از دریچۀ عظمت به روی این عاشقان برآمد گرم و روشن کرد ایشان را. لیکن متحیر کرد. تا به عشق گروگان «کرد، نیافتند»، اگرچه دیدند.

حد عشق حد توحید آمد و آن را حد نیامد. آخر نفس‌شان در معرفت نکره است. گوئی دانستند و لیکن نتوانستند. آنگه گوید، جاهل است و آنکه نگوید، معطل است. خاموشی پارسایی است، گفت عیاری است، اگر نگوید ناتمام است، و اگر بگوید تمام است. اگر نگوید از عقل نگوید و آن خوف است و اگر بگوید از انبساط بگوید و آن بسط است آنکه نگفت زندۀ صورت آمد، و آنکه بگفت زندۀ معنی آمد. گفتن از جرأت است و آن تمامی است ناگفتن از جبانی است و آن از ناتمامی است.

یار بگفت و تو بگوی و بنمود و تو بنمای. پرده بدر و سرّ آشکارا کن: حتی لاتکون فتنة و یکون الدین کله للّه.

رباعیه

در بتکده بی تو بت پرستان چه کنند؟با تنگ دهانت تنگدستان چه کنند؟
من مست توام مرا نکو باید داشتورنه «تو بگو» که بتاکه مستان چه کنند؟