اعلموا اخوانی- زادکم اللّه حقایق المکاشفة و وقایع المشاهدة- که مقام مکاشفه خصوصیت انبیاست، و معراج رسل و منهاج اولیاست. و مکاشفه بعد از مقامات و حالات باشد مر امناء حق را. و این صفت بعد از استقامت وجد پدید آید. که اگردر مبادی وجد پدید آید، هیجان است و در آن ناتمامی است. زیرا که اثر سکر است و کشف نتواند بود الا در تسرمد احوال و تواتر اسرار که به مقدمۀ کشف نور حقیقت درآید و روح را دیدۀ حق بین بدهد از عین عیان حق تا به دیدۀ حق حق را ببیند. و طرق کشف بر روح مقدس آنگه روشن شود کهاز غبار حدوث بیرون آید، و به صحرای وحدت درآید و رسم انسانیت در شوق شهود بگذارد، و در صدمات تجلی نیست شود و هم به حسن تجلی هست شود، تا از هستی و نیستی بگذرد.
پس بی رسم وجود حق ببیند. چون به حق صافی شود اول در ره روش کشف، عالم جسمانی به رنگ روحانی بیند و عالم روحانی به رنگ جسمانی بیند و در ملکوت جان عرایس اسرار روی بدو نماید. و قلابان قهر در وادی طبایع مشمر بیند و اثر قهر قدیم بدیشان بشناسد و روح ناطقه خود را بداند که از چیست و کیست و در کیست و با کیست و پیادگان حق در عالم صورت- که روندهاند از مجس اوامر ونواهی- بشناسد، و در آفاق صورت به مراکب اذکار و افکار جولان کند و به اطراف جان در کوهسار التباس نور احدیت لباس آن کوهسار بیند.
بی خود حق را ببیند، و با حق خود را ببیند و بی حق خود را ببیند ونکره در نکره و معرفت در معرفت ببیند. و حق بی معرفت و نکره بیند. و در هر مقام که معلوم است عارفان حق را، حق بدو ظاهر شود و سر ملکوت صغری بدو بنماید وباز همتش از خودی بیرون شود، و در عالم آیات و صنایع درافتد. و لباس قدم بروجود کون نگاریده بیندو آیات را در حق محو بیند وبی آیات حق را بیندو اشکال آیات چنانکه هست بدو بنماید.
دیدهاش بر ملکوت کبری افتد، و ارواح و اشباح انبیاء و اولیاء بیند و حجب انوار ببیند و حجلۀ اسرار ببیند و تتق بقا ببیند و کروبیان و روحانیان در دایرۀ حضرت پریشان و سرگردان ببیند و جمع عاشقان ملایکه خون افشان ببیندو نور در نور و بها در بها و عظمت در عظمت ادراک کند تا بساحل صفات رسد و به مراقبه خانۀ قرب رود و در مجلس انس به هزار کرسی و سریر عروسان تجلی را ببیند. پس صولت سبوحی به سلاح عظمت بیرون آید و وی را محو کند و نقاب ربوبیت از حسن رجا بردارد و بی خوف و رجا او را مونس خویش کند.
پس به حسنش عاشق کند و به جمالش محب کند و به جلالش مشتاق کندو به هیبتش فانی کندو به وجه کریمش باقی کند و به قدر ارادتش انوار اسرار صفات بدو مینماید تا رنگ صفات گیرد و قوت ادراک اجلال ذات بیابد. پس به حیرتش رساند تا ولهش پدید آید.
پس معرفتش دست گیرد و به سر قدم برد تا مشاهدۀ قدیم ببیند و آنجا ازلی صفت شود. پس بقای بقاش بنماید تا ابدی گوهر شود به مرکب معرفت و به جناح حکمت در سراپردۀ الوهیت جولان کند تا جلال توحید در او رسدو اصطلام حق خویش از او بخواهد تا نیست هستش کند و هست نیستش کند و حقیقت انبساط او را دست گیرد، تا بی رسم به حق گستاخ شود تا از نارسیدگی و ناتمامی در انبساط نباشد.
