قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت دهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
خندید فرح تا بزنی انگشتکگردید قدح تا بزنی انگشتک
بنمودت ابروی خود از زیر نقابچون قوس قزح تا بزنی انگشتک
در بحر صفا گداختم همچو نمکنه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک
اندر دل من ستاره‌ای شد پیداگم گشت در آن ستاره هر هفت فلک
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ
وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگتسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ
با همت بازباش و با کبر پلنگزیبا بگه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاوس درنگکانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ
برزن به سبوی صحبت نادان سنگبر دامن زیرکان عالم زن چنگ
با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگآیینه چو در آب نهی گیرد زنگ
چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگوز پرده‌ی عشاق برآرم آهنگ
گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگدر خدمت تو بیایم اینک من و سنگ
می‌گردد این روی جهان رنگ به رنگوز پرده همی بیند معشوقه‌ی شنگ
این لرزه‌ی دلها همه از معشوقیستکز عشق ویست نه فلک چون مادنگ
یک چند میان خلق کردیم درنگز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آن به که نهان شویم از دیده‌ی خلقچون آب در آهن و چو آتش در سنگ
آنکس که ترا دید و نخندید چو گلاز جان و خرد تهیست مانند دهل
گبر ابدی باشد کو شاد نشداز دعوت ذوالجلال و دیدار رسل
آن می که گشود مرغ جانرا پر و بالدلرها برهانید ز سیری و ملال
ساقی عشق است و عاشقان مالامالاز عشق پذیرفته و بر ماست حلال
آواز گرفته است خروشان مینالزیرا شنواست یار و واقف از حال
آواز خراشان و گلوی خستهنالان ز زوال خویش در پیش کمال
از عقل دلیل آید و از عشق خلیلاین آب حیات دان و آن آب سبیل
در چرخ نیابی تو نشان عاشقدر چرخ درآیی بنشانهای رحیل
از من زر و دل خواستی ای مهر گسلحقا که نه این دارم و نی آن حاصل
زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زردل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل
اسرار حقیقت نشود حل به سالنی نیز به درباختن حشمت و مال
تا دیده و دل خون نشود پنجه سالاز قال کسی را نبود راه به حال
این عشق کمالست و کمالست و کمالوین نفس خیالست خیالست و خیال
این عشق جلالست و جلالست و جلالامروز وصالست و وصالست و وصال
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگلهرچند که راهیست ز دل جانب دل
در چشم تو نیستم تو در چشم منیتو مردم دیدای و من مردم گل
پر از عیسی است این جهان مالامالکی گنجد در جهان قماش دجال
شورابه‌ی تلخ تیره دل کی گنجدچون مشک جهان پر است از آب زلال
جانی دارم لجوج و سرمست و فضولوانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول
از من سوی یار من رسولست خدایوز یار بسوی من خدایست رسول
چون آمده‌ای در این بیابان حاصلچون بیخبران مباش از خود غافل
گامی میزن به قدر طاقت منشینکاسوده‌ی خفته دیر یابد منزل
چون دم زدی از مهر رخ یار ای دلترتیب دم و قدم نگهدار ای دل
خود را به قدم ز غیر او خالی کنتا دم نزنی بی دم دلدار ای دل
حاشا که کند دل به دگر جا منزلدور از دل من که گردد از عشق خجل
چشمم چو شکفت غیر آب تو نخوردهم سرمه‌ی دیده‌ای و هم قوت دل
