اعلموا اخوانی- زادکم اللّه فهم الخطاب- «که مقام» خطاب خلاصه جملۀ مقامات است و صرف احوال است و منتهای اسرار است و کفایت آمال است و پرورش ارواح است و مفسر مشکلات است و در همۀ مقامات از بدایت تا به نهایت خطاب است و در مدارج سعدا بهر نفسی مشکلی است که آن منفسخ نشود الا بخطاب.
از مقام نوبت تا مقام مراقبت هزار مقام است و در هر مقامی هفتاد هزار خطاب است تا مقام بر مرد تمام نشود، تواتر خطاب است.
و از مراقبت تا به معرفت هفتاد هزار مقام است و همچنین در هر مقامی هفتاد هزار خطاب است که اگر یکی از آن اهل مقامات بشنوند جمله کافر شوند.
و از مقام معرفت تا اسرار مکاشفت هفتادهزار مقام است و در هر مقامی هفتاد هزار خطاب است که اگر اهل معرفت بدان اسرار مطلع شوند، همه از معرفت پریشان شوند.
و از مکاشفه تا به صرف مشاهده هفتاد هزار مقام است و در هر مقامی هفتاد هزار خطاب است که اگر یکی از آن اهل مکاشفت بشنوند،جمله معطل شوند.
و از مقام مشاهده تا مقام توحید هفتاد هزار مقام است که اولش صحو است و آخرش اصطلام است و ساحلش فناء فنا است و لجهاش بقای بقا است و جواهرش رجا و بسط و انبساط است و سکر با سکر و صحو با صحو و در هر نفس صدهزار رمز در رمز است حق را با موحد که اگر یکی ازآن اهل مشاهدت بشنوند همه مشبه شوند.
و ازتوحید تا به اتحاد هفتاد هزار حجاب عبودیت است که اولش نیستی است و آخرش هستی و در هر حجابی هفتادهزار اشکال التباس است که در هر لباسی صدهزار عروس حسن است. و هر عروسی را صدهزار زبان سر است که از همه نطق لایزالی با عاشق فانی گوید که اگر یکی از آن بگوش همۀ موحدان رسد جمله کافر شوند.
و چون اهل حقایق به حقیقت اتحاد رسند، همه خطاب شنوند- تا بجائی رسند که خطاب نیز برخیزد، که اگر خطاب بود آن دویی بود. آنجاست که خطاب منقطع شود و همه نمودن باشد تا کار تمام شود. پس نمودن نیز برخیزد که همه آن نظر تهمت است. چون در سکر سکر افتد، نمایشها همه بگذارد تا باز به صحو صحو افتد و بین الصحو و السکر همه خود را بیند. آنگه خود با خود گوید، و کلمات او این باشد: انا انا سبحانی سبحانی.
تا بدین جای است علم معارف. وانگه سرو علم هر دو منقطع است. بلی، آنچه بیان از آن حلال است خطاب بر وفق احوال است. بعضی از ورای حجاب و بعضی در مشاهده افتند. و بعضی حق بی وسیلت در وجد وجد با روح مقدس گوید و بعضی به زبان تعظیم با اهل عشق گوید و بعضی بر طوالع احوال توحید با منفردان محبت گوید و بعضی به زبان الهام با راسخان معاملت گویدو بعضی با گم شدگان به نطق شفقت گویدو بهر زبان سخن گوید و در هر مقام گوید و نه با همه رهروان گوید که با سران و سروران گویدو با سیدان و عاشقان گوید.
اما خطاب انتباه مریدان راست، و خطاب اشتیاق محبان راست و خطاب انفراد عاشقان راست و خطاب وحدت عارفان راست، و خطاب اتحاد موحدان راست- به نطق مجهول با عاشقان مجهول در سماع مجهول. با اهل سماع هزار هزار رمز در رمز دارد که همه مهیج احوال و اسرار است، و مفتاح ابواب مشاهده و مکاشفه است در عین جمع با روح گوید و در صرف صحو بادل گوید و در صفای صفات با عقل کل گوید و در قهریات با نفس گوید. خود گوید و از خود گوید و با خودگوید موجودات را زبان گرداند و به آن همه با عارفان گوید.
از اول درجه محبت تا به آخر درجه معرفت نوازش در نوازش و گدازش در گدازش است. چون به هیبت گوید خوف اقتضا کند چون به لطف گوید حسن و رجا آورد. چون به محبت گوید مستی تولد کند؛ چون به عشق گوید هستی روی نماید، اگر نگوید بنماید، و اگر بنماید نگوید. چه گویم؟ رفیق بس مستعجل است؛ و اگرنه، این فصل به صد هزار سال نتوان گفت. اگر اوقات اقتضا کردی، از بدایت تا به نهایت نطق ربانی به زبان انسانی بگفتمی تا مفلسان زمانه از بی خبری باز رستندی. ولیکن این قدر نموداری است از یافت در مجهولی که بنمودیم تا رهروان را از این «قدر نور» آسایشی باشد.
اما خطاب بر سه قسم است: قسمی عام راست و قسمی خاص را، و قسمی خاص الخاص را.
اما خطاب عام در معاملات باشد و آن در نهاد انسانی است. و خطاب خاص در حالات است و آن از ورای حجاب است و خطاب خاص الخاص در مشاهدت است و آن در حجال انس بی حجاب است. اهل تجرید از حق به زبان توحید بشنوند. این لطایف گرانمایگان راست که هر دم به سرای خاموشان مترقب نور اسرارند و حاضر احوالند. نشنود آنکه با خود است، و بشنود آنکه بی خود است. از این حدیث محجوب است آنکه در حدیث است. بیگانه است از این آنکه بیگانه نیست. آشنا است آنکه آشنا نیست. بی زبانان راست این گفت بی سمعان راست این شنید بی علمان راست این علم. بی دیدگان راست این دید.
نگویند با ناتوانان که نشوند و ندانند. واجب است درهشیاری بر هشایارن که چون توانند نگویند و لازم است بر مستان که چون توانند بگویند. برهد آنکه نگوید، و نرهد آنکه بگوید. اگر گویند با خود گویند و از خود گویند و با خود گویند چون با خود باشند و اگر بیخود باشند با همه بگویند. چون عاقل بوند بدین کلام بخیل باشند چون از عشق بی عقل شوند، در این گفت سخی باشند. اهل تمکین با اهل تلوین اگر گوینده مشتبهند و اهل تلوین اگر با اهل تمکین گویند معطلند.
رزقنی اللّه و ایاکم صرف الخطاب بلاعتاب.
شعر