اعلموا اخوانی- زادکم اللّه انوار الوجد- که حقیقت وجد از انوار تجلی مهیا شود و آن صفو وجد است و خلاصۀ کار است و جان ربای مرید است. که ایشان را از آفات بشریت و اخلاق طبیعیات محو کند و جناح روح مقدس از اثقال انسانی و شیطانی خفیف کند، تا فوق العلی در هوای اسرار نزد نقاب قدس پرواز کند و از دریچههای ملکوت انوار جبروت ببیند و از آنجا مست و شاد باز گردد و قوت دل از مفرح جمال و جلال بیامیزد. دل بمدد شوق او خوش شود جسم از هیجان دل به اضطراب درآید.
مبادی وجد از این طرف برخیزد که وجد عین جذب است و حقیقت سلب است. پرتو مشاهده است و عکس صفات است که جان مهربان در عشق لایزالی آورد و دخان نفس اماره بنشاند تا بازار نجوی بی زحمت بماند، مترصد بر جادۀ مراقبت به نشیند و نفحات حق را متعرض باشد.
گاه به خطاب هایم شود گاه به جمال واله شود. گاه به صفات حیران شود. گاه از فقر گریان شود گاه در قرب سلطان شود گاه از حسن مستوحش شود. گاه در هجران خوش دل شود گاه از خود بنالد گاه با خود بسازد گاه بر حق بنازد گاه نیست شود. گاه هست شود گاه ساکن شود گاه مضطرب شود.
رواتب اهل وجد از خوان مشاهده است که به کاس تفرید شراب توحید خورند و از عرصۀ تجرید نرد وحدت برند. گاه به سماع متلذذ شوند. گاه از سماع منفرد شوند. قربشان در عین وصال بعد است. بعدشان در عین فراق قرب است. محبان را هیجان است، عارفان را هیمان است. اشراق شمس قدم از کوه جان ایشان برآید و عالی کند ایشان را گاه گاه در توحید. تا به حدی رسند که بی سامان شوند در عشق. اگرشان بندگی یاد آید، از یاد بی یاد شوند. چون از ذکر برون شوند، واجد از ذکر غنی شود. موجود با واجد بی وجد در وجد یکتا شود. اگر وجدش رسد بی اتحاد با غم بی وجد شود و بی غم. اگر متحد شود زنده به وجد است.
دل مریدان آشفته به وجد است. جان عاشقان آسوده به وجد است. سر عارفان به وجد است. وجد یافت روح است. معشوق قدم را وجد حاصل بی حاصلی است. نامۀ مجهولی است از حق به سوی دوستان. شراب حق است که در وقت مناجات به صاف صفا دهد صافیان را. تا از پردۀ بی پردۀ کام گام نزنی در کام بی کام نرسی.
وجد نور آفتاب قدس است که از مطلع انس برآید و طیب کند اوقات طالبان را تا از خودی بیگانه شوند. چون بنشینند در انسند. چون برخیزند در قربند. چون بگردند دریافتاند چون بدوند در صاعقۀ توحیداند چون بگریند «در مجاهده حیناند». چون بخندند در مشاهدۀ عیناند چون دست زنند در صبح صادق مکاشفهاند. چون بانگ زنند در خطابند. چون بگریزند درعتاباند. چون نیست شوند در هستیاند. «چون در هستیاند در مستیاند». صفای معرفت جامهای ایشان با جان ایشان محرق کند. از حدت هویت چون گریند در صرف اتحاد از اعراض و جواهر و زمان و مکان منزه شوند به غرایب تجلی در افتند.
نور نور بینند. از ادراک ذات دیوانه شوندو از خود بیگانه شوند. جانشان به لذت مشاهده ترنم کند گاه در خود محترق شوند کون و مکان از کوفتن پای ایشان در وجد گرانبار شود. دل مریدان به صفای وجد در عین قرب گرانمایه شود. در تنگنای دل در وقت وجد صد هزار دریای پرنور است از وجود حق- جل جلاله- که روح مقدس بدان دریاها غواصی میکند. و هر مویی که به صورت عارف است از آن حقیقت نور تجلی میکند.
خراب کند وجد «مر دیوان» آداب را. در خرابات عشق به تصفیق کون پردازد و به شطح ربوبیت کتاب شرع بردارد. به رقص دلهای آبادان ویران کند. و به صعقهای جانهای مرده زنده گرداند. اسرافیل زمانند چون بانگ کنند، گاه به میرانند و گاه زنده کنند. روح الامین حقاند که جانشان کسوت حق دارد به رموز و حقایق وجد شوخان را مستور کند و مستوران را شوخ کند. تصنع نیست حرکاتشان، تکلف نیست عباراتشان.
تواجد حق است اما عاشقان را. حرام است مر مفلسان را. وجد نفس زنده قبول نکند وجد با غیر حق نسازد وجد از جمال حق برخیزد، چون روح را لقای خود بنماید کی بیند او را هر بیگانهای؟ هر که مایل است به حیات خویش او را وجد نرسد.
وجد میراث مکاشفه است در مراقبه. میراث خطاب است. میراث انوار است. میراث قرب است. میراث خوف است. میراث رجاء است. میراث انس و یقین است. میراث تمکین است میراث تلوین است. میراث تحقیق است. میراث محبت است. میراث شوق است. میراث عشق است. میراث کشف است. میراث مشاهده است. میراث حسن است. میراث جمال است. میراث جلال است. میراث عصمت است. میراث توحید است. میراث تجرید است. میراث تفرید است. میراث هیبت است. میراث خشیت است. میراث وحدت است. میراث سلطنت است. میراث اتحاد است. میراث ربوبیت است. میراث انانیت است. میراث قبض است. میراث بسط است. میراث التباس است.