پس عزت اتحاد او را از او بستاند، تا بی خود به حق باقی شود و از خود فانی شود و به همۀ احوال از فنا بیرون آید و از حق حق باشد، و با حق حق باشد، و بی حق حق باشد. چون با خود آید به عالم التباس درآید. و عروس وحدت باسلب عشق به لباس کمال جلال به دیدۀ بی دیدهاش درآید تا به هرچه درنگرد بی شییء شییء را بیند و همه حق بیند. گهش به لباس حسن بیند گهش در صفات آدم بیند. گهش بی خود چون خود بیند. گهش عیان بیند در بیان، گهش بیان بیند در عیان، گهش بی عیان و بیان بیند.
در مجهولیش مجهول بیند،و از معروفیش معروف بیند. گه به کسوت ملامتش ببیند و گه در ولایت خیالش بیند، گهش بی خیال محال بیند. گهش سازنده بیند گهش رمنده بیند. گهش حیله بیندو آن خدعت باشد گهش چنان بیند، گهش بی چنان بیند گه مشبهی شود گه معطلی شود. گه به کافری سربرآورد و آن از غلبات عشق باشد. گه در تنزیه کافر شود گاه در اثبات مشبه شود. این عالم خودی است اما بی خودی نهان در نهان است و عیان در عیان است. جهل علم است آنجا، و علم جهل است.
چه گویم خداوندا در سر مکاشفت و انوار مشاهدت که در هر یک لحظه به صدهزار لباس ملاحت قدم و حسن ازل و خلوق ابد در دل عاشقان تجلی کند تا ایشان را گریان کندو نالان و سوزان و گدازان کند وهایم و عطشان کند در این حال گویی که همه یافتند ولی هیچ نیافتند. وجود عزیزش در آینۀ کدام مفلس درآید، که هستی ارواح از قدس اوست و نیستی اشباح از قهر اوست.
شعر
اما مکاشفت و مشاهدت بر سه قسم است: قسمی عام راست، و قسمی خاص را، و قسمی خاص الخاص را.
اما مشاهدۀ عام در مکاشفه و مکاشفه بی مشاهدة ایشان را انفتاح خاطر مضیق باشد به انوار یقین، تا ارواح محبوسشان گه گه آثار انوار ملکوت و لمعات بروق جبروت بینند تا بدان نور در معاملت مستحكم شوند و مرآت دلشان از غلاف هوا بیرون آرند و وقایع حکم در عین حق در آن بنماید. و اکثر مکاشفه ایشان در خواب و میان خواب و بیداری باشد، زیرا که ایشان از جولان اسرار به جناح احرار معزولند.
و اما مکاشفت خاص آن است که حق- جل جلاله- از برای تجدید ارادت به هر لحظه در مراقبت این جوانمردان سر از ملکوت برآورد و آن مربع عزت به صفای صفات خویش بیاراید، تا ایشان به دیدۀ لاهوت در ناسوت لاهوت را ببیند و در حضرت حضرت به غیب غیب فرو شوند و غرایب احوال و عجایب افعال از حق بیابند.
و اما مکاشفت خاص الخاص انفتاح ابواب سرای ارواح است، و ظهور ضیاء شموس صفات است و کشف قدس قدس است و ارتفاع ازلیات و ابدیات است تا خداوند را بی رسم خدایی ببینند و با او بگویند و از او بشنوند و حق مکتومات سر خویش بر ایشان پیدا کندتا در مجلس یکتایی به انفراد حق منفرد شوندو از حضرت قدیمش مست و شاد بیرون آیند و شهر شریعت بغارتند و دست به شطاحی و عیاری برآورند.
این باب نه هر نارسیدهای یا هر «شوخ دلی» راست. این بازار اسرار راسخان توحید است و رجال بیابان تفرید است یک ذره از این صد هزار جهان اسلام ویران کند زیرا که نه هر کس را است و نه با هر نایافتهای این حدیث در میان توان نهاد.
رباعیه
رزقنی اللّه و ایاکم شرف المکاشفین و حضور المشاهدین.