قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت نهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
صد بار بگفتمت ز مستان مگریزجان در کفمان سپار و بستان مگریز
از من بشنو گریز پا سر نبردگر جان خواهی ز حلقه‌ی جان مگریز
صد بار بگفت یار هرجا مگریزگر بگریزی بجز سوی ما مگریز
هر گه ز خیال گرگ ترسان گردیدر شهر گریز سوی صحرا مگریز
گر بکشندم نگردم از عشق توباززیرا که ز چنگ ما برون شد آواز
گویند مرا سرت ببریم به گازپیراهن عمر خود چه کوته چه دراز
گر در ره عشق او نباشی سرباززنهار مکن حدیث عشقی سرباز
گر روشنی میطلبی همچون شمعپروانه صفت تو خویشتن را در باز
گر گوهر طاعتی نسفتم هرگزور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز
نومید نیم ز بارگاه کرمتزیرا که ترا دو من نگفتم هرگز
مائیم و توئی و خانه خالی برخیزهنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیزچندانکه رسم بجای کج دار و مریز
مائیم و دمی کوته و سودای درازدر سایه‌ی دل فکنده دو پای دراز
نظاره‌کنان بسوی صحرای درازصد روز قیامت است چه جای دراز
مائیم و هوای یار مه رو شب و روزچون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
زین روز شبان کجا برد بو شب و روزخود در شب وصل عاشقان کو شب و روز
مردانه بیا که نیست کار تو مجازآغاز بنه ترانه‌ی بی‌آغاز
سبلت میمال خواجه‌ی شهر توئیآخر به گزاف نیست این ریش دراز
معشوقه‌ی ما کران نگیرد هرگزوین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
هم صورت و هم آینه والله که ویستاین آینه زنگی نپذیرد هرگز
من بودم و دوش آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسیدشبرا چه گنه حدیث ما بود دراز
من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوزوامم داری نبات بسیار هنوز
گر از سر خاک من برآید خاریلب بگشاید به عشقت آن خار هنوز
من همتیم کجا بود چون من بازعرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز
با خویشتنم خوش است در پرده‌ی رازگه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز
میگوید مرمرا نگار دلسوزمیباید رفت چون به پایان شد روز
ای شب تو برون میای از کتم عدمخورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز
نی چاره‌ی آنکه با تو باشم همرازنی زهره‌ی آنکه بی‌تو پردازم راز
کارم ز تو البته نمیگردد سازکار من بیچاره حدیثی است دراز
هین وقت صبوحست میان شب و روزغیر از مه وخورشید چراغی مفروز
زان آتش آب گونه یک شعله برآردر بنگه اندیشه زن و پاک بسوز
یاری خواهی ز یار با یار بسازسودت سوداست با خریدار بساز
از بهر وصال ماه از شب مگریزوز بهر گل و گلاب با خار بساز
یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روزتابد به تو اینچنین مه جان‌افروز
در تاریکیست آب حیوان تو مخسبشاید که شبی در آب اندازی پوز
آمد آمد ترش ترش یعنی بسمیپندارد که من بترسم ز عسس
آن مرغ دلی که نیست در بند قفساو را تو مترسان که نترسد از کس
احوال دلم هر سحر از باد بپرستا شاد شوی از من ناشاد بپرس
ور کشتن بیگناه سودات شوداز چشم خود آن جادوی استاد بپرس
از حادثه‌ی جهان زاینده مترسوز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس
این یکدم عمر را غنیمت میداناز رفته میندیش وز آینده مترس
از روز قیامت جهان‌سوز بترسوز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای در شب حرص خفته در خواب درازصبح اجلت رسید از روز بترس
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرسوی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
