قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الرابع فی بیان المعاملات

رسالة القدس — روزبهان بقلی شیرازی

اعلموا اخوانی- زادکم اللّه حقایق المعاملات- که معاملات طرق مقامات است، و مقامات سبل مکاشفات است، و مکاشفات ابواب مشاهدات است و در سنن حق طریق معارف نخست بر مقامات است، زیرا که بدایات است و متمکنان را این پیرایه تا نهایات است. و معاملت همچون صورت است، و حالت همچون جان است و صورت را از جان ناگزیر است چنانکه جان را از صورت ناگزیر است.

و هر حالتی رادرخور خویش معاملتی است در اسرار، که آن معاملت آسایش جان روندگان است؛ تا نه پنداری که مرد از معاملت خالی ماند در همه احوال، که آن غلطی عظیم است. که عام معاملات در حرکات ظاهر دانند و از حقایق باطن خبر ندارند، که حقیقت معاملت آنجاست و چنانکه حال را نهایت نیست، معاملت را نهایت نیست. تا بجائی رسد که حال و معاملت هر دو برخیزد، و آن فنای فنا است.

اما حقیقت معاملت بر هفت قسم است، که اساس جملۀ مقامات است و آن مثل توبه است و ورع و زهد و فقر و صبر و توکل و رضا و این هفت مقام بنای هفتصد هزار مقام است که آن به ممارست بتوان دانست، چون از حقایق صفات روی بنماید.

اما بیان توبت- که مبادی است مریدان را- آن است که دل گم شده در ظلمات قهر به قذف نور انابت منور کنندو باز بر در آستانۀ عبودیت آورند. و گوش هوش او به انگشت جذب بمالند و از او حق حق بخواهند و او رادر بوتۀ امتحان بگدازند. و آینۀ جانش از زنگ طبیعت بزدایند و اسرار غیب در آن مرآت بنمایند. و در آن عیوب نفس و روح بر او پیدا کنند و حظ او را بدو نمایند و معلاق درد در جان وی آویزند تا او را از خودپرستی بستانند و به لطمۀ شفقت وی را از رقدت غفلت بیدار کنند و دلش را در بوتۀ ندم از غش اخلاق مذمومه مستخلص کنندو راه انابت بنمایند تا مشاهدۀ حضرت به بیند و راه نیستی گیرد و جملۀ هستی بگذارد و در خطوت اول کونین را رها کند و در دوم قدم خود را فراموش کند، تا بی خجلت در حجله تازه رویی باشد و آنگه ازتوبه‌ها توبه کند و از رسمها بیرون شود که دریافت توبه بیش ازنایافت است، که نتوان گفت سر تایبان که کتاب دراز شود.

اما حقیقت ورع آن است که هرچه دل نپسندد دست از آن کوتاه کند، و هرچه مشکوک است از آن خود را بازگیرد تا به غیر حق از حق باز نماند که شبهات در طریق محارم محارم حق است، و آن امتحان راست. نظر اول از جهان حدوث فرو باید گرفت تا به نظر بی نظری در منظور ازلی نگاه کنی هرچه نه حق راست آن نه حق است. روی بتاب از آن، که آن خدعت است مورع باش از وجود خویش، تا آشنا شوی نزد خویش. بیگانه است آنکه ترسنده است. آشنا است آنکه دلیر است.

تا تو خود رأیی، هرچه آن حق است بر تو حرام است. چون حق رأیی، آن همه بر تو حلال است. از حلال و حرام بگذر، تا نه مورع باشی و نه مباحی، که آن هر دو آشفتگی است به رسم عشق آی، که آن گرانمایگی است. اگر در غیر او نظر کنی، در ورع کافری اگر با خودی، مباحیی. محکوم خاطر باش تا عیشت خوش باشد، که خاطر ترا جز آن نفرماید، که در عواقب عشق و محفل حق نیکو آید اگر بستۀ نفسی بندۀ نفسی و در محل تهمتی و تهمت شبهت است از خود برون شو، تا به دیدۀ جان هر چه بینی همه حق بینی و از حق به حق روی و ناحق نپسندی که در عالم رسوم است تا مورع باشی.

