قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت دوم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن استانصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگزاین بی‌نمکی ز شور بختی منست
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاستچون غرقه‌ی ما شدی همه لطف و وفاست
گر راست شوی هر آنچه ماراست تراستور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست
آن جان که از او دلبر ما شادانستپیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازه‌ی جان نیست چنان لطف و جمالآهسته بگوئیم مگر جانانست
آن جاه و جمالی که جهان‌افروز استوان صورت پنهان که طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آویزیمدی رفت و پریر رفت که روز امروز است
آن چشم فراز از پی تاب شده استتا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
صد آب ز چشم ما روان کردی دیامروز نگر که صد روان آب شده است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت استزو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت داردای بیخبر از عشق که این را گفته است
آن چیست کز او سماعها را شرف استوان چیست که چون رود محل تلف است
میید و میرود نهان تا دانندکاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است
آن چیست که لذتست از او در صورتوان چیست که بی‌او است مکدر صورت
یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیزیک لحظه ز لامکان زند بر صورت
آن خواجه که بار او همه قند تر استاز مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهینی گفت ندانست که آن نیشکر است
آن دم که مرا بگرد تو دورانستساقی و شراب و قدح و دور، آنست
واندم که ترا تجلی احسانستجان در حیرت چو موسی عمرانست
آن را که بود کار نه زین یارانستکاین پیشه‌ی ما پیشه‌ی بیکارانست
این راه که راه دزد و عیارانستچه جای توانگران و زردارانست
آن را که خدای چون تو یاری داده استاو را دل و جان و بیقراری داده است
زنهار طمع مدار زانکس کاریزیرا که خداش طرفه کاری داده است
آن را که غمی باشد و بتواند گفتگر از دل خود بگفت بتواند رفت
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفتنه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت
آن روح که بسته بود در نقش صفاتاز پرتو مصطفی درآمد بر ذات
واندم که روان گشت ز شادی میگفتشادی روان مصطفی را صلوات
آن روی ترش نیست چنینش فعل استمی‌گوید و میخورد در اینش فعل است
آنکس که بر این چرخ برینش فعل استاین نیست عجب که در زمینش فعل است
آن سایه‌ی تو جایگه و خانه‌ی ما استوان زلف تو بند دل دیوانه‌ی ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه استاما نه چو شمع که پروانه‌ی ما است
آن شاه که خاک پای او تاج سر استگفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
اینک رخ زرد من گوا گفت برورخ را چه گلست کار او همچو زر است
آن شب که ترا به خواب بینم پیداستچون روز شود چو روز دل پرغوغاست
آن پیل که دوش خواب هندستان دیداز بند بجست طاقت آن پیل کراست
آن شه که ز چاکران بدخو نگریختوز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت
او را تو نگوی لطف، دریا گویشبگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت
آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاختدیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
با خود می‌گفت چون ز صورت برهمبا صورت عشق عشقها خواهم باخت
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیستمیلش بسوی اطلس مقراضی نیست
شد قاضی ما عاشق از روز ازلبا غیر قضای عشق او راضی نیست
آنکس که امید یاری غم داده استهان تا نخوری که او ترا دم داده است
در روز خوشی همه جهان یار تواندیار شب غم نشان کسی کم داده است
آنکس که بروی خواب او رشک پریستآمد سحری و بر دل من نگریست
او گریه و من گریه که تا آمد صبحپرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده استبر سبلت و ریش خویشتن خندیده است
وانکس که ترا ز خود قیاسی گیردآن مسکین را چه خارها در دیده است
آنکس که درون سینه را دل پنداشتگامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت
تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورعاین جمله رهست خواجه منزل پنداشت
آنکس که ز سر عاشقی باخبر استفاش است میان عاشقان مشتهر است
وانکس که ز ناموس نهان میداردپیداست که در فراق زیر و زبر است
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوستوان کو کلهت نهاد طرار تو اوست
وانکس که ترا بار دهد بار تو اوستوانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست
آنکو ز نهال هوست شبخیزانستچون مست بهر شاخ در آویزنست
کز شاخ طرب حامله‌ی فرزند استکو قره‌ی عین طرب‌انگیزانست
