قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت دوازدهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
ما عاشق خود را به عدو بسپاریمهم منبل و هم خونی و هم عیاریم
ما را تو به شحنه ده که ما طراریمتو حیله‌ی ما مخور که ما مکاریم
ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایمشعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم
در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماستجان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریمکیش سر زلف بت‌پرستش داریم
گویند جز این هر دو بود دین درستاز دین درست ما شکستش داریم
مانند قلم سپید کار سیهمگر همچو قلم سرم بری سر ننهم
چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفتچون با سر خود ز سر او شرح دهم
ماهی فارغ ز چارده می‌بینمبی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم
گفتی که از او همه جهان آب شده استآوخ که در این آب چه مه می‌بینیم
مائیم که از باده‌ی بی‌جام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شمامائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم
مائیم که پوستین بگازر دادیموز دادن پوستین بگازر شادیم
در بحر غمی که ساحل و قعرش نیستنظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم
مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیمدر رنج مرفهیم و در بیم خوشیم
تا دور ابد از می تسلیم خوشیمتا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم
مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایمچشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم
هر شعله کز آتش زنه‌ی عشق جهددر ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیممهر از فلک و جهان اغبر کندیم
از کبر جهان سبال خود میمالیداز دولت دل سبلت او را کندیم
مائیم که دوست خویش دشمن داریماما دشمن هر عاشق و هر بیداریم
با قاصد دشمنان خود یاریمما دامن خود همیشه در خون داریم
مائیم که گه نهان و گه پیدائیمگه ممن و گه یهود و گه ترسائیم
تا این دل ما قالب هر دل گرددهر روز به صورتی برون می‌آئیم
مردم رغم عشق دمی در من دمتا زنده‌ی جاوید شوم زان یکدم
گفتی که به وصل با تو همدم باشمگو با که کجا شرم نداری همدم
مصنوع حقیم و صید صانع باشیمجانرا ز مراد جان چه مانع باشیم
صد بره برای بندگان قربان کردما چند به آب گرم قانع باشیم
مگریز ز من که من خریدار توامدر من بنگر که نور دیدار توام
در کار من آ که رونق کار توامبیزار مشو ز من که بازار توام
من بحر تمامم و یکی قطره نیماحول نیم و چو احولان غره نیم
گویم به زبان حال و هر یک ذرهفریاد همی کند که من ذره نیم
من بر سر کویت آستین گردانمتو پنداری که من ترا میخوانم
نی نی رو رو که من ترا میدانمخود رسم منست کاستین جنبانم
من بنده‌ی قرآنم اگر جان دارممن خاک در محمد مختارم
گر نقل کند جز این کس از گفتارمبیزارم از او وز این سخن بیزارم
من پیر شدم پیر نه ز ایام شدماز نازش معشوقه خودکام شدم
در هر نفسی پخته شدم خام شدمدر هر قدمی دانه شدم دام شدم
من چشم ترا بسته به کین می‌بینماکنون چه کنم که همچنین می‌بینم
بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک استخورشید نگر که در زمین می‌بینم
من خاک ترا به چرخ اعظم ندهمیک ذره غمت بهر دو عالم ندهم
نقش خود را نثار عالم کردموز نقش تو من آب به آدم ندهم
من درد ترا ز دست آسان ندهمدل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارمکان درد به صد هزار درمان ندهم
