قرآن کریمبه زبان فارسی

بلغنی اللّه و ایاکم مقام العارفین العاشقین — الفصل الثالث فی بیان الحالات

رسالة القدس — روزبهان بقلی شیرازی

اعلموا اخوانی- زادکم اللّه اسرار الحالات- که حالات مردان را حد ونهایت نیست، زیرا که متصرف تجلی وجود حق است، و آن را غایت نیست. و معدن تجلی به مثال بحر است، و واردات به مثال نهر است، و قلوب اصفیا به مثال وادیهاست. چون از دریا موج برآید، از لجه بحر لطمات بحر به نهر درآید و همۀ وادی و صحرا پر آب کند، و در صحرا و کوهسار صدهزار گل و لاله بروید که از آن هر یکی مرهم دردی باشد. اگرچه آب یکی است اما نبات متلون است.

همچنین است صفات حالات که به جان مردان حق درآید. و آن واردات تجلی است که به مثال نهر است، که از بحر وجود به صدمات عظمت به صحرای دل صادقان درآید و چندین هزار شکوفۀ اسرار برویاند- چون گل محبت و یاسمین مودت و عبهر صفا و لالۀ عشق و بهار اشتیاق و ریاحین مکاشفت ونسرین مشاهدت.

و هر دلی بقدر میاه سعادت که از بحر شفقت حق بدو می‌رسد نور حقایق می‌رویاند. و از آن شکوفه‌ها که از تأثیر مُزن الفت است، عرق درد به سوی جویبار دیده‌ها میگذرد. چنانکه اللّه تعالی فرمود: انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها.

و بدانکه روح بنی آدم چون در گل آدم بنهادند، و عرایس ارواح در آن معادن محبوس کردندو ابواب قلوب به عوارض شهوات مسدود کردند از برای امتحان- تا آن مرغ قفس شکن به منقار هستی بند و زندان حوادث بشکند و به هوای الوهیت برپرد و در بساتین مشاهده به اغصان ورد کفایت نشیندو به زبان بی زبانی درد هجران چهرۀ یار با یار بگوید. پس اگر از عروق شهوات متلذذ شود، محبوس چهار دیوار طبایع آید و از طیران هوای ازل باز ماند.

بلی، اگر سر اشتیاق بدو درآید و سلسلۀ مهر قدم بجنباند و آن روح ناطقه از قفس جسم برآورد، و در باغ ربوبیت بپراند آن باشۀ مقدس جولان کند در وجود ملکوت، و نظاره کند در سراپردۀ جبروت و هیچ محلی نیابد خود را جز دست صیاد ازل که مرغان کوهسار عشق به رامۀ اجل بگیرد.

پس چون به بزم شاه راه یافت، هم از دست شاه قوت خورد ودر غیب غیب پرواز کند. ساعتی در ارادات مرید شود، و نزد مراد خویش بی دل و سرگردان شود. ساعتی در طلب وی را خسته کند ساعتی به نور ایابت وی را بنوازد ساعتی در اسرار مراقبت وی را مستحکم کند، و دیدۀ تفرس بدهد تا به دروازۀ غیب بیاعی کاروان تجلی کند. ساعتی از بوی گل محبت مست شود ساعتی از شراب اشتیاق عطشان شود ساعتی به شمشیر عشق سرش بردارد و همه‌اش عشق زنده کند. ساعتی از مکاشفت متلون گردد. ساعتی در مشاهدت متمکن شود. ساعتی از یافت سکران شود ساعتی از نایافت صاحی شود ساعتی در معرفت از صداع خمار نکره بیاساید. ساعتی از معرفت در نکره از نکره خمارش رسد. ساعتی از عظمت محو شود. ساعتی از حسن در صحو شود. ساعتی از جمال گریان شود. ساعتی از جلال بریان شود. ساعتی در تفرید کافر شود.