وی جمله خوبان بر تو لعبتگانحال ما را ز هجرنا خوب بپرس
جانا صفت قدم ز ابروت بپرسآشفتگیم ز زلف هندوت بپرس
حال دلم از دهان تنگت بطلببیماری من ز چشم جادوت بپرس
چون روبه من شدی تو از شیر مترسچون دولت تو منم ز ادبیر مترس
از چرخ چو آن ماه ترا همراه استگر روز بگاهست وگر دیر مترس
دارد به قدح می حرامی که مپرسیک دشمن جان شگرف حامی که مپرس
پیشم دارد شراب خامی که مپرسمی‌خواند مرمرا به نامی که مپرس
دلدار چنان مشوش آمد که مپرسهجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
گفتم که مکن گفت مکن تا نکنماین یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس
رو در صف بندگان ما باش و مترسخاک در آسمان ما باش و مترس
گر جمله‌ی خلق قصد جان تو کننددل تنگ مکن از آن ما باش و مترس
رو مرکب عشق را قوی ران و مترسوز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس
چون از خود و غیر خود مسلم گشتیمعشوق تو هم توئی یقین دان و مترس
رویم چو زر زمانه می‌بین و مپرساین اشک چو ناردانه می‌بین و مپرس
احوال درون خانه از من مطلبخون بر در آستانه می‌بین و مپرس
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترسزین تیر قبا بخش کمر دوز بترس
وانگه آید چو زاهدان توبه کندآنروز که توبه کرد آنروز بترس
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریسصد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
در کاسه‌ی سر چو نیستت باده‌ی عشقدر مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس
مر تشنه‌ی عشق را شرابیست مترسبی‌آب شدی پیش تو آبیست مترس
گنجی تو اگر بیت خرابیست مترسبیدار شو از جهان که خوابیست مترس
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرسزانسان شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
ای مرغ خیال سوی او کن گذریوانگه ز منش بپرس چندان که مپرس
آتش در زن بگیر پا در کویشتازه نبرد هیچ فضول سویش
آن‌روی چو ماه را بپوش از مویشتا دیده‌ی هر خسی نبیند رویش
آن دل که من آن خویش پنداشتمشبالله بر هیچ دوست نگذاشتمش
بگذاشت بتا مرا و آمد بر تونیکو دارش که من نکو داشتمش
آن دم که حق بنده‌گزاری همه خوشوز مهر سر بنده بخاری همه خوش
از خانه برانیم بزاری همه خوشچون عزم کنم هم بگذاری همه خوش
آندیده که هست عاشق گلزارشمشغول کجا کند سر هر خارش
گر راست بود یار دهد پرگارشور کژ نگردد راست نیاید کارش
آنرا که رسول دوست پنداشتمشمن نام و نشان دوست درخواستمش
بگشاد دهانرا که بگوید چیزیاز غایت غیرت تو نگذاشتمش
آن رند و قلندر نهان آمد فاشدر دیده‌ی من بجو نشان کف پاش
یا او است خدایا که فرستاده خداشای مطرب جان یک نفسی با ما باش
آنکس که نظر کند به چشم مستشاز رشک دعای بد کنم پیوستش
وانکس که به انگشت نماید رخ اوگر دسترسم بود ببرم دستش
از آتش تو فتاده جانم در جوشوز باده تو شده است جانم مدهوش
از حسرت آنکه گیرمت در آغوشهرجای کنم فغان و هر سوی خروش
امروز حریف عشق بانگی زد فاشگر اوباشی جز بر اوباش مباش
دی نیست شده است بین میندیش ز لاشفردا که نیامده است از وی متراش
اندر بر خویشم بفشاری همه خوشبر راه زنان مرگ گماری همه خوش
چون مرگ دهی از پس آن برگ دهیاز مرگ حیاتها برآری همه خوش
ای باد صبا به کوی آن دلبر کشاحوال دلم بگوی اگر باشد خوش
ور زانکه برای خود نباشد دلکشزنهار مرا ندیده‌ای دم درکش
ای جان جهان و روشنائی همه خوشآرام دلی و آشنائی همه خوش
بر ما گذری اگر کنی سلطانیور بوسه مزید بر فزائی همه خوش
ای چشم بیا دامن خود در خون کشوی روح برو قماش بر گردون کش
بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهادمندبس و زبانش از قفا بیرون کش
گفتی چونی بیا که چون روزم خوشچون روز همی درم می‌دوزم خوش
تا روی چو آتشت بدیدم چو سپندمی‌سوزم و می‌سوزم و مسوزم خوش
گه باده لقب نهادم و گه جامشگاهی زر پخته گاه سیم خامش
گه دانه و گاه صید و گاهی دامشاین جمله چراست تا نگویم نامش
مرغان رفتند بر سلیمان بخروشکاین بلبل را چرا نمی‌مالی گوش
بلبل گفتا به خون ما در بمجوشسه ماه سخن گویم و نه ماه خموش
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوششتا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش
تا بفروزد به خشم آن رنگ خوششتا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش
ناگه بزدم دست بسوی جیبشسرمست شدم ز لذت آسیبش
دستم نرسید سوی جیبش اماالمنة الله که بر دم سیبش
نیمی دف من به موش دادی همه خوشباقی به کف بنده نهادی همه خوش
با درف دریده در سماع آمده‌ایمای با تو مراد و بیمرادی همه خوش
هان ای دل تشنه جوی را جویان باشبی‌پای مپای و دایما پویان باش
با آنکه درون سینه بی‌کام و زبانسرچشمه‌ی هر گفت توئی گویان باش
هرچند ملولی نفسی با ما باشمگریز ز یاران و درین غوغا باش
یا همچو دلم واله و شیدائی شویا بهر نظاره حاضر سودا باش
ای دل برو از عاقبت اندیشان باشدر عالم بیگانگی از خویشان باش
گر باد صبا مرکب خود میخواهیخاک قدم مرکب درویشان باش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوشوی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش
در سایه‌ی زلف تو دمی میخسبمتو نیز موافقت کنی وقت تو خوش
ای روی چو آفتاب تو شادی کشوی موی تو سرمایه ده، جمله حبش
تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهانباقی تبع تواند گشته همه خوش
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوشاندر طلب چو من نگاری همه خوش
در فصل بهار و نوبهاری همه خوشچون قند و نبات در کناری همه خوش
ای سودائی برو پی سودا باشدر صورت شیدای دلت شیدا باش
با سایه‌ی خود ز خوی خود در جنگیخود سایه‌ی تست خصم تو، تنها باش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخشای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش
از باغ جمال تو چه کم خواهد شدزان سیب زنخدان، دو سه شفتالو بخش
ای کرده به پنج شمع روشن هر ششای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
تا چند چو الحمد مرا می‌خوانیهمچون بقره بگیر گوش من و کش
ای گنج بیا زود به ویرانه‌ی خویشوی زلف پریشان مشو از شانه‌ی خویش
وی مرغ متاب روی از دانه‌ی خویشای خانه خدا درآی در خانه‌ی خویش
ای یار مرا موافقی وقتت خوشبر حال دلم چو لایقی وقتت خوش
خواهم به دعا که عاشقان خوش باشندور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش
با دل گفتم ز دیگران بیش مباشرو مرهم ریش باش چون نیش مباش
خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسدبدگوی و بدآموز و بداندیش مباش
با پیر خرد نهفته میگویم دوشکز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
نرمک نرمک مرا همی گفت بگوشکین دیدنیست گفتنی نیست خموش
با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباشکاول قدمت دمند و آخر پرخاش
گل باش و بهر سخن که خواهی میخندمرد سره باش و هرکجا خواهی باش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوشواندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش
خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوشفریاد رس جان‌فکاری همه خوش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمشندهم به گل همه جهان خار غمش
