اعلموا اخوانی- زادکم اللّه معرفة النفوس و الانفاس- که نفس سه است: نفس اماره، و نفس لوامه و نفس مطمئنه، چنان که اشارت است از حق تعالی در کتاب عزیزش و این هر سه جمع است در رهرو. و معرفت آن هر سه واجب است که معرفت حق- جل جلاله- به معرفت اینها موقوف است. چنان که سید ما، که صدهزار آفرین بر روان عزیزش باد از اولیاء حق، فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه.
اما آنچه خداوند تبارک و تعالی گفت: ان النفس لامارة بالسوء آن نفس روینده است و آنچه گفت: ولا اقسم بالنفس اللوامة، نفس جوینده است و آنچه گفت: یا ایتها النفس المطمئنة، آن نفس گوینده است.
ونفس روینده آنست که در همه افعال موافق قهر است و افعالش پسندیدۀ شیطان است و نفس جوینده دل مخزون است و نفس گوینده روح ناطقه است. که وصف این هر دو در فصل مقدم ذکر کرده شده است اگر زیادت گوئیم کتاب دراز شود.
بلی در شناختن نفس اماره کلماتی چند گفته آید، بعون حق تعالی و تأیید او، که مریدان را از آن فایده باشد انشاء اللّه تعالی.
بدان که آنچه جاری است بر افواه خلق از ذکر نفس اسم نفس است و اگر نه، ایشان بدوره ندانند زیرا کش نشناسند و از آن نشناسند کش نبینند که آن سری است میان عارف و حق که هیچ مخلوقی بر آن مطلع نشود که تا حق را نشناسی او را ندانی. و دانستن او آنگه باشد که عبور بر مقامات و سیر در حالات و طیران در مکاشفات و حضور در مشاهدات پدید آید. که او آنجا بی اختیار او مکشوف شود زیرا که آنجا مرد صاحب دیده شود و او از دیده نتواند گریخت، که دیده دیدۀ حق است و او اسیر حق است.
و هر که بدین جای نرسد از او محتجب است، که آن مخدوع بر سر بازار دل نشیند، و ازعالم کشفیات استراق کند و از اسرار مشاهدات استماع کند. از تو تا بدو دور است، که تو در عالم حسی و او نزد وسواس قهر است. صدهزار پرده است چون بدو رسی؟ که تو بی دیده و بی آلتی، و ندانی تا تو آنجایی، که گرد حصن حق چه جولان میکند و چه جوهرها میبرد و چند ره بهم برمیآشوبد.
چنانکه روح مقدس را قوام صورت در الطاف بدوست همچنین قوام صورت در قهریات بدوست چنانکه حق تعالی فرمود: فالهمها فجورها و تقویها آن حزب حق است و این حزب باطل. الا ان حزب اللّه هم المفلحون و حزب الشیطان هم الخاسرون و زمام هر دو حق دارد.
اگر خواهی که مطیع تو شود، تو مطیع حق شو تا زمام بدست تو دهد. و بدانکه روح نوری است از عالم لطف حق که علم دارد و قدرت دارد و بهمۀ اوصاف و اخلاق حق موصوف است نفس نه چنان است که هرکه چنان داند کوته دیده است. که نفس چیزی نیست که در تخیل آید، یا صورتی است که در دست آید.
بلی، خاطری است که از عالم قهر در دل ممتحن و رود کند تا دعویاش از معنی پدید آید و آن القاء حق است که شعلۀ نار افتراق در دل متحیران دراندازد تا بدانند به تقلب احوال و سیر اسرار که تا حجب قهریات نبری به مشاهدات لطفیات نرسی.
بلی، از آنجا که مجاز است در او سخن گویند، و بدو افعال مذموم اضافت کنند. زیرا که تخم فساد است و ثمراتش وبال است مایل است به شهوات و تن در دهد به لذات. کسلان کند مرد را از طاعات، و بشوراند عالم دل را بوسوسه، و حدیث محال مرایی نیست تا غلط نکنی زیرا که سر الهام فجور است.
بلی، چنانکه عافیت را به صورتی بنمایند او را نیز به صورتی بنمایند. و اگرنه او را صورتی نیست که آن دلخوشی قومی است و هیچکس از این ابتلا بیرون نشود که هر یکی را نفسی کافر است که تا نفس آخر از او باز نماند زیرا که تعذیب اولیا است و صحبت آن ناجنس اشد بلاست.
