قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت اول

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
آن دل که شد او قابل انوار خداپر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمرکو جمله به نمک‌زار خدا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیاوان نقش تو از آب منی نیست بیا
در خشم مکن تو خویشتن را پنهانکان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا
خاموش مرا گرفت و در آب افکند. . .
آبی که حلاوتی دهد آب مراترمیخواهد ز اشک محراب مرا
آن کس که ترا نقش کند او تنهاتنها نگذاردت میان سودا
در خانه تصویر تو یعنی دل توبر رویاند دو صد حریف زیبا
آن لعل سخن که جان دهد مرجان رابی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
مایه بخشد مشعله‌ی ایمان رابسیار بگفتیم و نگفتیم آن را
آن وقت که بحر کل شود ذات مراروشن گردد جمال ذرات مرا
زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشقیک وقت شود جمله اوقات مرا
آواز ترا طبع دل ما بادااندر شب و روز شاد و گویا بادا
آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویمآواز تو چون نای شکرخا بادا
از آتش عشق در جهان گرمیهاوز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمنده‌ستبی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها
از باده‌ی لعل ناب شد گوهر ماآمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسکه همی خوریم می بر سر میما در سر می شدیم و می در سر ما
از حال ندیده تیره ایامان رااز دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان رابا عشق چکار است نکونامان را
از ذکر بسی نور فزاید مه رادر راه حقیقت آورد گمره را
هر صبح و نماز شام ورد خود سازاین گفتن لا اله الا الله را
افسوس که بیگاه شد و ما تنهادر دریائی کرانه‌اش ناپیدا
کشتی و شب و غمام و ما میرانیمدر بحر خدا به فضل و توفیق خدا
انجیرفروش را چه بهتر جاناز انجیرفروشی ای برادر جانا
سرمست زئیم و مست میریم ای جانهم مست دوان دوان به محشر جانا
اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مراچون من همه از شدم بینداخت مرا
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیابیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
عالم بی‌تو غبار و گرد است بیااین مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترااز ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا
هر چند که سرخ روست اطراف شفقشهمات همی شوند رخ زرد ترا
ای اشک روان بگو دل‌افزای مراآن باغ و بهار و آن تماشای مرا
چون یاد کنی شبی تو شبهای مرااندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا
ای باد سحر خبر بده مر ما رادر ره دیدی آن دل آتش‌پا را
دیدی دل پرآتش و پرسودا راکز آتش بسوخت صد خارا را
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیهااز نطع دلم ببرده‌ای بازیها
روزی بینی مرا تو بر خوان فلکسازم چون ماه کاسه پردازیها
ای خواجه به خواب درنبینی ما راتا سال دگر دگر نبینی ما را
ای شب هردم که جانب ما نگریبی‌روشنی سحر نبینی ما را
ای داده بنان گوهر ایمانی راداده بجوی قلب یکی کانی را
نمرود چو دل را به خلیلی نسپردبسپرد به پشه، لاجرم جانی را
ای در سر زلف تو پریشانیهاواندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتیای جان چه پشیمان که پشیمانیها
ای دریا دل تو گوهر و مرجان رادرباز که راه نیست کم خرجان را
تن همچو صدف دهان گشاده است که آهمن کی گنجم چو ره نشد مرجان را