من دوش فراق را جفا میگفتمبا دهر فراق پیش می‌آشفتم
خود را دیدم که با خیالت جفتمبا جفت خیال تو برفتم خفتم
من زخم ترا به هیچ مرهم ندهمیکی موی ترا بهر دو عالم ندهم
گفتم جان را بیار محرم ندهماز گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم
من سر بنهم در رهت ای کان کرمکامروز از تو ای صنم مست ترم
سوگند خورم و گر تو باور نکنیسوگند چرا خورم چرا می نخورم
من سیر نیم سیر نیم سیر نیمزیرا که به اقبال تو ادبیر نیم
خرگوش نگیرم و نخواهم آهوجز عاشق و جز طالب آن شیر نیم
من سیر نیم ولی ز سیران سیرمبر خاک درت ز آب حیوان سیرم
ایمان به تو دادم وز جان برگشتمسیرم از این چو ملحد از آن سیرم
من عادت و خوی آن صنم میدانماو آتش و من چو روغنم میدانم
از نور لطیف او است جان می‌بیندآن دود به گرد او منم میدانم
من عاشق روی تو نگارم چکنموز چشم خوش تو شرمسارم چکنم
هر لحظه یکی شور برآرم چکنموالله به خدا خبر ندارم چکنم
من عاشقی از کمال تو آموزمبیت و غزل از جمال تو آموزم
در پرده‌ی دل خیال تو رقص کندمن رقص خوش از خیال تو آموزم
من عشق ترا به جای ایمان دارمجان نشکیبد ز عشق تا جان دارم
گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرمنتوانستم از تو چه پنهان دارم
من عهد شکسته بر شکستی بزنموز عشوه ره عشوه پرستی بزنم
امروز که ارواح به رقص آمده‌اندناموس فرود آرم و دستی بزنم
من غیر ترا گزین ندارم چکنمدرمان دل حزین ندارم چکنم
گوئیکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیممن کار دگر جزین ندارم چکنم
من قاعده‌ی درد و دوا می‌شکنممن قاعده‌ی مهر و جفا میشکنم
دیدی که به صدق توبه‌ها میکردمبنگر که چگونه توبه‌ها میشکنم
من کاسته‌ی وفای آن مه‌رویمگر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم
زو آب حیات ابدی میجویماو آب حیات آمده و من جویم
من گردانم مطرب گردان خواهممن زهره‌ی گردنده چو کیوان خواهم
جانم جانم ز صورت جان خواهممن جغد نیم که شهر ویران خواهم
من گرسنه‌ام نشاط سیری دارمروباهم و نام و ننگ شیری دارم
نفسی است مرا که از خیالی برمدآنرا منگر جان دلیری دارم
من مالک ملک لامکانی شده‌اممن عارف گنج زرکانی شده‌ام
تا از صدف تن گهر دل سوزددر عالم جان بحر معانی شده‌ام
من مهر تو بر تارک افلاک نهمدست ستمت بر دل غمناک نهم
هر جا که تو بر روی زمین پای نهیپنهان بروم دیده بر آن خاک نهم
من نای توام از لب تو می‌نوشمتا نخروشی هر آینه نخروشم
این لحظه که خامشم از آن خاموشمتا نیشکرت بهر خسی نفروشم
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدمبر جمله‌ی عاشقان به انکار بدم
دیوانه و مست و لاابالی گشتمگوئیکه همه عمر در این کار بدم
من همچو کسی نشسته بر اسب خامدر وادی هولناک بگسسته لگام
تازد چون مرغ تا که بجهد از دامتا منزل این اسب کدام است کدام
من یک جانم که صد هزار است تنمچه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم
خود را به تکلف دگری ساخته‌امتا خوش باشد آن دیگری را که منم
مهتاب بلند گشت و ما پست شدیممعشوق به هوش آمد و ما مست شدیم
ای جان جهان هرچه از این پس شمریبر دست مگیر زانکه از دست شدیم
می‌پنداری که از غمانت رستمیا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم
یارب مرسان به هیچ شادی دستمگر یک نفس از غم تو خالی هستم
می‌پنداری که من به فرمان خودمیا یک نفس و نیم نفس آن خودم
مانند قلم پیش قلمران خودمچون گوی اسیر خم چوگان خودم