الخمر و من‌الزق ینادیک تعالواقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال
فربا و صفاء و سبقنا الحوالکی نعتق بالنجدة روح‌العمال
در خاموشی چرا شوی کند و ملولخو کن به خموشی که اصولست اصول
خود کو خموشی آنکه خمش میخوانیصد بانک و غریو است و پیامست و رسول
در عشق نوا جزو زند آنگه کلدر باغ نخست غوره است آنگه مل
اینست دلا قاعده در فصل بهاردر بانگ شود گربه و آنگه بلبل
عشقی به کمال و دلربائی به جمالدل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال
زین نادره‌تر کجا بود هرگز حالمن تشنه و پیش من روان آب زلال
عشقی دارم پاکتر از آب زلالاین باختن عشق مرا هست حلال
عشق دگران بگردد از حال به حالعشق من و معشوق مرا نیست زوال
عمری به هوس در تک و تاز آمد دلتا محرم جان دلنواز آمد دل
در آخر کار رفت و جان پاک بسوختانصاف بده که پاکباز آمد دل
عندی جمل و من اشتیاق و فضوللا یمکن شرحها به کتب و رسول
بل انتظر الزمان و الحال یحولان یجمع بیننا فتصغی و اقول
مردا منشین جز که به پهلوی رجالخوش باشد آینه به پهلوی صقال
یارب چه طرب دارد جان پهلوی جانآن سنگ بود فتاده پهلوی سفال
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دلآن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم تو نسپارم دلدل را چکنم بهر چه میدارم دل
نومید مشو امید می‌دار ای دلدر غیب عجایب است بسیار ای دل
گر جمله جهان قصد به جان تو کنندتو دامن دوست را نه بگذار ای دل
هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دلای دیده و دل ز نور روی تو خجل
گویند از آن هر دو چه حاصل کردیجز عشق ز عاشقان چه آید حاصل
کاچی سازی که روز برفست و وحلدانی که ز بهر چیست این رسم و عمل
یعنی که به صورت او نم و تر، میریستاین در معنی نبات و کاچیست و عسل
یا من هوب سیدی و اعلی و اجلیا من انا عبده و ادنی و اقل
حاشاک تملنی و یوشیک تعلان لم یکن الوابل بالوصل فطل
آمد بت خوش عربده‌ی می‌کشیمبنشست چو یک تنگ شکر در پیشم
در بر بنهاد بر بط و ابریشموین پرده همی زد که خوش و بیخویشم
آمد شد خود به کوی تو می‌بینممیل دل و دیده سوی تو می‌بینم
گیرم که همه جرم جهان من کردمآخر نه جهان بروی تو می‌بینم
آن باده که بر جسم حرامست حرامبر جان مجرد آن مدامست مدام
در ریز مگو که این تمامست تمامآغاز و تمام ما کدامست کدام
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به همدر دل دارد نهفته این چرخ به خم
یکروز چو باران کند او غمازیبر روید سر ماز صحن عالم
آنکس که به آب دیده‌اش میجویمدر جستن او روان چو آب جویم
امروز به گاه آمد و گفتا که سماعنگذاشت که من دست نمازی شویم
آن کس که ببست خواب ما را بستمیارب تو ببند خواب او را به کرم
تا باز چشد مرارت بی‌خوابیو اندیشه کند به عقل ارجم ترحم
آنم که چو غمخوار شوم من شادمواندم که خراب گشته‌ام آبادم
آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمینچون رعد به چرخ میرسد فریادم
آن وقت آمد که ما به تو پردازیممرجان ترا خانه‌ی آتش سازیم
تو کان زری میان خاکی پنهانتا صاف شوی در آتشت اندازیم
آنها که به پیش دلستان می‌کردمچون بد مستان دست فشان می‌کردم
هرچند ز روی لطف او خوش خندیدآخر بچه روی آنچنان می‌کردم
آواز تو بشنوم خوش آوازه شومچون لطف خدا بیحد و اندازه شوم
صد بار خریده‌ای و من ملک توامیکبار دگر بخر که تا تازه شوم