ای دل بچه زهره خواستی یاری راکو کرد هلاک چون تو بسیاری را
دل گفت که تا شوم همه یکتائیاین خواستم که بهر همین کاری را
ای دوست به دوستی قرینیم تراهرجا که قدم نهی زمینیم ترا
در مذهب عاشقی روا کی باشدعالم تو ببینیم و نه بینیم ترا
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیاای دولت و اقبال من و کار و کیا
ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریابی‌حضرت تو این همه سوداست بیا
ای شب شادی همیشه بادی شاداعمرت به درازی قیامت بادا
در یاد من آتشی از صورت دوستای غصه اگر تو زهره داری یادا
این آتش عشق می‌پزاند ما راهر شب به خرابات کشاند ما را
با اهل خرابات نشاند ما راتا غیر خرابات نداند ما را
این روزه چو غربال به بیزد جان راپیدا آرد قراضه‌ی پنهان را
جانی که کند خیره مه تابان رابی‌پرده شود نور دهد کیوان را
ای آنکه گرفت شربت از مشرب مامستی گردد که روز بیند شب ما
ای آنکه گریخت از در مذهب ماگوشش بکشد فراق تا ملهب ما
با عشق روان شد از عدم مرکب ماروشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ماتا صبح عدم خشک نیابی لب ما
بر رهگذر بلا نهادم دل راخاص از پی تو پای گشادم دل را
از باد مرا بوی تو آمد امروزشکرانه‌ی آن به باد دادم دل را
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرابردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر او دل ما صوفیعالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا
بیگاه شده است لیک مر سیران راسیری نبود بجز که ادبیران را
چه روز و چه شب چه صبح دلیران راچه گرگ و چه میش و بره مر شیران را
تا از تو جدا شده است آغوش مرااز گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه‌ایاز بهر خدا مکن فراموش مرا
تا با تو بوم نخسبم از یاریهاتا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها
سبحان‌الله که هردو شب بیدارمتوفرق نگر میان بیداریها
تا چند از این غرور بسیار تراتا کی ز خیال هر نمودار ترا
سبحان‌الله که از تو کاری عجب استتو هیچ نه و این همه پندار ترا
تا عشق ترا است این شکرخائیهاهر روز تو گوش دار صفرائیها
کارت همه شب شراب پیمائیهامکر و دغل و خصومت افزائیها
تا کی باشی ز دور نظاره‌ی ماما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما
جان کیست کمینه طفل گهواره‌ی مادل کیست یکی غریب آواره‌ی ما
تا نقش خیال دوست با ماست دلاما را هم عمر خود تماشاست دلا
وانجا که مراد دل برآرید ای دلیک خار به از هزار خرماست دلا
جانا به هلاک بنده مستیز و بیارنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا
ای مکر در آموخته هرجائی رایک مکر برای من درانگیز و بیا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرانی اول و نی آخهر و آغاز مرا
جان میدهد از درونه آواز مراکی کاهل راه عشق درباز مرا
چو نزود نبشته بود حق فرقت مااز بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
گر بد بودیم رستی از زحمت ماور نیک بدیم یاد کن صحبت ما
خود را به خیل درافکنم مست آنجاتا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مرادیا سر بدهم همچو دل از دست آنجا
در جای تو جا نیست بجز آن جان رادر کوه تو کانیست بجو آن کان را
صوفی رونده گر توانی می‌جویبیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را
در چشم ببین دو چشم آن مفتون رانیک بشنو تو نکته‌ی بیچون را
هر خون که نخورده‌ست آن نرگس اواز دیده‌ی من روان ببین آن خون را
در سر دارم ز می پریشانیهابا قند لب تو شکرافشانیها