بایست سوی جهان فانی گردیمزین پس رخ ما زرد و دیوار غمش
بر من بگریست نرگس خمارشتا خیره شدم ز گریه‌ی بسیارش
گر نرگس او به سرمه آلوده بدیآلوده شدی ز سرمه‌ها رخسارش
بیچاره دل سوخته‌ی محنت کشدر آتش عشق تو همی سوزد خوش
عشقت به من سوخته دل گرم افتادآری همه در سوخته افتد آتش
پیوسته مرید حق شو و باقی باشمستغرق عشق و شور و مشتاقی باش
چون باده بجوش در خم قالب خویشوانگاه به خود حریف و هم ساقی باش
تا بتوانی تو جامه‌ی عشق مپوشچون پوشیدی ز هر بلائی مخروش
در جامه همی سوز و همی باش خموشکاخر ز پس نیش بود روزی نوش
تا در نزنی بهر چه داری آتشهرگز نشود حقیقت وقت تو خوش
عیاران را ز آتش آمد مفرشعیار نه‌ای ز عاشقان پا درکش
جان جانی بیا میان جان باشچون عقل و خرد تاج سر مردان باش
تو دولت و بخت همه ای در دو جهانچون دولت و بخت دو جهان گردانباش
چون رنگ بدزدید گل از رخسارشآویخت صبا چو رهزنان بردارش
بسیار بگفت بلبل و سود نداشتتا بو که صباا به جان دهد زنهارش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرشمالیدن دستی که کشیدی بسرش
نگذارد آنکه او به جان و جگرشآب حیوان همی رسد از اثرش
دانم که برای ما نخفتی همه دوشبر صفه‌ی سرد با یکی بالاپوش
آن نیز فراموش نگردد ما راای بوده عزیزتر تو از دیده و گوش
در انجمنی نشسته دیدم دوششنتوانستم گرفت در آغوشش
رخ را به بهانه بر رخش بنهادمیعنی که حدیث میکنم در گوشش
در حلقه‌ی مستان تو ای دلبر دوشمیخانه درون کشیدم از خم سر جوش
بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحرمیخوردم و میزدم همی دوش خروش
در مجلس سلطان بشکستم جامشتا جنگ شود بشنوم آن دشنامش
والله که چنان فتاده‌ام در دامشکز پخته‌ی او نمی‌شناسم خامش
دلدار مرا وعده دهد نشنومشبر مصحف اگر دست نهد نشنومش
گوید والله که نشنوی نشنومتخواهد که به اینها بجهد نشنومش
دل یاد تو آرد برود هوش ز هوشمی بی‌لب نوشین تو کی گردد نوش
دیدار ترا چشم همی دارد چشمآواز ترا گوش همی دارد گوش
رفت آنکه نبود کس به خوبی یارشبی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش
او رفت و نماند در دلم تیمارشآری برود گل و بماند خارش
سودای توام در جنون میزد دوشدریای دو چشم موج خون میزد دوش
تا نیم شبی خیل خیالت برسیدورنی جانم خیمه برون میزد دوش
سوگند بدان دل که شده است او پستشسوگند بدان جان که شده است او مستش
سوگند بدان دم که مرا میدیدندپیمانه به دستی و به دستی دستش
شب چیست برای ما زمان نالشوان را که نه عاشق است او را مالش
وان عاشق ناقصی که نوکار بودگوشش نشود گرم به شب بی‌بالش
کاری کردم نگاه نکردم پس و پیشآنرا که چنان کند چنین آید پیش
آندم که قضا مکر کند ای درویشدر خانه گریزد خرد دوراندیش
گر می‌کشدم غم تو هر دم مکشهل تا بکشندم همه عالم تو مکش
آنرا که خود انداخته‌ای پای مزنوانرا که تو زنده کرده‌ای هم تو مکش
گر ناله کنم گوید یعقوب مباشور صبر کنم گوید ایوب مباش
اشکسته بخواهدم و چون سر بکشمبر سر زندم که سر مکش چوب مباش
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمشگفتم که دلم گفت که پر خون کنمش
گفتم که تنم گفت در این روزی چندرسوا کنم وز شهر بیرون کنمش
الجوهر فقر و سوی الفقر عرضالفقر شفاء و سوی الفقر مرض
العالم کله خداع و غروروالفقر من العالم کنزو غرض
امروز سماعست و سماعست و سماعنورست شعاعست و شعاعست و شعاع
این عشق مطاعست و مطاعست و مطاعاز عقل وداعست و وداعست و وداع
عشقست زهر چه آن نشاید مانعگر عشق نبودی، ننمودی صانع
دانی که حروف عشق را معنی چیستعین عابد و شین شاکر و قافست قانع
