قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت سیزدهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
با دل گفتم اگر بود جای سخنبا دوست غمم بگو در اثنای سخن
دل گفت به گاه وصل با یار مرانبود ز نظاره هیچ پروای سخن
با دل گفتم عشق تو آغاز مکنبازم در صد محنت و غم باز مکن
دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مردمعشوق شگرفست برو ناز مکن
باغست و بهار و سر و عالی ای جانما می نرویم از این حوالی ای جان
بگشای نقاب و در فروبند کنونمائیم و توئی و خانه خالی ای جان
بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و منسرمست همی شدیم روزی به چمن
عمریست که من در آرزوی آنمکان عهد به یادآوری ای عهد شکن
با هر دو جهان چو رنگ باید بودنبیزار ز لعل و سنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودنور نی به هزار ننگ باید بودن
بر خسته دلان راه ملامت میزنهردم زخمی فزون ز طاقت میزن
آتش میزن به هر نفس در جانیواندر همه دم دم فراغت میزن
بر گرد جهان این دل آواره‌ی منبسیار سفر کرد پی چاره‌ی من
وان آب حیات خوش و خوشخواره‌ی منجوشید و برآمد ز دل خاره‌ی من
بر گردن ما بهانه‌ای خواهی بستنوز دام و دوال ما نخواهی رستن
بالا نگران شدی که بیگانه شده استدف را بمیفشان که نخواهی رفتن
بسیار علاقه‌ها بباید ای جانتا مسکن و خانه‌ها شود آبادان
ای بلغاری تو خانه کن در بلغاروی تازی گو برو سوی عبادان
پالوده شوی در طلب پالودنفرسوده شوید در هوس فرسودن
تا لذت پالودنتان شرح دهدور نیست چگونه هست خواهد بودن
پیموده شدم ز راه تو پیمودنفرسوده شدم ز عشق تو فرسودن
نی روز بخوردن و نه شب بغنودنای دوستی تو دشمن خود بودن
تا با خودی دوری ارچه هستی با منای بس دوری که از تو باشد تا من
در من نرسی تا نشوی یکتا مناندر ره عشق یا تو باشی یا من
تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهاننز کعبه خبر دارم و نز قبله‌ی نشان
با روی تو رو به قبله کردن نتوانکاین قبله‌ی قالبست و آن قبله‌ی جان
توبه کردم ز توبه کردن ای جاننتوان ز قضا کشید گردن ای جان
سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش استسوگند به نام دوست خوردن ای جان
تو شاه دل منی و شاهی میکننوشت بادا ظلم سپاهی میکن
بر کف داری شراب و جامی که مپرسآن را بده و تو هر چه خواهی میکن
جانم بر آن قوم که جانند ایشانچون گل بجز از لطف ندانند ایشان
هرکس کسکی دارد و کس خالی نیستهر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان
جانهاست همه جانوران را جز جاننانهاست همه نان طلبان را جز نان
هر چیز خوشی که در جهان فرض کنیآن را بدل و عوض برود جز جانان
جز باده‌ی لعل لامکان یاد مکنآنرا بنگر از این و آن یاد مکن
گر جان داری از این جهان یاد مکنمستی خواهی ز عاقلان یاد مکن
جز جام جلالت اجل نوش مکنجز نغمه‌ی عشق کبریا گوش مکن
در کان عقیق فقر عشرت نقد استمی می‌خور و قصه‌ی پرندوش مکن
چون شاه جهان نیست کسی در دو جهاننی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان
هر تیر که جست از آن سخت کمانهر نکته که هست هست از آن شهره بیان
چندین به تو بر مهر و وفا بسته‌ی منای خوی تو آزردن پیوسته‌ی من
من صبر کنم ولیک ننگت نبودیک روز تو از درد دل خسته‌ی من
چون آتش میشود عذارش به سخنخون می‌چکد از چشم خمارش به سخن