می‌گوید دف که هان بزن بر رویمچندانکه زنی حدیث دیگر گویم
من عاشقم و چو عاشقان خوشخویمور رحم کنی زخم زنی این گویم
ناساز از آنیم که سازی داریمبد خوی از آنیم که نازی داریم
در صورت جغد شاهبازی داریمدر عین فنا عمر درازی داریم
نی از پی کسب سوی بازار شویمنی چون دهقان خوشه‌ی گندم درویم
نی از پی وقف بنده‌ی وقف شویمما وقف تو ما وقف تو ما وقف توایم
نی دست که در مصاف خونریز کنمنی پای که در صبر قدم تیز کنم
نی رحم ترا که با رهی در سازینی عقل مرا که از تو پرهیز کنم
نی سخره‌ی آسمان پیروزه شومنی شیفته‌ی شاهد ده روزه شوم
در روزه چو روزی ده بیواسطه‌ایپس حلقه بگوش و بنده‌ی روزه شوم
هر گه که دل از خلق جدا می‌بینماحوال وجود با نوا می‌بینم
وان لحظه که بیخود نفسی بنشینمعالم همه سر به سر ترا می‌بینم
همچون سر زلف تو پریشان توایمآنداری و آنداری و ما آن توایم
هر جا باشیم حاضر خوان توایممهمان تو مهمان تو مهمان توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایمهم جمع توایم و هم پریشان توایم
در شیشه‌ی دل تخت نه حکم بکنای رشک پری چونکه پری خوان توایم
هم مستم و هم باده‌ی مستان توامهم آفت جان زیر دستان توام
چون نیست شدم کنون ز هستان توامگفتی که الست از الست آن توام
هم منزل عشق و هم رهت می‌بینمدر بنده و در مرو شهت می‌بینم
در اختر و خورشید و مهت می‌بینمدر برگ و گیاه و درگهت می‌بینم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیمهوش عاقل کجا بود با زر و سیم
جای گلها کجا بود باغ و نعیمجای هیزم کجا بود قعر جحیم
یار آمده یار آمده ره بگشائیمجویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیماو خنده‌کنان که ما ترا میپائیم
یا صورت خودنمای تا نقش کنیمیا عزم کنیم و پای در کفش کنیم
یا هر یک را جدا جدا بوسه بدهیا یک بوسه که تا همه پخش کنیم
یرغوش بک و قیر بک و سالارمبا نصرت و با همت و با اظهارم
گر کوه احد بخصمیم برخیزدآن را به سر نیزه ز جا بردارم
یک بار دگر قبول کن بندگیمرحم آر بدین عجز و پراکندگیم
گر باد دگر ز من خلافی بینیفریاد مرس به هیچ درماندگیم
یک جرعه ز جام تو تمامست تمامجز عشق تو در دلم کدامست کدام
در عشق تو خون دل حلالست حلالآسودگی و عشق حرامست حرام
یک چند به کودکی به استاد شدیمیک چند بروی دوستان شاد شدیم
پایژان حدیث ما شنو که چه شدچون ابر درآمدیم و بر باد شدیم
یک دم که ز دیدار تو یک سو افتماز وسوسه اندیشه به صد کو افتم
از دیدن روی تو چنان گردانمکز جنبش یک موی تو در رو افتم
آشفته همی روی بکوئی ای جانمیجوئی از آن گمشده خویش نشان
من دوش بدیدم کمرت را ز میانهان تا نبری گمان بد بر دگران
آمد دل من بهر نشانم گفتنگفتا ز برای او چه دانم گفتن
گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگویگفتا که دو چشم را چه تانم گفتن
آمد شب و غمهای تو همچون عسسانیابند دلم را بسوی کوی کسان
روز آمد کز شبت به فریاد رسمفریاد مرا ز دست فریادرسان
آن حلوائی که کم رسد زو به دهنچون دیگ بجوش آمده از وی دل من
از غایت لطف آنچنان خوشخوارستکز وی دو هزار من توانی خوردن
آن صورت غیبی که شندیش دشمنبا خود به قیاس می‌بریدش دشمن
ماننده‌ی خورشید برآمد پیشینهر سو که نظر کرد ندیدش دشمن
آن کس که نساخت با لقای یارانافتاد به مکر دزد و تهدید عوان
میگفت و همی گریست و انگشت گزانفریاد من از خوی بد و بار گران
آنکو طمع وفا برد بر شکرانبر خویش بزد عیب و نزد بر شکران
ور شکران نهاد انگشت به عیبدر هجر بسی دست گزد بر شکران