از عین جمع است. از جمع جمع است. از عین عیان است. از فناء فناء است. از بقاء بقاء است. محو محض قدم است. از کمال ذات است. از حلاوت جمال است. از خطاب خطاب است. از وراء وراء است. از حجب حجال انس است. از رقام خانۀ قدرت است. از خندۀ معشوق است. از ضرب معشوق است. از تغیر معشوق است. از توبیخ معشوق است. از خلق معشوق است. از عتاب معشوق است. در خرابات معشوق است. معشوق با معشوق است و معشوق از معشوق است و معشوق بی معشوق است از تفرقه در جمع است. از جمع در تفرقه است در عزب خانۀ انفراد است. از سماع دوست است. از کلام دوست است. از سر دوست است. از دوست با دوست است. از بوقلمونی رنگ یار است.
این همه از وجد است، و وجد از این همه است. راهبر وجد است. بدایات از وجد است. نهایات باوجد است. واجدان را در خلوت وجد رسد. از ذکرشان وجد رسد. از فکرشان وجد رسد. در خلأشان وجد رسد. در ملأشان وجد رسد. در هجرانشان وجد رسد. از بیگانهشان وجد رسد. از آشناشان وجد رسد در خاموشیشان وجد رسد. در گویائیشان وجد رسد. از بوی خوششان وجد رسد. از روی شاهدان بی زحمت شهواتشان وجد رسد.
از شمع سبز و یار کش در وقت خوش با حریف پاک بازشان وجد رسد. از حرکات عالمشان وجد رسد. از همۀ کلامشان وجد رسد. از همۀ سماعهاشان وجد رسد. از الحان مرغانشان وجد رسد. از یاد جوانمردانشان وجد رسد. در صفای عبودیتشان وجد رسد. به آسمان و کوه و صحرا نگرستنشان وجد رسد. به ستاره و ماه و آفتاب نگرستنشان وجد رسد. از تقلب ارواح به میادین اذکار در عالم خداوند- جل جلاله- شان وجد رسد.
در گفت نیاید وجد عارفان، اگرچه صدهزار سال گویند و نویسند، که وجد را نهایت نیست. زیرا که موجود را غایت نیست. داند آنکه دارد، و دارد آنکه داند. واجد با ادب است در هر حال، و وجد را ادب است. ادب وجد انفراد است از کاینات و بیزاری است از بریات. کمال وجد در وجد است و امتحان وجد در فقد است.
وجد نقل عاشقان است و پیالۀ مستان است و جرعۀ محبان است و ریاحین صادقان است. وجد شفقت حق است بر جان اولیا. مطیب کند اوقات عاشقان را. پسندیده نیست آن حرکت که دل استادان طریقت بدان منکر باشد در وجد صدق بدرقه باید که مهلکه ریا است در حرکات.
واجد اگر یاران را سرد کند او گرم نیست، و اگر گرم کند او گرم است. نهاد چون به حرکات درآید عاشقان را در سوزش و گدازش آورد مفلسان را رنگرزی کنند، و لیکن نزد عاشقان به رنگ شهره نشوند. زینهار که مباح نیست روی آن مفلسان دیدن. زیرا که دزدان رعنااند خزانه پادشاه نبرده و ندیده که لاف زنند نایافته کار ایشان را در چهار سوی غیرت حق بیاویزند.
وجد مرغ تجلی است که از آشیانۀ حق پریده است. مترفرف است و ناظر در قلوب طالبان. اگر حسن العهد بیند، در منشور نامۀ حق بدان محل فرود آید و اگر صدق نبیند در آن بیگانه جای روی ننماید. حقیقت وجد آن است که شارع شریعت مهتر واجدان- صلوات الرحمن علیه- به هیچ حرکات او منکر نشود.
نارسیدگان را محال است و متواجدان را حرام است. زیرا که آنجا محل بلا است. مأوای شیران است، سر جاده عاشقان است. صد هزار عیار تحت طارم حجرۀ یار کشتۀ بی جان افتاده. در تقلب اسرارواجدان کافرانند و در نزول تجلی همه عاشقان از دوست مستوحشاند. زیرا که خودند که خودند. در بزم این عاشقان ماه رویان طراز باید و خسروان معرفت و شاهدان چین و محبان فارس؛ و موسیقار روم باید وناقوس فرنگ؛ مشک تبت باید و یار خاقانی.
آنجاست که بر لب شمشیر تیز باید رفت. این حدیث اقویای عشق را مسلم باشد، که در محفل هجران این نقل ایشان باشد آنها را مسلم است که به عین ربوبیت در عبودیت نگریستند، و به عین عبودیت در ربوبیت ننگریستند. دولتی مرغانند که در محفل یار گرد سریر مملکت بقای سبحانی پرند نطقشان انانیت باشد، وقوتشان وحدانیت. در سراب حیرت صاحیاند، و در بحر جلال سکران. یا رب چه کلاه بازانند آن سروران! یارب چه سراندازانند آن گردنان! خوش باد دل آنکه ایشان راست!
و وجدواجد بر سه قسم است: قسمی عام راست، و قسمی خاص راست و قسمی خاص الخاص راست.
آنچه عام راست سوزش در سوزش است، و آنچه خاص راست سازش در سازش است و آنچه خاص الخاص راست نازش در نازش است.
تمام است این فصل اگرچه ناتمام است. از ناتمامی به تمامی است. تمام باد تا تمام تمام است. مینرهم چون میبنگرم مینروم چون میبروم.
شعر
رباعیه
رزقنی اللّه و ایاکم مقام الواجدین المتحققین.