آواز سرافیل طرب میرسدماز خاک فنا بر آسمان می‌بردم
کس را خبری نیست که بر من چه رسیدزان با خبری که بی‌خبر می‌رسدم
از باد همه پیام او میشنوموز بلبل مست نام او میشنوم
این نقش عجب که دیده‌ام بر در دلآوازه‌ی آن ز بام او میشنوم
از بسکه به نزدیک توام من دورموز غایت آمیزش تو مهجورم
وز کثرت پیدا شده‌گی مستورموز صحت بسیار چنین رنجورم
از بلبل سرمست نوائی شنوموز باد سماع دلربائی شنوم
در آب همه خیال یاری بینموز گل همه بوی آشنائی شنوم
از بهر تو صد بار ملامت بکشمگر بشکنم این عهد غرامت بکشم
گر عمر وفا کند جفاهای ترادر دل دارم که تا قیامت بکشم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرموز بنده‌ی بنده‌ی توام خوش میرم
دیوانه‌ی آن دو زلف چون زنجیرممدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
از ثور فلک شیر وفا میدوشمهرچند که از پنجه‌ی او بخروشم
هرچند که دوش حلقه بد در گوشمامشب به خدا که بهتر است از دوشم
از چشم تو سحر مطلق آموخته‌اموز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام
از حالت من چشم بدان دوخته بادچون چشم برخسار تو در دوخته‌ام
از جوی خوشاب دوست آبی خوردمخوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم
خود را بر جوش آسیابی کردمتا آب حیات میرود میگردم
از خاک در تو چون جدا می‌باشمبا گریه و ناله آشنا میباشم
چون شمع ز گریه آبرو میدارمچون چنگ ز ناله با نوا میباشم
از خویشتن بجستن آرزو میکندمآزاد نشستن آرزو میکندم
در بند مقامات همی بودم منوان بند گسستن آرزو میکندم
از خویش خوشم نی نباشد خوشیماز خود گرمم نه آب و نی آتشیم
چندان سبکم به عشق کاندر میزاناز هیچ کم آیم دو من ار برکشیم
از درد همیشه من دوا می‌بینمدر قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم
در صحن زمین به زیر نه طاق فلکبر هرچه نظر کنم ترا می‌بینم
از روی تو من همیشه گلشن بودموز دیدن تو دو دیده روشن بودم
من میگفتم چشم بد از روی تو دورجانا مگر آن چشم بدت من بودم
از سوز غم تو آتش میطلبموز خاک در تو مفرشی میطلبم
از ناخوشی خویش به جان آمده‌اماز حضرت تو وقت خوشی میطلبم
از شور و جنون رشک جنان را بزدمز آشفته دلی راحت جان را بزدم
جانیکه بدان زنده‌ام و خندانمدیوانه شدم چنانکه آن را بزدم
از صنع برآیم بر صانع باشمحاشا که زبون هیچ مانع باشم
چون مطبخ حق ز لوت مالامالستتا چند به آب گرم قانع باشم
از طبع ملول دوست ما می‌دانیموز غایت عاشقیش می رنجانیم
شرمنده و ترسنده نبرد راهیتا راه حجاب ماست ما می‌رانیم
از عشق تو گشتم ارغنون عالموز زخمه‌ی تو فاش شده احوالم
ماننده چنگ شده همه اشکالمهر پرده که می‌زنی مرا مینالم
از عشق تو من بلند قد می‌گردموز شوق تو من یکی به صد می‌گردم
گویند مرا بگرد او می‌گردیای بیخبران بگرد خود میگردم
از مطبخ غمهاش بلا میرسدمهر لحظه به صد گونه ابا میرسدم
بوی جگر سوخته هر دم زدنیبر مایده‌ی غم از کجا میرسدم
از هرچه که آن خوشست نهی است مدامتا ره نزند خوشی از این مردم عام
ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماعبر خاص حلال گشت و بر عام حرام
اسرار ز دست دادمی نتوانموانرا بسزا گشاد می نتوانم
چیزیست درونم که مرا خوش داردانگشت بر او نهادمی نتوانم
افتاده مرا عجب شکاری چکنمواندر سرم افکنده خماری چکنم
سالوسم و زاهدم ولیکن در راهگر بوسه دهد مرا نگاری چکنم
المنةالله که به تو پیوستموز سلسله‌ی بند فراقت رستم