عاشق گردد بگرد اطلال و ربوعزاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع
بر نان تند این و آن دیگر بر لب آبکانرا عطش آمده است و این را غم جوع
مهمان توایم ما و مهمان سماعای جان معاشران و سلطان سماع
هم بحر حلاوتی و هم کان سماعآراسته باد از تو میدان سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماعچون باد صبا بسوی گلزار سماع
هم طوطی و عندلیب در کار سماعهم گردد هر درخت پربار سماع
ای بنده‌ی سردی به زمستان چون زاغمحروم ز بلبل و گلستان ز باغ
دریاب که این دم اگرت فوت شودبسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغآئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیمچون آب روان رویم از باغ به باغ
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
لیکن چو فرو شود کسی را خورشیددر پیش نهد بجای خورشید چراغ
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغمن آن توام بخسب ایمن به فراغ
ترسم که چراغ زیر طشتی بنهیوانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ
گویند که عشق بانگ و نامست دروغگویند امید عشق خامست دروغ
کیوان سعادت بر ما در جانستگویند فراز هفت بامست دروغ
گویند که یار را وفا نیست دروغگویند پس از هجر لقا نیست دروغ
گویند شراب جانفزا نیست دروغگویند که این به پای ما نیست دروغ
از دل سوی دلدار شکافست شکافوانکس که نداند این معافست معاف
هر روز در این حلقه مصافست مصافمی‌پنداری که این گزافست گزاف
امروز طوافست طوافست طوافدیوانه معافست معافست معاف
نی جنگ و مصافست و مصافست مصافوصل است و زفافست زفافست زفاف
با زنگی امشب چو شدستی به مصافاز سینه‌ی خود سینه‌ی شب را بشکاف
در کعبه‌ی عشاق طوافی چو کنیدریاب که کعبه میکند با تو طواف
در فقر فقیر باش و در صفوت صافبا فقر و صفا درآ تو در کار مصاف
گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلافچون هیچ نبیند نزند زخم گزاف
گویند مرا چند بخندی ز گزافکارت همه عشرتست و گفتت همه لاف
ای خصم چو عنکبوت صفرا میبافسیمرغ طربناک شناسد سر قاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزافخوان تو گرفته است از قاف به قاف
گر فتنه شود کسی معافست معافبر شمع کند همیشه پروانه طواف
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاقبا بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفتگفتم به تو جفت و از همه عالم تاق
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاقدر حال دهد کون و مکان را سه طلاق
مه را چه طراوت و زحل را چه محلبا طلعت آفتاب اندر افاق
ای داروی فربهی و جان عاشقفربه ز خیال تو روان عاشق
شیرین ز دهان تو دهان عاشقجان بنده‌ات ای جان و جهان عاشق
تمکین و قرار من که دارد در عشقمستی و خمار من که دارد در عشق
من در طلب آب و نگارم چون بادکار من و بار من که دارد در عشق
لو کان اقل هذه الاشواقللشمس لا ذهلت عن الاشراق
لو قسم ذوالهوی علی‌العشاقالعشر لهم ولی جمیع‌الباقی
هر دل که طواف کرد گرد در عشقهم کشته شد به آخر از خنجر عشق
این نکته نوشته‌اند بر دفتر عشقسر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشقدر گردن ما درافکند دفتر عشق
این خار از آن نهاد حق بر در عشقتا دور شود هرکه ندارد سر عشق
چون گشت طلسم جسم آدم چالاکبا خاک درآمیخته شد گوهر پاک
آن جسم طلسم را چو بشکست افلاکپاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک
حاشا که شود سینه‌ی عاشق غمناکیا از جز عشق دامنش گردد چاک
حاشا که بخفت عاشقی اندر خاکپاکست و کجا رود در آن عالم پاک