ای ساقی پنهان چو پیاپی کردیرسوا شود این دم همه پنهنیها
دستان کسی دست زنان کرد مرابی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا
حاصل دل او دل مرا گردانیدهر شکل که خواست آنچنان کرد مرا
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرازین کار که چشم داری از کار و کیا
برخیز که تا پیشترک ما برویمزان پیش که قاصدی بیاید که بیا
دود دل ما نشان سوداست دلاو اندود که از دل است پیداست دلا
هر موج که میزند دل از خون ای دلآن دل نبود مگر که دریاست دلا
دیدم در خواب ساقی زیبا رابر دست گرفته ساغر صهبا را
گفتم به خیالش که غلام اوئیشاید که به جای خواجه باشی ما را
زنهار دلا به خود مده ره غم رامگزین به جهان صحبت نامحرم را
با تره و نانی چو قناعت کردیچون تره مسنج سبلت عالم را
طنبور چو تن تن برآرد به نوازنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا
زیرا که نهان در زهش آواز کسیمیگوید او که جسته همراه بیا
عاشق شب خلوت از پی پی گم رابسیار بود که کژ نهد انجم را
زیرا که شب وصال زحمت باشداز مردم دیده دیده‌ی مردم را
عاشق همه سال مست و رسوا بادادیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه‌ی هرچیز خوریمچون مست شویم هرچه بادا بادا
عشق تو بکشت ترکی و تازی رامن بنده‌ی آن شهید و آن غازی را
عشقت میگفت کس ز من جان نبردحق گفت دلا رها کن این بازی را
عشقست طریق و راه پیغمبر ماما زاده‌ی عشق و عشق شد مادر ما
ای مادر ما نهفته در چادر ماپنهان شده از طبیعت کافر ما
عمریست ندیده‌ایم گلزار تراوان نرگس پرخمار خمار ترا
پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفادیریست ندیده‌ایم رخسار ترا
غم خود که بود که یاد آریم او رادر دل چه که بر خاک نگاریم او را
غم باد امید لیک بس بیمغز استگر سر ننهد مغز برآریم او را
گر بوی نمی‌بری در این کوی میاور جامه نمی‌کنی در این جوی میا
آن سوی که سویها از آنسوی آیدمی‌باش همان سوی و بدین سوی میا
گر جان داری بیا و جان باز آنجاآن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا
یک نکته شنید جان از آنجا آمدصد نکته شنید چون نشد باز آنجا
گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آجو را بگذار و جانب جیحون آ
چون گاو چه میکشی تو بار گردونچرخی بزن و بر سر این گردون آ
گر عمر بشد عمر دگر داد خداگر عمر فنا نماند نک عمر بقا
عشق آب حیاتست در این آب درآهر قطره از این بحر حیاتست جدا
گر من میرم مرا بیارید شمامرده بنگار من سپارید شما
گر بوسه دهد بر لب پوسیده‌ی منگر زنده شوم عجب مدارید شما
کوتاه کند زمانه این دمدمه راوز هم بدرد گرگ فنا این رمه را
اندر سر هر کسی غروریست ولیسیل اجل قفا زند این همه را
گویم که کیست روح‌افزا مراآنکس که بداد جان ز آغاز مرا
گه چشم مرا چو باز بر می‌بنددگه بگشاید به صید چون باز مرا
گه می‌گفتم که من امیرم خود راگه ناله‌کنان که من اسیرم خود را
آن رفت و از این پس نپذیرم خود رابگرفتم این که من نگیرم خود را
لاحول ولا دور کند آن غم راگر دیو رسد جان بنی آدم را
آن کز دم لاحول ولا غمگین شدلا حول ولا فزون کند آن دم را
ما اطیب ما الذما احلاناکنا مهجا ولم نکن ابدانا
این شأبنا کرامة مولانایعفو و یعیدنا کما ابدنا
من تجربه کردم صنم خوش‌خو راسیلاب سیه تیره نکرد آنجو را
یک روز گره نبست او ابرو رادارم بیمرگ و زندگانی او را
من ذره و خورشید لقائی تو مرابیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی‌بال و پراندر پی تو می‌پرممن کاه شدم چو کهربائی تو مرا
منصور بدآن خواجه که در راه خدااز پنبه‌ی تن جامه‌ی جان کرد جدا