من باده‌ی نیستی چنان خوردستمحز روز ازل تا بابد سرمستم
امروز چو حلقه مانده بیرون دریمبا حلقه حریف گشته همچون کمریم
چون حلقه‌ی چشم اگر حریف نظریمباید که ازین حلقه‌ی در درگذریم
امروز همه روز به پیش نظرماو بود از آن خراب و زیر و زبرم
از غایت حاضری چنین مهجورموز قوت آن بیخبری بیخبرم
امروز یکی گردش مستانه کنموز کاسه‌ی سر ساغر و پیمانه کنم
امروز در این شهر همی گردم مستمی‌جویم عاقلی که دیوانه کنم
امشب که حریف دلبر دلداریمیارب که چها در دل و در سر داریم
یک لحظه گل از چمن همی افشانیمیک دم به شکرستان شکر میکاریم
امشب که حریف مشتری و ماهمبا مه‌رویان چون شکر همراهم
سرمست شراب بزم شاهنشاهمامشب همه آنست که من می‌خواهم
امشب که شراب جان مدامست مدامساقی شه و باده با قوامست قوام
اسباب طرب جمله تمامست تمامای زنده‌دلان خواب حرامست حرام
امشب که غم عشق مدامست مدامجام و می لعل با قوامست قوام
خون غم و اندیشه حلالست حلالخواب و هوس خواب حرامست حرام
امشب که مه عشق تمامست تمامدلدار فرو کرده سر از گوشه‌ی بام
امشب شب یاد است و سجود است و قیامچون باده و می خواب حرامست حرام
امشب که همی رسد ز دلدار سلامبر دیده و دل خواب حرامست حرام
ماند به سر زلف تو کز بوی خوشتمی‌آورد عطار ز بیم از در و بام
امشب همه شب نشسته اندر حزنمفردا بروم مناره را کارد زنم
خشم آلودست اگرچه با ماست صنمدر چاه رسیده‌ام ولی بی‌رسنم
اندر طلب دوست همی بشتابمعمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافتاین عمر گذشته را کجا دریابم
انگورم و در زیر لگد می‌گردمهر سوی که عشق می‌کشد می‌گردی
گفتیکه به گرد من چرا می‌گردگرد تو نیم به گرد خود می‌گردم
از دوستیت خون جگر را بخورماین مظلمه را تا به قیامت ببرم
فردا که قیامت آشکار گرددتو خون طلبی و من برویت نگرم
ای از تو برون ز خانه‌ها جای دلموی تلخی رنجهات حلوای دلم
ما را ز غمت شکایتی نیست ولیکخوش آیدم آنکه بشنوی وای دلم
ای بانگ رباب از تو تابی دارممن نیز درون دل ربابی دارم
بر مگذر ساعتی بیا و بنشینمهمان شو گوشه‌ی خرابی دارم
ای جان و جهان و جان و جهان گم کردمای ماه زمین و آسمان گم کردم
می بر کف من منه بنه بر دهنمکز مستی تو راه دهان گم کردم
ای دوست شکارم و شکاری دارمبیکارنم و بس شگرف کاری دارم
گفتی سر سر بریدن من داریآری دارم نگار آری دارم
ای دل چو بهر خسی نشینی چکنموز باغ مدام گل نچینی چکنم
عالم همه از جمال او روشن شدتو دیده نداری که ببینی چکنم
ای دل ز جهانپان چرا داری بیمحق محسن و منعم و کریمست و رحیم
تیر کرمش ز شصت احسان قدیمدر حاجت بنده میکند موی دو نیم
ای راحت و آرامگه پیوستمتا روی تو دیدم ز حوادث رستم
در مجلس تو گر قدحی بشکستمصد ساغر زرین بخرم بفرستم
ای عشق که هستی به یقین معشوقمتو خالق مطلقی و من مخلوقم
بر کوری منکران که بدخواهانندبالا ببرم بلند تا عیوقم
ای نرگس پر خواب ربودی خوابموی لاله‌ی سیراب ببردی آبم
ای سنبل پرتاب ز تو درتابمای گوهر کمیاب ترا کی یابم
این گردش را ز جان خود دزدیدمپیش از قالب به جان چنین گردیدم
گویند مرا صبر و سکون اولیتراین صبر و سکون را به شما بخشیدم
با تو قصص درد و فغان میگویمور گوش ببندی پنهان میگویم
دانسته‌ام اینکه از غمم شاد شویچندین غم دل با تو از آن میگویم
با درد بساز چون دوای تو منمدر کس منگر که آشنای تو منم
گر کشته شوی مگو که من کشته شدمشکرانه بده که خونبهای تو منم
