قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل التاسع فی معرفة الارواح

رسالة القدس — روزبهان بقلی شیرازی

اعلموا اخوانی- زادکم اللّه سیر الحقایق بجناح الارواح «اوباجنحة الارواح»- که چون خلق عالم را از عدم به وجود آورد اللّه- سبحانه و تعالی- و ایوان خدایی برکشید و دیوان ربوبیت بگسترید، و تخم مخلوقات در مزارع مقادیر بپاشید و در صحرای حدوث نبات اجسام برویانید و هوا و مکان و زمان در یکدیگر آورید و در میادین وحدانیت مرغ اعراض و جواهر در مجال جهات بپرانید و طبایع اربعه به مسمار قدرت در فطرت بنی آدم محکم کرد، و اخلاط اخلاق به سر علم قدم در آن اصداف در بحر صور منعقد کرد و جلباب عظمت در سر مکنونات کشید و دامن بروج افلاک پر شموس و اقمار کرد، خواست، چنان که خواست، تا خود را عرض کند بر اشکال عالمیان تا او را بدو بدانند که از گنج قدم در کنج عدم هیچ از معرفت وجود موجود نبود. خود از خود تقاضا کرد تابی خود خدائیش بدانند و ببینند. چنانکه حکایت کرد از رب العزة- جل سلطانه- سر غوغای بازار عشق، و «غرض خلاصۀ محبت» و سرافراز معرفت و شاهین قدم و لؤلؤ صدف کرم احمدالعربی الهاشمی- صلوات اللّه و سلامه علیه- که حق گفت: کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف.

پس دانست که کس او را بی او نداند. در نقاش خانۀ قدرت نظر کرد و به مهر در معادن الوهیت از دوستی مهر خویش بر صفات خویش نهاد، و بی مثلیت از بی نقشی نقش ارواح پدید کرد، چنانکه آن صدر صفه صوفیان و سرور عالمیان گفت- علیه الصلوة و السلام- که: خلق اللّه تعالی آدم علی صورته. چون از ناتمامی تمام کرد، کسوت صفاتش درپوشید، و پرتو ذات بر وی افکند. زیرا که ذات روح ذات کردو بر وی صفای صفات کرد، چنانکه گفت، احکم الحاکمین، خلقت بیدی. در خلقیت خلاف نیست، و در حدوث روح محال نیست. بلی، طراوت معنی حقیقت دارد، و پرتو جمال عزت دارد و از ذات قدیم قوت قرب قرب از صرف صرف در جمع جمع از انانیت انانیت دارد. به صفات حق موصوف است و به نور حق تعالی مشروح است و در یمین حق وجود است، که: الارواح فی یمین الرحمن.

زیرا که در قرب نهان است. نزد دیدۀ بی دیده عیان است، و در اشباح انسان پنهان است. دل عرش اوست و صورت میدان اوست. کونین تخت اوست و از معرفت گرانبار اوست. حق با اوست و حق بی اوست در حدوث از حق معزول است و در عشق نزد حق مقبول است شرف عیان دارد زیرا که صحت بیان دارد. طغرای رحمان دارد زیرا که در انسانیت خلیفۀ حق است. در دار الضرب صورت آدم پیشواش عقل است و حاجبش فهم است. صفتش سیر در معرفت است. لبش حکمت است حرفتش عشق است دیدنش حق است.

جوهر لایزالی است قوتش لقای ابدی است. عبادتش انفراد است، و دولتش اتحاد است. مرتعش انبساط است. مرکزش آیات است فعلش سوختن حجاب است، و سرودش شطح است و گفتنش اناالحق است. مست خدای در سرای خدای است. غواص بحر قدم است. سوار میدان ازل است. چاووش بارگاه ابد است، از حق شنود بی واسطه. با حق گوید بی واسطه. حق را بیند بی حجاب. ساقیش حق است، مطربش حق.