منصور کجا گفت اناالحق می‌گفتمنصور کجا بود خدا بود خدا
مولای اناالتائب مما سلفاهل تقبل عذر عاشق قد تلفا
این کان ندامتی صدودا و جفامولای عفی‌الله عفی‌الله عفا
می‌آمد یار مست و تنها تنهابا نرگس پرخمار رعنا رعنا
جستم که یکی بوسه ستانم ز لبشفریاد برآورد که یغما یغما
نور فلکست این تن خاکی مارشک ملک آمدست چالاکی ما
که رشک برد فرشته از پاکی ماکه بگریزد دیو ز بیباکی ما
هان ای سفری عزم کجایست کجاهرجا که روی نشسته‌ای در دل ما
چندان غم دریاست ترا چون ماهیکافشاند لب خشک تو را در دریا
یک چند به تقلید گزیدم خود رانادیده همی نام شنیدم خود را
در خود بودم زان نسزیدم خود رااز خود چو برون شدم بدیدم خود را
یک طرفه عصاست موسی این رمه رایک لقمه کند چو بفکند این همه را
نی سور گذارد او و نی ملحمه راهر عقل نکرد فهم این زمزمه را
آن لقمه که در دهان نگنجد به طلبوان علم که در نشان نگنجد به طلب
سریست میان دل مردان خدایجبریل در آن میان نگنجد به طلب
آنی که فلک با تو درآید به طربگر آدمیی شیفته گردد چه عجب
تا جان بودم بندگیت خواهم کردخواهی به طلب مر او خواهی مطلب
از بانگ سرافیل دمیده است ربابتا زنده و تازه کرده دلهای کباب
آن سوداها که غرقه گشتند و فناچون ماهیکان برآمدند از تک آب
امروز چو هر روز خرابیم خرابمگشا در اندیشه و برگیر رباب
صدگونه نماز است و رکوعست و سجودآنرا که جمال دوست باشد محراب
امشب ز برای دل اصحاب مخسبگوش شب را بگیر و برتاب مخسب
گویند که فتنه خفته بهتر باشدبیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خوابکاندیشه ز روی مه حجابست حجاب
دل چون ماهست در دل اندیشه مدارانداز تو اندیشه گری را در آب
اندیشه و غم را نبود هستی و تابآنجا که شرابست و ربابست و کباب
عیش ابدی نوش کنید ای اصحابچون سبزه و گل نهید لب بر لب آب
ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتابگر بشتابند کودکان تو مشتاب
گر مانده شدند قوم و از دست شدنداین دست تو است زود برگیر رباب
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوبای آنکه تو صحت تنی من ایوب
من خود چه کسم ای همه را تو محبوبمن دست همی‌زنم تو پائی میکوب
ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسبدر فرقت آفتاب چون ماه مخسپ
چون دلو درین ظلمت چه ره می‌کردباشد که برآئی به سر چاه مخسب
ای روی ترا غلام گلنار مخسپوی رونق نوبهار و گلزار مخسب
ای نرگس پرخمار خونخوار مخسبامشب شب عشرت است زنهار مخسب
ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسبدر دور درآ چو چرخ دوار مخسب
بیداری ما چراغ عالم باشدیک شب تو چراغ را نگهدار مخسب
این باد سحر محرم رازست مخسبهنگام تفرع و نیاز است مخسب
بر خلق دو کون از ازل تا به ابداین در که نبسته است باز است مخسب
ای یار که نیست همچو تو یار مخسبوی آنکه ز تو راست شود کار مخسب
امشب ز تو صد شمع بخواهد افروختزنهار تو اندریم زنهار مخسب
بردار حجابها به یکبار امشبیک موی ز هر دو کون مگذار امشب
دیروز حدیث جان و دل می‌گفتیپیش تو نهیم کشته و زار امشب
بی‌جام در این دور شرابست شراببی‌دود در این سینه کبابست کباب
فریاد رباب عشق از زحمه‌ی او استزنهار مگو همین ربابست رباب
بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلببی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب
چون عاقبت کار اجل خواهد بودآزار دل هیچ مسلمان مطلب
بیکار مشین درآ درآمیز شتاببیکار بدن به خور برد یا سوی خواب
از اهل سماع میرسد بانک ربابآن حلقه‌ی ذاهل شدگانرا دریاب