ساعتی در توحید موحد گردد. ساعتی از یافت عظمت منبسط شود. ساعتی از قرب قرب با یار متحد شود. ساعتی بزم ازل بشوراند. ساعتی از بقای ابد «شمع وجد فروزاند» ساعتی از نیستی متواجد شود. ساعتی از هستی واجد شود. ساعتی از خم التباس رنگرزی کند، و جامه‌های ملامت به رنگ خدعت بیرون آورد. ساعتی در خوف محترق شود. ساعتی به حسن رجاء زنده گردد. ساعتی در روی یار بخندد و ساعتی در روی یار بگرید. ساعتی به بحر قدوسی سر فرو برد و به پیراهن سبوحی ملتبس شود، و آستین و دامن ربوبیت از غبار عبودیت بیفشاندو در شهر خدایی به نطق عزت الوهیت دعوی کند. ساعتی از خود فنا شود و از فنا فانی گردد.

ساعتی از خوف بری شود و به حق باقی شود. ساعتی ریاح اسرار از راه قرب قرب بدو بوی دوست آورد و او در جهان صورت به رقص و بیت و سماع درآید و عالم سفلی را به شمشیر کفایت معرفت از دست نفس اماره بستاند و ربق عبودیت در گردن وی کند، و به بازار غیرت برآویزد، تا اعوان شیاطین بدو حذر گیرند. و از بازار اسرار بگریزند.

و بدانکه احوال بر سه قسم است: قسمی عام راست، و قمسی خاص راست وقسمی خاص الخاص راست.

آنچه عام راست، حرقت از فطنت باشد و سوزش از سازش باشد و گدازش از نازش باشد و تواجد از نارسیدگی باشد، و رقت از سستی باشد و گرمیش از سردی باشد. و سردیش از خوشدلی باشد این قدر حال عام بودو ایشان را بیش از این ره نباشد.

اما حال خاص سنگ منجنیق خوف در مبادی باشد، که قلعه بایست و نابایست ویران کندو زمام خدایی در گردن آن دزد پریشان کند تا در کارخانۀ عزت دست از قلابی بدارد و عروس رجا باشد که چهرۀ خوب خویش به خلوق حسن الظن بیاراید و جان آشفته را بخود شاد کند و او را به خود عالم انبساط برد. خنده در گریه باشد حالشان. «گریه در خنده باشد» وجدشان. رسم بندگی بر نظام باشد و سر خدایی در دل ایشان بر دوام باشد. آزادان بنده‌اند و بندگان آزادند. عاقلان دیوانه‌اند و دیوانگان عاقلند. طلبشان مشاهده است، و روش‌شان در مکاشفه. از خود درگذرند چون بخود رسند. نیست شوند چون هست شوند اشتیاق ایشان را به شمشیر درد، جگر پاره کند و جوی خون از دیده‌های ایشان بگذراند. سر عشق جانشان «به پرواز آورد» و آنگه بدوست رساند. حالشان از ورای مشاهده بیش نباشد.

اما حال خاص الخاص آن است که پرتو عزت بر جبین روح افتد، خود را در بقا باقی داند و از فنا بری داند و تر و تازه شود. از غایت حسن متمکن بقا شود سر سرش بجوشد و مهر مهرش پدید آید به جناح محبت در انوار معرفت بپرد و به نور محبت به سر توحید رسد. حرکاتش زفرات و عبرات باشد. هیجانش در هیجان باشد وله در وله باشد. محو در صحو باشد و صحو در محو و سکر در سکر و سر در سر. حق را به بیند، و با حق بگوید و با حق به نشیند، و بحق بنازد لباس سعادت درپوشد و به تخت سرمدی بنشیند و با ملک ملک باشد.

هشتصد هزار از این رموز آن سروران راست که این صرف مبادی احوال ایشان است و آن در گفت نیاید که اگر درآید شهر شرع ویران گردد.

نگوئیم رفق را بر این امت ساده کار نایافته، که اگر بگوئیم هم ما بگوئیم؛ و اگر نگوئیم هم ما نگوئیم. ماراست این طریق خاص الخاص که مخصوصیم به مجالس مستی در مستی با یار.

لحسین بن منصور- رحمة اللّه علیه و برکاته:

شعر

قد تجلت طوالع زاهراتیتشعشعن فی لوامع برقی
حصتی واحدی بتوحید صرفما الیها من المسالک طرقی

بلغنی اللّه و ایاکم مقام اهل النهی فی الدرجات الکبری بمنه الکریم وجوده القدیم.