چون می‌برود صبر و قرارش به سخنای عشق سخن بخش درآرش به سخن
چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزنتیر نظر آنچنانکه خواهی میزن
چون از خود و غیر خود مسلم گشتیبی‌خود بنشین کوس الهی میزن
چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو منچون می به قوام خود رسیدم ز تو من
نی نی غلطم که تو می و من آبمآمیخته‌ایم و ناپدیدم ز تو من
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کنخوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن
انکار زیان تست زو کمتر گیراقرار ترا سود دهد افزون کن
چون زرد و نزار دید او رو یک منخونابه روان ز چشم چون جو یک
خندید و به خنده گفت دلجو یک منای ظالم مظلومک بدخو یک من
خود حال دلی بود پریشانتر از اینبا واقعه‌ی بی‌سر و سامان‌تر ازین
اندر عالم که دید محنت‌زده‌ایسرگشته‌ی روزگار حیران‌تر از این
در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکنوز باده و از ساده تو اندیشه مکن
با زنگی زلف او در آنور مجویاندیشه‌ی باریک چنین پیشه مکن
در بحر کرم حرص و حسد پیمودنوین آب خوشی ز همدگر بربودن
ماهی ننهد آب ذخیره هرگزچون بی‌دریا هیچ نخواهد بودن
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جاناندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان
بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جانهر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان
در چشم منست ابروی همچو کمانمن روح سپر کرده و او تیر زنان
چون زخم رسید زخم از پرده دراناو نازکنان کنار و من لابه‌کنان
در حضرت توحید پس و پیش مداناز خویش مدان خالی و از خویش مدان
تو کج نظری هرچه درآری به نظرهیچ است همه ز آتشی بیش مدان
در دیده‌ی ما نگر جمال حق بینکاین عین حقیقت است و انوار یقین
حق نیز جمال خویش در ما بیندوین فاش مکن که خونت ریزد به زمین
در راه نیاز فرد باید بودنپیوسته حریص درد باید بودن
مردی نبود گریختن سوی وصالهنگام فراق مرد باید بودن
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودنمردانه و مرد رنگ باید بودن
با جان خودم به جنگ باید بودنور نی به هزار ننگ باید بودن
دل از طلب خوبی بی‌چون گشتندریا خواهد شدن ز افزون گشتن
دل خون شد و شکر میکند زانکه بسیدلها خون شد در هوس خون گشتن
دل باغ نهانست و درختان پنهانصد سان بنماید او و خود او یکسان
بحریست محیط بیحد و بی‌پایانصد موج زند موج درون هرجان
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسونبشکافت و بدید پر زخون بود درون
فرمود در آتشش نهادن حالییعنی که نپخته است از آنست پر خون
دل گرسنه‌ی عید تو شد چون رمضانوز عید تو شد شاد و همایون رمضان
وانگه عمل کمان به مو وابسته استگر مو شود اندیشه نگنجد به میان
دلها مثل رباب و عشق تو کمانزامد شد این کمانچه دلها نالان
وانگه عمل کمان به مو وابسته استگر مو شود اندیشه نگنجد به میان
دوش آنچه برفت در میان تو و مننتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن
روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطنافسانه کند از آن شکنهای کفن
دوشست دیدم یار جدائی جویانبا من به جفا و کین جدا شو گریان
امروز چنانم که جدا گشته ز جانرخساره‌ی خود به خون فرقت شویان
دی از تو چنان بدم که گل در بستانامروز چنانم و چنان‌تر ز چنان