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمانوز زخم چنین تیر گرفتار چنان
وانگه خبر یافت که این پای بکوفتاز دست هوای خود نشد دست زنان
احرام درش گیرد لافرمان کنواندر عرفات نیستی جولان کن
خواهی که ترا کعبه کند استقبالمائی و منی را به منی قربان کن
از بسکه برآورد غمت آه از منترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهانخون شد دلم و دلت نه آگاه از من
از بسکه فساد و ابلهی زاد از مندر عمر کسی نگشت دلشاد از من
من طالب داد و جمله بیداد از منفریاد من از جمله و فریاد از من
از حاصل کار این جهانی کردنمیکن ز بهی آنچه توانی کردن
زیرا همه عمرت بدمی موقوفستپیداست به یک دم چه توانی کردن
از روز شریفتر شد از وی شب منوز روح لطیفتر این قالب من
رفت این لب من تا لب او را بوسداز شهد شکر نبود جای لب من
از عمر که پربار شود هردم منوز خویش که بیزار شود هردم من
این گلشن رنگین که جهان عاشق اوستگلزار که پرخار شود هردم من
اسرار مرا نهانی اندر جان کناحوال مرا ز خویش هم پنهان کن
گر جان داری مرا چو جان پنهان کنوین کفر مرا پیشرو ایمان کن
امروز مراست روز میدان منشینمیتاز چو گوی پیش چوگان منشین
مردی بنمای و همچو حیران منشینامروز قیامت است ای جان منشین
امشب منم و هزار صوفی پنهانماننده‌ی جان جمله نهانند و عیان
ای عارف مطرب هله تقصیر مکنتا دریابی بدین صفت رقص‌کنان
ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستاندامان وصال از کف مستان مستان
صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آنمن کافرم ار میان هستان هست آن
ای بی‌تو حرام زندگانی ای جانخود بی‌تو کدام زندگانی ای جان
سوگند خورم که زندگانی بی‌تومرگست به نام زندگانی ای جان
ای بی‌تو حرام زندگانی کردنخود بی‌تو کدام زندگانی کردن
هر عمر که بی‌رخ تو بگذشت ای جانمرگست و به نام زندگانی کردن
ای جانب عشاق به خیره نگرانتو خیره و در تو گشته خیره دگران
این خیره در آن و آن در این یارب چیستجمله ز تواند بی‌دل و بی‌جگران
ای جان منزه ز غم پالودنوی جسم مقدس ز غم فرسودن
ای آتش عشقی که در آن میسوزیخود جنت و فردوس تو خواهد بودن
ای جمله جهان بروی خوبت نگرانجان مردان ز عشق تو جامه دران
با این همه نزدیک همه پرهنراندیوانگی تو به ز عقل دگران
ای خورده مرا جگر برای دگراندانم که همین کنی برای دگران
من باد رهی بدم تو راهم دادیمن رستم از این واقعه وای دگران
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جاناز دلشده‌گان گناه کم گیر ای جان
گر دست شکسته شد کمان گیر ای جاناینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان
ای داد که هست جمله بیدار از منای من که هزار آه و فریاد از من
چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفتناشاد شبی که اصل غم زاد از من
ای در دو جهان یگانه تعجیل مکندر رفتن چون زمانه تعجیل مکن
مگریز سوی کرانه تعجیل مکناز خانه‌ی ما به خانه تعجیل مکن
ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقانای کف تو بزن بر رگ خون ایشان
ای نعره‌ی گوینده‌ی جوینده‌ی دلای از نمکان ببر مرام تا نه مکان
ای دل تو در این واقعه دمسازی کنوی جان به موافقت سراندازی کن
ای صبر تو پای غم نداری بگریزای عقل تو کودکی برو بازی کن
ای دل چه شدی ز دست دستی میزندست از هوس عشوه‌پرستی میزن
گوئیکه چه ره زنم چو من دست زنمچون نرگس مستش ره‌مستی میزن
ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بیتوآتش به من اندر زن و آنم بستان
ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کرانفریاد تو از خوی بد و بار گران
گر شیر نری چه می‌گریزی ز نرانور لاشه خری و سوی لاشه خران
ای روی تو باغ و چمن هر دو جهاناز جان تو زنده شد تن هر دو جهان
بشکستن تو شکستن هر دو جهانای ضعف تو ویران شدن هر دو جهان
ای روی تو کعبه‌ی دل و قبله‌ی جانچون شمع ز غم سوختم ای شعله‌ی جان
بردار حجاب و رخ به عاشق بنمایتا چاک زند به دست خود خرقه‌ی جان
ای زخم تو خوشتر از دوای دگرانامساک تو بهتر از عطای دگران
ای جور تو بهتر از وفای دگراندشنام تو بهتر از ثنای دگران
ای زخم زننده بر رباب دل منبشنو تو از ناله جواب دل من
در هر ویران دفینه گنج دگر استعشق است دفینه در خراب دل من
ای سنگ ز سودای لبت آبستاناز سنگ برون کشی تو مکر و دستان
آنجام چو جانیکه بدان کف داریاز بهر خدا از کف مستان مستان
ای شاه تو مات گشته را مات کنافتاده‌ی تست جز مراعات مکن
گر غرقه‌ی جرمست مجازات مکناز بهر خدا قصد مکافات مکن
ای عادت تو خشم و جفا ورزیدنوز چشم تو شاید این سخن پرسیدن
زینگونه که ابروی تو با چشم خوش استاو را ز چه رو نمیتواند دیدن
ای عادت عشق عین ایمان خوردننی غصه‌ی نان و غصه‌ی جان خوردن
آن مائده چون زر و زو شب بیرونستروزه چه بود صلای پنهان خوردن
ای عاشق گفتار و تفاصیل سخنای گر ز سخنوران قهاره‌ی کن
روزیت چو نیست علم نونو هله ورای کهنه فروش در سخنهای کهن
ای عالم دل از تو شده قابل جانحل کرده صفات ذات تو مشکل جان
عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جانجان جانی و عقل جان و دل جان
ای عشق تو در جان کسی و آن کس منای درد تو درمان کسی و آن کس من
گوئی بینم لب ترا چون لب خویشمجروح به دندان کسی و آن کس من
ای کرده ز گل دستک من پایک منبنهاده چراغ عقل من را یک من
نالان به تو این جای شکر خایک مناندر بر خویش کن مها جا یک من
ای گرسنه‌ی وصل تو سیران جهانلرزان ز فراق تو دلیران جهان
با چشم تو آهوان چه دارند به دستای زلف تو پای‌بند شیران جهان
ای لعل لبت معدن شکر چیدنوز چشم تو نور نامصور دیدن
مه گردانست و برک که گردانستفرقست بسی میان هر گردیدن
ای ماه لطیف جانفزا خرمن منوی ماه فرو کرده سر از روزن من
ای گلشن جان و دیده‌ی روشن منکی بینمت آویخته بر گردن من
ای مجمع دل راه پراکنده مزنزان زخمه پریشان چو دل بنده مزن
ای دل لب خود را که زند لاف بقاجز بر لب آن ساغر پاینده مزن
ای مفخر و سلطان همه دلدارانجالینوسی برای این بیماران
روز باران بگلشنت جمع شویمشیرین باشند روز باران یاران
ای مونس روزگار چونی بی منای همدم غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان خرابم بی‌توتو با رخ چون بهار چونی بی من
ای ناله‌ی عشق تو رباب دل منای ناله شده همه جواب دل من
آن ولت معمور که میپرسیدییا بی‌تو و لیک در خراب دل من
این بنده مراعات نداند کردنزیرا که به گل رفته فرو تا گردن
این مستی ما چو مستی مستان نیستپیداست حد مستی افیون خوردن
این دیده‌ی من کز نگرد دور از منای صحت صد دیده‌ی رنجور از من
گر کژ نگرم پس به که کژ راست شودور شب باشم چون طلبی نور از من
ای یار به انکار سوی ما نگرانزیرا که نخورده‌ای از آن رطل گران
از شادی من بهشت گردیده جهانغم مسخره‌ی منست و میر دگران
ای یار بیا و بر دلم بر میزانوی زهره بیا و از رخم زر میزان
آنان که میان ما جدائی جستنددیوار بد و نمای و گو سر میزن
ای یک قدح از درد تو دریای جهانگم کرده جهان از تو سر و پای جهان
خواهد که جهان ز عشق تو پرگیردای غیرت تو ببسته پرهای جهان