اما حقیقت زهد آن است که ازوجود فارغ آیی و به دیده‌یی که حق را نگرستی غیر وی را ننگری و برنگرزی حق از حق باز نمانی؛ که زهد اساس توکل است؛ و منهاج معرفت است؛ و سنگ امتحان نفس است؛ و خلوتخانه عارفان است؛ و عیش صادقان است؛ و پیرایۀ مخلصان است و تبر نیستی است که بر هستی زنی تا خانۀ آذر نفس ابراهیم وار از صنم طبیعت پاک کنی.

حقیقت زهد آن است که طرف عین روح چون در مشاهده مست شود، به ملکوت غیب باز ننگرد، تااز مشاهده مفلس نشود که کشف در حقیقت بند است عارفان را. اگر از بند برون نروند بی بند در بند بمانند.

اما فقر سر توحید است؛و خلاصۀ معرفت است؛ و آب ربوبیت است که گرد عبودیت از چهرۀ روح مقدس بشسته است و لباس تنزیه ازلی است که جان اهل معرفت بدان ملتبس است. تا تو هستی، فقر از آن تو نیست. چون فنا شدی، فقر لباس تست. چون در فقر فقیر شدی، از فقر غنی شدی. بر فقر چون رسم فقر با فقر بماند فقیر تویی. چون فقر بی رسم بماند، فقیر اوست و تو نیستی. سر فقر از گفت فقیر برون است، که فقر نزد فقیر رسم است و اگر نه فقر بی فقیر فقیر است. چه گویم در فقر که کس را گوش فقر نماند، که او در آینۀ فقیران به لباس فقر تجلی می‌کند و آن آینه در غلاف غیب غایب شده است. اگر هست شمارا است، و اگر نیست مارا است.

اما حقیقت صبر آن است که صبر در صابری از صابر نگریزد و صابر از صبر در وی گریزد، که صبر ستیهندگی است و ستیهندگی از بی معرفتی است و اگر نه صبر شرک است، و صابر با صبر مشرک است، که دعوی تصبر دعوی ربوبیت است، و آن کافری است. چون حق حق است، صبر چیست؟ و صابر کیست؟

در قهر او صبر کردن از نایافتن اوست و اگر نه با قهر او که برآید که یک صدمت است مبادی قهر را. و صد هزار جان نبی و ولی منهدم صبر در لطف از ناتمامی است و ایستادگی، و اگر نه صولت قدوسی صبر صابر را بی سرمایۀ صبر بگذارد، بلی اگر خواهد که هست او باشد، در نیستی فرایزدی بر جان جان گمارد تا نزد جانان بی جان نماند و از جانان برخوردار باشد. آن صبر بود صابران را، که اگر باشد در آخر مشاهده، باقی ماند.

و شرط صبر رسم صبر است، و ما در دم عشق از صبر بیگانه شدیم. اگر صبر نماند، علم صبر معلوم است، که عاشق بر همۀ علوم محیط است.

اما توکل آن است که چشم جانت بر فراغت حق افتد، تا به حق از غیر حق فارغ شوی، و راه از او بدو بری؛ و در رسم نروی، که اگر از او به رسم او وانگری، در توکل کافری، و اگر از او در او نگری در توکل موحدی. توکل باران یقین است که از بحر وجود بر دل متوکل بارد و انوار حقیقت در او بگذارد و شبهات نفسانی بردارد، تا بازار سر بی زحمت فضول نفس آسوده ماند چون منظور حق گشتی، محفوظ عصمت اویی. معصوم حق کی به غیر او آلوده شود؟ اما نیک نگه کن که هر که بر او توکل کند در مبدأ عشق متهم بوده است و اگر نه چه معنی دارد که حق از آن تواست پیش ازوجود تو، و با وجود تو، و بی وجود تو، که تو بر حق توکل کنی.