من چون نزنم دست که پابند منیچون پای نکوبم که توئی دست زنان
دیدم رویت بتا تو روپوش مکنپنهانی ما تو باده‌ها نوش مکن
هر چند دراز کرده بد گوی زبانای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن
رفتم به طبیب و گفتم ای زین‌الدیناین نبض مرا بگیر و قاروره ببین
گفتا با دست با جنون گشته قرینگفتم هله تا باد چنین باد چنین
رفتی و نرفت ای بت بگزیده‌ی منمهرت ز دل و خیالت از دیده‌ی من
میگردم من که بلکه پیشم افتیای راهنمای راه پیچیده‌ی من
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمیننه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقیناندر دو جهان کرا بود زهره‌ی این
رو درد گزین درد گزین درد گزینزیرا که دگر چاره نداریم جزین
دلتنگ مشو که نیستت بخت قرینچون درد نباشدت از آن باش حزین
روزیکه گذر کنی به خر پشته‌ی منبنشین و بگو که ای به غم کشته‌ی من
تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خونکای یوسف روزگار و گمگشته‌ی من
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستانوانگاه ز ماه تا به ماهی بستان
ای آنکه مراغه می‌کنی و از حیرتتبریز بگوی و هرچه خواهی بستان
سرمست توام نه از می و نز افیونمجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحونوز گردش من خیره بماند گردون
سرمست شدم در هوس سرمستاناز دست شدم در ظفر آن دستان
بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدمتا درکشدم عشق به بیمارستان
شاخ گل تر بر سر عنبر میزنوز تیغ مسلمان سر کافر میزن
چون نای توان بگوش من درمیدمچون دف توام بروی من بر میزن
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمنسودای مناجات غمت از سر من
خواب شب من توئی و نور روزمنه روز و نه شب چون تو نباشی بر من
شد کودکی و رفت جوانی ز جوانروز پیری رسید بر پر ز جهان
هر مهمانرا سه روز باشد پیمانای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران
شمع ازلست عالم افروزی منزان شاهد اعظم است پیروزی من
بی‌شاهد و شمع ازل چون باشمآری چکنم چو این بود روزی من
شوری دارم که برنتابد گردونشوریکه به خواب درنبیند مجنون
این کمینه ایست از سینه‌ی دوستتا سینه‌ی پاک دوست چون باشد چون
صورت همه مقبول هیولا میدانتصویر گرش علت اولی میدان
لاهوت به ناسوت فرو ناید لیکناوست ز لاهوت هویدا میدان
طبع تو چو سنگست و دلت چون آهنوز آهن و سنگ جسته آتش سوی من
سنگت چو در آتش است ای ماه ختنخرمن باشم که دل نهم بر خرمن
طبعی نه که با دوست در آمیزم منعقلی نه که از عشق بپرهیزم من
دستی نه که با قضا درآویزم منپائی نه که از میانه بگریزم من
عقلی که خلاف تو گزیدن نتواندینی که ز عهد تو بریدن نتوان
علمی که به کنه تو رسیدن نتوانزهدی که در دام تو رهیدن نتوان
عید آمد و عیدانه جمال سلطانعیدانه که دیده است چنین در دو جهان
عید این بود و هزار عید ای دل و جانکان گنج جهان برآمد از کنج نهان
فرخ باشد جمال سلطان دیدنجان زنده شود ز روی جانان دیدن
من سلسله‌ی عشق تو دیدم در خوابیارب چه بود خواب پریشان دیدن
گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جاندر حسن برآیم ز زمین صد چندان
از خاک چو جمله دانه‌ها میرویدهم دانه‌ی آدمی بروید میدان
گر دست بشد ز کار پائی می‌زنور پای نماند هم نوایی می‌زن