آن نور مبین که در جبین ما هستوان ض یقین که در دل آگاهست
این جمله‌ی نور بلکه نور همه نوراز نور محمد رسول‌الله است
آواز تو ارمغان نفخ صور استزان قوت و قوت هر دل رنجور است
آواز بلند کن کهتا پست شوندهرجا که امیریست و یا مأمور است
از بسکه دل تو دام حیلت افراختخود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
ماننده‌ی فرعون خدا را نشناختچون برق گرفت عالمی را بگداخت
از بی‌یاری ظریفتر یاری نیستوز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست
هرکس که ز عیاری و حیله ببریدوالله که چو او زیرک و عیاری نیست
از جمله طمع بریدنم آسانستالا ز کسی که جان ما را جانست
از هرکه کسی برد برای تو برداز تو که برد دمی کرا امکان است
از حلقه‌ی گوش از دلم باخبر استدر حلقه‌ی او دل از همه حلقه‌تر است
زیر و زبر چرخ پر است از غم اوهر ذره چو آفتاب زیر و زبر است
از دوستی دوست نگنجم در پوستدر پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
هرگز نزید به کام عاشق معشوقمعشوق که بر مراد عاشق زید اوست
از دیدن اغیار چو ما را مدد استپس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است
از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد استهردل که نه بی‌خود است زیر لگد است
از عهد مگو که او نه بر پای منستچون زلف تو عهد من شکن در شکن است
زان بند شکن مگو که اندر لب تستیا زان آتش که از لبت در دهن است
از کفر و ز اسلام برون صحرائیستما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهدنه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
از نوح سفینه ایست میراث نجاتگردان و روان میانه‌ی بحر حیات
اندر دل از آن بحر برسته است نباتاما چون دل نه نقش دارد نه جهات
العین لفقدکم کثیرالعبراتوالقلب لذکرکم کثیرالحسرات
هل یرجع من زماننا ما قدفاتهیهات و هل فات زمان هیهات
افغان کردم بر آن فغانم می‌سوختخامش کردم چو خامشانم می‌سوخت
از جمله کرانه‌ها برون کرد مرارفتم به میان و در میانم می‌سوخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریختجان آمد و هم از سر سودا و گریخت
آن زهره‌ی بی‌زهره چو دید آتش منبربط بنهاد زود برجا و گریخت
امروز چه روز است که خورشید دوتاستامروز ز روزها برونست و جداست
از چرخ بخاکیان نثار است و صداستکای دلشدگان مژده که این روز شماست
امروز در این خانه کسی رقصانستکه کل کمال پیش او نقصانست
ور در تو ز انکار رگی جنبانستآنماه در انکار تو هم تابانست
امروز من و جام صبوحی در دستمیافتم و میخیزم و میگردم مست
با سرو بلند خویش من مستم و پستمن نیست شوم تا نبود جزوی هست
امروز مهم دست زنان آمده استپیدا و نهان چو نقش جان آمده است
مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده استزانروی چنینم که چنان آمده است
امشب آمد خیال آن دلبر چستدر خانه‌ی تن مقام دل را میجست
دل را چو بیافت زود خنجر بکشیدزد بر دل من که دست و بازوش درست
امشب شب آن دولت بی‌پایانستشب نیست عروسی خداجویانست
آن جفت لطیف با یکی گویانستامشب تتق خوش نکو رویانست
امشب شب آنست که جان شبهاستامشب شب آنست که حاجات رواست
امشب شب بخشایش و انعام و عطاستامشب شب آنست که همراز خداست
امشب شب من بسی ضعیف و زار استامشب شب پرداختن اسرار است
اسرار دلم جمله خیال یار استای شب بگذر زود که ما را کار است
امشب منم و طواف کاشانه‌ی دوستمیگردم تا بصبح در خانه‌ی دوست
زیرا که بهر صبوح موسوم شده استکاین کاسه‌ی سر بدست پیمانه‌ی اوست
امشب هردل که همچو مه در طلب استماننده‌ی زهره او حریف طرب است
از آرزوی لبش مرا جان بلب استایزد داند خموش کاین شب چه شب است
اندر دل من درون و بیرون همه او استاندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجدبی‌چون باشد و جود من چون همه اوست
اندر سر ما همت کاری دگر استمعشوقه خوب ما نگاری دگر است
والله که بعشق نیز قانع نشویمما را پس از این خزان بهاری دگر است
انصاف بده که عشق نیکوکار استزانست خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهیاز شعوت تا عشق ره بسیار است
او پاک شده است و خام ار در حرم استدر کیسه بدان رود که نقد درم است
قلاب نشاید که شود با او یاراز ضد بجهد یکی اگر محترم است
ای آب حیات قطره از آب رختوی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتابآن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
ای آمده بامداد شوریده و مستپیداست که باده دوش گیرا بوده است
امروز خرابی و نه روز گشتستمستک مستک بخانه اولیست نشست
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیستزیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
زین طعنه در اینراه بسی خواهد بودبا ما تو چگونه‌ای دگر باکی نیست