هرکه از هستی به نیستی درآید حاجتمند توکل نباشد، که توکل کردن گوئی که از غیردر آمدن است، و اگر نه جان را با حق انس است و حاجتمند رسم توکل نیست، که نه وقتی بیگانه بود و اکنون آشناست، که از غیر بدو توکل کند. نشان پراکندگی است به رسم توکل در آمدن و اگر نه او سرمایۀ عاشقان است، و ثبات دل مقربان است و مونس جان عارفان است و همراز محبان است و کفایت مریدان است و حب واجدان است و سرور سوختگان است، و حیات سراندازان است، و عروس مشتاقان است و «کیمیای جان آشفتگان است.»

کجا جویم آنکه در وقایع تجلی سر توکل داند که توکل چادر حفظ عنایت حق است که بر روی خوبان معرفت فروکرده است، تا ایشان را به رشک از غیر نگه دارد.

اما حقیقت رضا صفت اوست و آن صفت آنگه تراست که تو بی صفت خویش بمانی و او را بدو بشناسی و از خود بدوپردازی، و بی حکم با حکیم بزیی که تا محکومی محکومی. مرغ رضا از آشیانۀ عزت او چون بپرید، محل خویش طلب کرد که جان جان است. مترفرف شد به جناح معرفت در باغ جان، مردان چون بیگانه نیافت؛مستوحش شد از نامردان چون جزع و فزع نفس یافت.

رضا را سه نشان آمد: رضا از او، و رضا بدو، و رضا در او. رضا از او مسلمانی است، و رضا بدو عارفی است و رضا در او سوختگی است. رضا از او سکون در حکم است و رضا بدو سکون در مشاهدت است و رضا در او بی رضا بودن است. رضا در حکم شاید و رضا بر حکم نشاید که اگر راضی شود خرسند گردد، و هرکه خرسند است موقوف است، و هرکه موقوف است از اسرار برون است. طفل است آنکه راضی است، محقق است آنکه نه راضی است. راضی نشود اگر تو راضی شوی، او راضی شود اگر تو راضی نشوی. آنچه مبادی است رضاست، و آنچه انتهاست نارضائی است. رضا آن است که چون او ترا پسندید به عبودیت، تو او را بپسندی به ربوبیت. و نارضائی آن است که هرچه یابی از آن بگذری، که در شرط رهروی ایستادن کفر است.

این قدر است نشان معاملات که رهروان راست و حقیقت آن در گفت نیاید زیراکه ما را تعجیل است و کارورای گفت و گوی است اما این آنموذج سکون دل یاران است؛ و اگر نه، کار از معاملت برون است که عشق از فهم ها دور است.

اما معاملت بر سه قسم است: قسمی عام راست، و قسمی خاص را، و قسمی خاص الخاص را. آنچه عام راست تهذیب اشباح است، و آنچه خاص را است تطهیر ارواح است، و آنچه خاص الخاص راست تقدیس اسرار است.

مجلسیان مشاهدۀ او از این هر سه برونند، زیرا که از گلخن طبیعت به صحرای حقیقت صید وصال حق شدند. و از رسوم مقدس گشتند. سرشک گوهر عشقشان از صدف زمن بیرون است. آدمی صورتند و خدای صفتند، زیرا که به وجود حق روشنند. سبحان اللّه، چه قومند که زمام عبودیت را بگسستند و شهر خدا را بغارتیدند و به بحر قدم فرو رفتند! کاشکی که ایشان را از این سوختگان که هم درد ایشانند و از ایشان باز مانده‌اند یاد آمدی.

شعر

ان الکرام اذا ما اسهلوا ذکروامن «دان بالفهم» فی موضع الخشن

بلغنی اللّه و ایاکم مقام العارفین المشتاقین.