گر نیست ترا به عقل رایی می‌زنحاصل هر دم، دم وفائی می‌زن
گر شادم و گر عراق و گر لورستانروشن شده زانچهره‌ی چون نورستان
با منکر و با نکیر همدستی کنتا دست زنان رقص کند گورستان
گر کشته شوم به نزد و پیکار تو منآهی نکشم ز بیم آزار تو من
از زخم سر غمزه‌ی خونخوار تو منخندان میرم چو گل ز دیدار تو من
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشینروزان و شبان بر در عشاق نشین
آنگاه چو این حلقه گشائی کردیاز خلق گذر کن بر خلاق نشین
کس نیست به غیر از او در این جمله جهاننی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان
هر تیر که جست هست از آن سخت کمانهر نکته که هست جست از آن شعله دهان
گفتم که بر حریف غمگین منشینجز پهلوی خوشدلان شیرین منشین
در باغ چو آمدی سوی خار مروجز با گل و یاسمین و نسرین منشین
گفتم مکن ایروت حسن خوت حسنمن دزد نیم مبند دستم بر سن
گفتا که کجائی تو هنوز ای همه فنحقا که چنان شوی که کبرت ستسن
گلباغ نهانست و درختان پنهانصد سال نماید او و او خود یکسان
بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایانصد موج ز موج او درون صد جان
ما زیبائیم خویش را زیبا کنخوبا ما کن ز دیگران خو واکن
ور میخواهی که کان گوهر باشیدل را بگشای و سینه را دریا کن
ما کاهگلان عشق و پهلو به زمینکرده است زمین را کرمش مرکب و زین
تا میبرد این خفتگکانرا در خواباصحاف الکهف تا سوی علیین
ما مرد سنانیم نه از بهر سه نانما دست زنانیم نه از دست زنان
در صید بدانیم نه در صید بداناز بند جهانیم نه در بند جهان
مجموع جهان عاشق یک پاره‌ی منچاره‌گر و چاره‌ساز بیچاره‌ی من
خورشید و فلک غلام سیاره‌ی مننظاره‌گر دو کون نظاره‌ی من
معشوق من از همه نهانست بدانبیرون ز کمان هر گمانست بدان
در سینه‌ی من چو مه عیانست بدانآمیخته با تنم چو جانست بدان
من بنده‌ی مستی که بود دست زناندورم ز کسی که او بود مست زنان
باری من خسته دل چنینم نه چنانآلوده مبا بنان عشاق بنان
من بیرخ تو باده ندانم خوردنبی‌دست تو من مهره ندانم بردن
از دور مرا رقص همی فرمائیبی‌پرده‌ی تو رقص ندانم کردن
من بینم آنرا که نمی‌بینم منوز قند لبش نبات می‌چینم من
هر چند چو سین میان یاسینم منیاسین نهلد دمی که بنشینم من
من کاغذهای مصر و بغداد ای جانکردم پر ز آه و فریاد ای جان
یکساعت عشق صد جهان بیش ارزدصد جان به فدای عاشقی باد ای جان
من عاشق عشق و عشق هم عاشق منتن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
گه من آرم دو دست در گردن اوگه او کشدم چو دلربایان گردن
من کی خندم تات نبینم خندانجان بنده‌ی آن خنده‌ی بیکام و دهان
افسوس که خنده‌ی ترا می‌بینندو آن خنده‌ی تو ز چشم خلقان پنهان
مردان تو در دایره‌ی کن فیکوندل نقطه‌ی وحدتست و از عرش فزون
گر در چیند نقطه‌ی دردت ز درونحالی شوی از دایره‌ی کون برون
نزدیک منی مرا مبین چون دورانتو شهد نگر به صورت زنبوران
ابلیس نه‌ای به جان آدم بنگراندر تن او نظر مکن چون کوران
هر خانه که بی‌چراغ باشد ای جانزندان بود آن نه باغ باشد ای جان
هرکس که بطبل باز شد باز نشدبازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان
هر روز خوش است منزلی بسپردنچون آب روان و فارغ از افسردن
دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشتامروز حدیث تازه باید کردن