او را بینی در همه احوال که مایل است به نارضایی، و فاتر است در رضایی. اگرش ریاضت ندهی سر به دعوی خدایی برآرد و اگر پیشۀ او گیری کافری از او نتوان گفت حقیقت او که مثلی و شبهی ندارد، زیرا که آنچش نفس خوانند آشوب افعال حق است و آن صفات است و از آن صفات راه معرفت به حقیقت ذات است از آن است که اگر این را بدانی حق را بشناسی. و سبب این کار و این تصرفات در عارف که از عالم قهر است، آن است که تا مرد عارف حق را بهمه صفات بداند که به جواهر توحید نرسد تا در بحار شرک سباحت نکند.
اگر صاحب دیده و دقیق نظر باشد، در حجب قهر حق را به حقیقت لطف بداند که در وحدت مشاهده در کشف قهر اهل عظمت را در عین سرمدیت سطوات کبریا در سر فنا برد مشرق بقاء ایشان را قوی تر آید که حق در عین جان عارف صدهزار مشارق دارد از قهر و لطف که هر نفس در جان عارف از مشرق نو برآید گه از مشرق قهر و گه از مشرق لطف. چنانکه رب العالمین- جل جلاله- فرمود که: رب المشارق و المغارب.
اگر هیچ دانی که نفس چیست، او نفس نفس است و نفس از آن نفس است که او متجلی بصفات نفس است اگرش بینی نفس نفس را بشناسی. تو آنگه بدو عارف شوی که به همه اوصافش ببینی و آن یکی نفس است. اگر کافر بداند که کفر چیست موحد است. اگر صاحب نفس بداند که نفس کیست نفس حق است.
اما آنچه فعل محرک است در تشابهات باید که از عیوب بدانند، که از جملۀ عیبهای نفس یکی طاعت آموختن است، تا مرد را در مهلکه ریا وسالوس و ناموس افکند تا سودا و مالیخولیا برش غالب کند یا خودپرست و بت پرستش کند یا مدعی و متکبرش کند یا فتر ت از ثقل عبودیت بر مرد افکند، تا مرد را از عبادت بر دوام منقطع کند و آن دقایقی چند است که کبار مشایخ دانند و آن پریشان را در مکاید چندان دست است که رهرو را به خدعت به بی رسمیها برآرد و با او اغلب سخن از تأویل و رخص گوید.
و باید که آن را نخرند که بلا و فترت از آن برخیزد. بیشترین عیبش استعمال ریاست باشد و طلب مال و جاه کردن باشد تا مگر که سر به فرعونی برآورد تا تایبان را به شهوات از راه ببرد و مورعان را برخصت در شبهات افکند و زاهدان را بجاه از راه ببرد. فقیران را به سئوال متهم کند صابران را در غضب اندازد.
اما معرفت نفس بر سه قسم است: قسمی عام راست، و قسمی خاص راست و قسمی خاص الخاص راست.
اما آنچه عام راست معرفت بر صورت افعال وی است، و آنچه ناموافق است در شریعت و طریقت.
و معرفت خاص بر دقایق و حقایق و مکریات اوست در طیران روح به عالم الهیات.
و معرفت خاص الخاص معرفت است بر وجود او که از کجا صادر و وارد است و دانستن او که لباس تهمت است که در منسج قهریات یافتهاند تا در وقت التباس جمال عظمت آن جلباب به اهل توحید نماید تا حق را به همه صفات بشناسد. و آن دیده که او را بیند نور از عین کمال گیرد تا بعین لطف عین قهر را ببیند کجا است آن معلمی که آن طرار را بدین عیوب بشناسد تا مریدان را جنه بلا باشد و صادقان را شمشیر رضا باشد.
این کلمات که در این فصول گفته شد از خاطر بی خاطران برآمد، و اگرنه ما را چه مجال آن باشد که در اوصاف صفات ما را زبان باشد از نارسیدگی و بی رسمی بود که جهان از جوانمردان به صورت خالی بود و اگر نه، چه محل دارد گدائی که در مقام اولیا سخن گوید. لاجرم چون ایشان رفتند این ناتمام از بیخودی سخن گوید. اما شادی به روی خوب عاشقان باد که این غلط بر ما نگیرند.
شعر
بلغنی اللّه و ایاکم مقام العلماء الربانیین و سادات العارفین. و صلی اللّه علی محمد و آله. تمت الرسالة القدسیة بمنه و فضله و کرمه.