ای بنده بدانکه خواجه‌ی شرق اینستاز ابر گهربار ازل برق اینست
تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئیاو قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوستهشدار که در میان جانداری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانستچون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تستای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست
هرچند که از زن صفتان خسته شدیمردی به صفت همت مردان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیستجز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
بر کعبه‌ی نیستی طوافی داردعاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیستوی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای تن که بهر حیله رهی میجوئیاو میکشدت ببین که جویان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهستوز جستن آن در دل من آگاه است
زیرا دل من چو آب صافی خوش استآب صافی آینه‌دار ماه است
ای حسرت خوبان جهان روی خوشتوی قبله‌ی زاهدان دو ابروی خوشت
از جمله صفات خویش عریان گشتمتا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت
ای خرمنت از سنبله‌ی آب حیاتانبار جهان پر است از تخم موات
ز انبار نخواهم که پر است از خیراتبر خرمن من خود نویسم امشب تو برات
ای خواجه ترا غم جمال و جاهستو اندیشه‌ی باغ و راغ و خرمنگاهست
ما سوختگان عالم توحیدیمما را سر لا اله الا الله است
ای در دل من نشسته شد وقت نشستای توبه شکن رسید هنگام شکست
آن باده‌ی گلرنگ چنین رنگی بستوقت است که چون گل برود دست بدست
ای دل تا ریش و خسته میدارندتدیوانه و پای بسته میدارندت
ماننده‌ی دانه‌ای که مغزی داریپیوسته از آن شکسته میدارندت
ای دل تو و درد او که درمان اینستغم میخور و دم مزن که فرمان اینست
گر پای بر آرزو نهادی یکچندکشتی سگ نفس را و قربان اینست
ای دوست مکن که روزها را فرداستنیکی و بدی چو روز روشن پیداست
در مذهب عاشقی خیانت نه رواستمن راست روم تو کژ روی ناید راست
ای ذکر تو مانع تماشای تو دوستبرق رخ تو نقاب سیمای تو دوست
با یاد لبت از لب تو محروممای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست
ای ساقی اگر سعادتی هست تراستجانی و دلی و جان و دل مست تراست
اندر سر ما عشق تو پا میکوبددستی میزن که تا ابد دست تراست
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده استچون می‌نزند رهی ره او که زده است
او میداند که عشق را نیک و بد استنیک و بد عشق را ز مطرب مدد است
ای شب چه شبی که روزها چاکر تستتو دریائی و جان جان اخگر تست
اندر دل من شعله زنانست امشبآن آتش و آن فتنه که اندر سر تست
ای شب ز می تو مر مرا مستی نیستبیخوابی من گزاف و سردستی نیست
خوابم چو ملک بر آسمان پریده‌ستزیرا جسدم بسی درین پستی نیست
ای طالب اگر ترا سر این راهستواندر سر تو هوای این درگاهست
مفتاح فتوح اهل حق دانی چیستخوش گفتن لا اله الا الله است
ای عقل برو که عاقل اینجا نیستگر موی شوی موی ترا گنجانیست
روز آمد و روز هر چراغی که فروختدر شعله‌ی آفتاب جز رسوا نیست
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز استآخر حرکت نیز که دیدی راز است
اندر حرکت قبض یقین بسط شودآب چه و آب جو بدین ممتاز است
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنستوز دولت تو کیست که او همچو منست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیستمشکل ز سر کوی تو برخاستن است
ای لعل و عقیق و در و دریا و درستفارغ از جای و پای بر جا و درست
ای خواجه‌ی روح و روح‌افزا و درستدیر آمدنت رواست دیرآ و درست
این بانگ خوش از جانب کیوان منستاین بوی خوش از گلشن و بستان منست
آن چیز که او بر دل و بر جان منستتا بر رود او کجا رود آن منست
این چرخ غلام طبع خود رایه‌ی ماستهستی ز برای نیستی مایه‌ی ماست
اندر پس پرده‌ها یکی دایه‌ی ماستما آمده نیستیم این سایه‌ی ماست
این چرخ و فلکها که حد بینش ماستدر دست تصرف خدا کم ز عصاست
هر ذره و قطره گر نهنگی گرددآن جمله مثال ماهیی در دریاست
این جمله شرابهای بی‌جام کراستما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست
از بهر نثار عاشقان هر نفسیچندین شکر و پسته و بادام کراست
این جو که تراست هر کسی جویان نیستهر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست
هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیسترستم باید که کار نامردان نیست
این سینه‌ی پرمشغله از مکتب اوستو امروز که بیمار شدم از تب اوست
پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیبجز از می و شکری که آن از لب اوست
این شکل سفالین تنم جام دلستو اندیشه‌ی پخته‌ام می خام دلست
این دانه‌ی دانش همگی دام دلستاین من گفتم و لیک پیغام دلست