حاجت نبود مستی ما را به شرابیا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نیشوریده و مستیم چو مستان خراب
خواب آمد و در چشم نبد موضع خوابزیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب
شد جانب دل دیدددلی چون سیمابشد جانب تن دید خراب و چه خراب
دانیکه چه میگوید این بانگ رباباندر پی من بیا و ره را دریاب
زیرا به خطا راه بری سوی صوابزیرا به سال ره بری سوی جواب
در چشم آمد خیال آن در خوشابآن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب
پنهان گفتم براز در گوش دو چشممهمان عزیز است بیفزای شراب
دل در هوس تو چون ربابست ربابهر پاره ز سوز تو کبابست کباب
دلدار ز درد ما اگر خاموش استدر خاموشی دو صد جوابست جواب
ساقی در ده برای دیدار صوابزان باده که او نه خاک دیده است و نه آب
بیمار بدن نیم که بیمار دلمشربت چه بود شراب در ده تو شراب
سبحان‌الله من و تو ای در خوشابپیوسته مخالفیم اندر هر باب
من بخت توام که هیچ خوابم نبردتو بخت منی که برنیائی از خواب
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آباز گشتن گرد شهر کس ناید خواب
عقل است که چیزها از موضع جویدتمییز و ادب مجو تو از مست و خراب
شب گشت درین سینه چه سوز است عجبمی‌پندارم کاول روز است عجب
در دیده‌ی عشق می‌نگنجد شب و روزاین دیده‌ی عشق دیده دوز است عجب
علمی که ترا گره گشاید به طلبزان پیش که از تو جان برآید به طلب
آن نیست که هست مینماید بگذارآن هست که نیست مینماید به طلب
گر آب حیات خوشگواری ای خوابامشب بر ما کار نداری ای خواب
گر با عدد موی سر تست امشبیکسر نبری و سر نخاری ای خواب
گرم آمد عاشقانه و چست شتاببرتافته روح او ز گلزار صواب
بر جمله‌ی قاضیان دوانید امروزدر جستن آب زندگی قاضی کاب
گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسباز آتش عشق دوست میسوز مخسب
صد شب خفتی و حاصل آن دیدیاز بهر خدا امشب تا روز مخسب
مستند مجردان اسرار امشبدر پرده نشسته‌اند با یار امشب
ای هستی بیگانه از این ره برخیززحمت باشد بودن اغیار امشب
هستم به وصال دوست دلشاد امشبوز غصه‌ی هجر گشته آزاد امشب
با یار بچرخم و دل میگویدیارب که کلید صبح گم باد امشب
یارب یارب به حق تسبیح ربابکش در تسبیح صد سالست و جواب
یارب به دل کباب و چشم پرآبجوشان‌تر از آنیم که در خم، شراب
یاری کن و یار باش ای یار مخسبای بلبل سرمست به گلزار مخسب
یاران غریب را نگهدار مخسبامشب شب بخشش است زنهار مخسب
آب حیوان در آب و گل پیدا نیستدر مهر دلت مهر گسل پیدا نیست
چندین خجل از کیست خجل پیدا نیستاین راه بزن که ره به دل پیدا نیست
آری صنما بهانه خود کم بودتتا خواب بیامد و ز ما بر بودت
خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفتفریاد ز نرگسان خواب آلودت
آسوده کسی که در کم و بیشی نیستدر بند توانگری و درویشی نیست
فارغ ز غم جهان و از خلق جهانبا خویشتنش بدره‌ی خویشی نیست
آمد بر من چو در کفم زر پنداشتچون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
از حلقه‌ی گوش او چنین پندارمکانجا که زر است گوش میباید داشت
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاستآن ساده به از دو صد نگار زیبا است
آن آتش شهوت که چو صاف و ساده استبنگر چه نگاران که از آن آتش خاست
آن بت که جمال و زینت مجلس ماستدر مجلس ما نیست ندانیم کجاست
سرویست بلند و قامتی دارد راستکز قامت او قیامت از ما برخاست
آن پیش روی که جان او پیش صف استداند که تو بحری و جهان همچو کفست
بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق توامشب چه کند که هر طرف نای و دفست