مرغ آشیان وصال است که در آسمان هویت به جناح احدیت پرواز کند. قاتل نفس است بی دیت، خازن حق است بی غلط. ربانی علم است، اگرچه در انسان است. حیات جهان است وتد طبایع است. حاکم خلایق است دیده‌ها از دیدنش کوتاه است، و عقل‌هادر معرفت گوهرش قاصر. نبینندش عارفان و لیکن به حقیقتش برسند هرکه او را بیند حق را بیند. هرکش بشناسد، حق را بشناسد. چنان که گفت: من عرف نفسه فقد عرف ربه. آیات خدای است در بلاد خدای. چنان که فرمود- جل جلاله- سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم.

جواهری است در صدف صورت که آن جوهر به حقیقت حیات دارد. و علم دارد و قدرت دارد؛ و سمع دارد و بصر دارد؛ و مخالطت دارد و مخاطبت دارد. نور مطلق است بلی از خیال بیرون است با حق بگوید، و از حق با تو باز گوید. در علم راسخ است، و در حکم حاکم است. مزیل آفت است و نه در آفت است او را خلق است و صفات است و او را ذات است خلقش رأفت و رحمت است و کرم و الفت است حب و شفقت است تجرید و تحقیق و تمکین و تلوین است؛ قبض و بسط است، خوف و رجا است، عشق و شوق است، پاکبازی و سراندازی، سخاوت و شجاعت و سماع و وجد و حرقت و هیجان و زعقه و شهقه و سیران و طیران.

قوتش طیب الحان است. و بوی ریحان است حسن و جمال است صفتش قدس و طهارت است. جوهر سبوحی است که رنگ قدوسی دارد. چشمش در کشف مشاهده بیند و در مشاهده مکاشفه داند در معرفت متمکن است در عبودیت منفرد است. در هجران رنجور است لیکن از حق نه محجوب است. آفتابش ذکر است و رفتنش در فکر است. اندوهگن است از حق. محزون است بی حق معروف است با معروف. مجهول است با مجهول. در نکره گریزد از معرفت. در معرفت گریزد از نکره.

به بحر جمع جمع دریابانی کند. در فضای قدم کاروانی کند. پیاده در حدوث از حدوث سوار بر مراکب نور جولان کند چون از دیدن حق مست شود ذاتش بی نشان است، زیرا که بی نشان چون خودش بی نشان کرد. بلی مرئی است بچشم دل. در کشف کشف ببینندش. در شهود شهود دانندش.

صورتش مرآت روح است، و روح مرآت صورت. چون او را بینی این را بینی، و چون این را بینی ان را بینی. بیش از این نتوان گفت که هیچ خاطری بیش از این مجال ندارد در این حدیث که کاراز کشف رود بعد از این، که این علمی مبهم است بلی نزد اهل حقایق نه مبهم است. مبهم است بر آنکه مبهم است از عقول بیرون برد، چون گفت حق- سبحانه و تعالی- قل الروح من امر ربی، از اشکال جدا کرد و گفت: ثم انشأناه خلقا آخر. چون چنین است فتبارک اللّه احسن الخالقین.

اما معرفت ارواح بر سه قسم است: قسمی عام راست و قسمی خاص را و قسمی خاص الخاص را. عام به تأثیر وجودش دانند خاص به اخلاق و حرکات اثرش بینند خاص الخاص در مکاشفه روح را بینند و بقدر معرفت شناسند.

این قدر که گفته شد پنده ایست طالبان را و نکته ایست رهروان را، تا وسیلتی باشد به معرفت روح ایشان را. که کس نرسد به خود تا خود را نداند. اگرش ببینی عاشق شوی، زیرا که به روی خوبش خلوق خدایی است و در چشمش نور لایزالی است و در گوشش گوشوار سبوحی است و بر وجودش حلیت الوهیت است، کسوت حق دارد، زیرا که شاهد حق است.

بیت

گفتم ای جان پر از نکویی تواز کجایی مرا نگویی تو
گفت من دست کرد لاهوتمقاید و رهنمای ناسوتم
اول خلق در جهان مائیمنه همه جای چهره بنمائیم
بر نااهل و سفله کم گردیمدر جبلت ز خلقها فردیم

رزقنی اللّه و ایاکم صفآء الارواح فی الاشباح.