این عشق شهست و رایتش پیدا نیستقرآن حقست و آیتش پیدا نیست
هر عاشق از این صیاد تیری خورده استخون میرود و جراحتش پیدا نیست
این غمزه که میرنی ز نوری دگر استو اندیشه که میکنی عبوری دگر است
هر چند دهن زدن ز شیرینی اوستاین دست که میزنی ز شوری دگر است
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیستوین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
وین دل که در این قالب من هر شب و روزبا من ز برای او به جنگست ز چیست
این فصل بهار نیست فصلی دگر استمخموری هر چشم ز وصلی دگر است
هرچند که جمله شاخها رقصانندجنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است
این گرمابه که خانه‌ی دیوانستخلوتگه و آرامگه شیطانست
دروی پریی، پری رخی پنهانستپس کفر یقین کمینگه ایمانست
این مستی من ز باده‌ی حمرا نیستوین باده بجز در قدح سودا نیست
تو آمده‌ای که باده‌ی من ریزیمن آن باشم که باده‌ام پیدا نیست
این من نه منم آنکه منم گوئی کیستگویا نه منم در دهنم گوئی کیست
من پیرهنی بیش نیم سر تا پایآن کس که منش پیرهنم گوئی کیست
این نعره عاشقان ز شمع طرب استشمع آمد و پروانه خموش این عجب است
اینک شمعی که برتر از روز و شب استبشتاب ای جان که شمع دل جان طلب است
این همدم اندرون که دم میدهدتامید رسیدن به حرم می‌دهدت
تو تا دم آخرین دم او میخورکان عشوه نباشد ز کرم میدهدت
ای هر بیدار با خبرهای تو خفتای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفتاز بیم تو بیش از این نمیرم گفت
ای هرچه صدف بسته‌ی دریای لبتوی هرچه گهر فتاده در پای لبت
از راهزنان رسیده جانم تا لبگر ره ندهی وای من و وای لبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبتتا چند کند سایس گردون ادبت
لب چند دراز میکنی سوی لبشهر گنده دهان چشیده از طعم لبت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفتاز جمله‌ی گوشها نهان خواهم گفت
جز گوش تو نشنود حدیث من کسهرچند میان مردمان خواهم گفت
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفتبا تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت
جان طالب منزلست و منزل مرگستاما خر تو میانه‌ی راه بخفت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریختیار آمد و می در قدح یاران ریخت
از سنبل تر رونق عطاران بردوز نرگس مست خون هشیاران ریخت
با دشمن تو چو یار بسیار نشستبا یار نشایدت دگربار نشست
پرهیز از آن گلی که با خار نشستبگریز از آن مگس که بر مار نشست
با دل گفتم که دل از او جیحونستدلبر ترش است و با تو دیگر گونست
خندید دلم گفت که این افسونستآخر شکر ترش ببینم چونست
باران به سر گرم دلی بر میریختبسیار چو ریخت چست در خانه گریخت
پر میزد خوش بطی که آن بر من ریزکاین جان مرا خدای از آب انگیخت
با روز بجنگیم که چون روز گذشتچون سیل به جویبار و چون باد بدشت
امشب بنشینیم چون آن مه بگرفتتا روز همی زنیم طاس و لب طشت
بازآی که یار بر سر پیمانستاز مهر تو برنگشت صد چندانست
تو بر سر مهری که ترا یکجانستاو چون باشد که جان جان جانست
با شاه هر آنکسی که در خرگاهستآن از کرم و لطف و عطای شاهست
با شاه کجا رسی بهر بیخویشیزانجانب بیخودی هزاران راهست
با شب گفتم گر بمهت ایمانستاین زود گذشتن تو از نقصانست
شب روی به من کرد و چنین عذری گفتما را چه گنه چو عشق بی‌پایانست
تا شب میگو که روز ما را شب نیستدر مذهب عشق و عشق را مذهب نیست
عشق آن بحریست کش کران ولب نیستبس غرقه شوند و ناله و یارب نیست
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش استبا ناله‌ی سرنای جگرسوز خوش است
ای مطرب چنگ و نای را تا بسحربنواز بر این صفت که تا روز خوش است
با عشق نشین که گوهر کان تو استآنکس را جو که تا ابد آن تو است
آنرا بمخوان جان که غم جان تو استبر خویش حرام کن اگر نان تو است
با ما ز ازل رفته قراری دگر استاین عالم اجساد دیاری دگر است
ای زاهد شبخیز تو مغرور نمازبیرون ز نماز روزگاری دگر است
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیستبی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
گفتا که ز شکری بریدند مرابی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست
با هرکه نشستی و نشد جمع دلتوز تو نرمید زحمت آب و گلت
زنهار تو پرهیز کن از صحبت اوورنی نکند جان کریمان بحلت
با هستی و نیستیم بیگانگی استوز هر دو بریدیم نه مردانگی است
گر من ز عجایبی که در دل دارمدیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی است
پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیستگر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست
پائی که همی رفت به شبستان سر مستدستی که همی چید ز گل دسته بدست
از بند و گشاد دهن دام اجلآن دست بریده گشت و آن پای شکست