باز آمدم و برابرت بنشستماحرام طواف گرد رویت بستم
هر پیمانی که بی‌تو با خود بستمچون روی تو دیدم همه را بشکستم
بازآمد و بازآمد ره بگشائیمجویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیماو خنده کنان که ما ترا میپائیم
با سرکشی عشق اگر سرد آرمبالله به سوگند که بس سر دارم
روزیکه چو منصور کنی بردارمهردم خبری آرد از آن سردارم
باغی که من از بهار او بشکفتمبشکفت و نمود هرچه من میگفتم
با ساغر اقبال چو کرد او جفتمسرمست شدم سر بنهادم خفتم
بالای سر ار دست زند دو دستمای دلبر من عیب مکن سرمستم
از چنبره‌ی زمانه بیرون جستموز نیک و بد و سود و زیان وارستم
با ملک غمت چرا تکبر نکنموز غلغله‌ات چرا جهان پر نکنم
پیش کرم کفت چو دریا کف بودچون از کف تو کفش پر از در نکنم
بخروشیدم گفت خموشت خواهمخاموش شدم گفت خروشت خواهم
برجوشیدم گفت که نی ساکن باشساکن گشتم گفت بجوشت خواهم
بر بوی تو هر کجا گلی دیدستمبوئیدستم سرشک باریدستم
در هر چمنی که دیده‌ام سروی رابر یاد قد تو پاش بوسیدستم
بر بوی وفا دست زنانت باشمدر وقت جفا دست گرانت باشم
با این همه اندیشه کنانت باشمتا حکم تو چیست آنچنانت باشم
بر زلف تو گر دست درازی کردموالله که حقیقت نه مجازی کردم
من در سر زلف تو بدیدم دل خویشپس با دل خویش عشقبازی چو کردم
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر رومپیشانی شیر برنویسیم رقوم
ما آهن لشکر سلیمان خودیمجز در کف داود نگردیم چو موم
بر میکده وقف است دلم سرمستمجان نیز سبیل جام می‌کردستم
چون جان و دلم همی نمی‌پیوستندآن هر دو بوی دادم از غم رستم
بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسمآنم چو بدست نیست این می‌بوسم
دستم چو بر آسمان تو می‌نرسدمی‌آرم سجده و زمین می‌بوسم
بوی دهن تو از چمن می‌شنومرنگ تو ز لاله و سمن می‌شنوم
این هم چو نباشدم لبان بگشایمتا نام تو می‌گوید و من می‌شنوم
بهر تو زنم نوا چو نی برگیرمکوی تو گذر کنم چو پی برگیرم
چندین کرم و لطف که با من کردیاندر دو جهان دل از تو کی برگیرم
بیدف بر ما میا که ما در سوریمبرخیز و دهل بزن که ما منصوریم
مستیم نه مست باده‌ی انگوریماز هرچه خیال کرده‌ای ما دوریم
بیرون ز دو کون من مرادی دارمبی‌شادیها روان شادی دارم
بگشای بخنده آن لبان خود رازیرا ز گشاد آن گشادی دارم
بیکار شدم ای غم عشقت کارمدر بیکاری تخم وفا میکارم
من صورت وصل میتراشم شب و روزبا خاطر چون تیشه مگر نجارم
بیگانه مگیرید مرا زین کویمدر کوی شما خانه‌ی خود می‌جویم
دشمن نیم ارچند که دشمن رویماصلم ترکست اگرچه هندی گویم
بیگاه شد وز بیگهی من شادمامشب قنق است یار فرخ‌زادم
روز و شب دیگر است در عشق مرامن زین شب و زین روز برون افتادم
تا آتش و آب عشق بشناخته‌امدر آتش دل چو آب بگداخته‌ام
مانند رباب دل بپرداخته‌امتا زخمه‌ی زخم عشق خوش ساخته‌ام
تا ترک دل خویش نگیری ندهموانچت گفتم تا نپذیری ندهم
حیلت بگذار و خویشتن مرده مسازجان و سر تو که تا نمیری ندهم
تا جان دارم بنده‌ی مرجان توامدل جمع از آن زلف پریشان توام
ای نای بنال مست افغان تواموی چنگ خمش مشو که مهمان توام
تا چند بهر زه چون غباری گردمگه بر سر که گه سوی غاری گردم
تا چند چو طفل بر نگاری گردمیک چند گهی بگرد یاری گردم
تا چند چو دف دست ستمهات خورمیا همچو رباب زخم غمهات خورم
گفتی که چو چنگ در برت بنوازممن نای تو نیستم که دمهات خورم