هر روز نو برآئی ای دلبر جانسودای نوی درافکنی در سر جان
در ده پرده بهر سحر ساغر جانای تو پدر جان من و مادر جان
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوانآن مطرب را تو مطرب دفتر خوان
گر چهره‌ی نهان کرد ز تو بیت و غزلگر خط خوانی ز چهره‌ی ما برخوان
هشدار که می‌روند هر سو غولانبا دانه و دام در شکار گوران
ای شاد تنی که دامن دل گیردعبرت گیرد ز حالت معزولان
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نانهم جسم از آن اوست همه دیده و جان
وان چیز دگر که نیست گفتن امکانزیرا که زمان باید و اخوان و مکان
هم نور دل منی و هم راحت جانهم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان
ما را گوئی چه داری از دوست نشانما را از دوست بی‌نشانیست نشان
هنگام اجل چو جان بپردازد تنمانند قبای کهنه اندازد تن
تن را که ز خاکست دهد باز به خاکوز نور قدیم خویش برسازد تن
یا دلبر من باید و یا دل بر مننی دل بر من باشد و نی دلبر من
ای دل بر من مباش بی‌دلبر منیک دل بر من به از دو صد دل بر من
یارب چه دلست این و چه خو دارد ایندر جستن او چه جستجو دارد این
بر خاک درش هر نفسی سر بنهدخاکش گوید هزار رو دارد این
یا اوحد بالجمال یا جانمسناز عهد من ای دوست مگر نادمسن
قد کنت تجنی فقل تاجکسنوالیوم هجرتنی فقل سن کم سن
آن رهزن دل که پای کوبانم از اوچون آینه‌ی خیال خوبانم از او
جانیست که چون دست زنان می‌آیدیارب یارب چه میشود جانم از او
آن شاه که هست عقل دیوانه‌ی اووز عشق دلم شده است همخانه‌ی او
پروانه فرستاد که من آن توامصد شمع به نور شد ز پروانه‌ی او
آن شخص که رشک برد بر جامه‌ی توتا رشک برد بر لب خودکامه‌ی تو
یا رشک برد بر آن رخ فرخ تویا بر کر و فر روح علامه‌ی تو
آن کس که همیشه دل پر از دردم از اوبا سینه‌ی ریش و با رخ زردم از او
امروز بناز او بری بر من زدالمنة لله که بری خوردم از او
آن لاله رخی که با رخ زردم از اووان داروی دردی که همه دردم از او
یک روز به بازار بری بر من زدباور نکند کس چه بری خوردم از او
از جان بشنیده‌ام نوای غم تونی خود جانهاست ذره‌های غم تو
آن صورتها که در درون می‌آیندتابند چو ذره در هوای غم تو
از گنج قدم شدیم ویرانه‌ی اوز افسانه‌ی او شدیم افسانه‌ی او
آوخ که ز پیمان و ز پیمانه‌ی اوکس خانه‌ی خود نداند از خانه او
ای آب از این دیده‌ی بیخواب برووی آتش از این سینه‌ی پرتاب برو
وی جان چو تنی که مسکنت بود نماندبی‌آبی خود مجوی و بر آب برو
ای از دل و جان لطیفتر قالب توبسیار رهست از شکر تا لب تو
عمریست که آفتاب و مه میگردندروزان و شبان در آرزوی شب تو
ای پرده‌ی پندار پسندیده‌ی تووی وهم خودی در دل شوریده‌ی تو
هیچی تو و هیچ را چنین گوهربه زین نتوان نهاد در دیده‌ی تو
ای بسته تو خواب من به چشم جادوآن آب حیات و نقل بیخوابان کو
کی بینم آب چون منم غرقه‌ی جوخود آب گرفته است مرا هر شش سو
ای بلبل مست بوستانی برگومستی سر و راحت جانی برگو
من مستم و تعیین نتوانم کردنای جان جهان هرچه توانی برگو
ای جان جهان به حق احسانت مرومستم مستم ز شیر پستانت مرو
اندر قفسم شکر می افشان و مروای طوطی جان زین شکرستانت مرو
ای جان جهان جان و جهان بنده‌ی توشیرین شده عالم ز شکر خنده‌ی تو
صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندیددر گردش روزگار ماننده‌ی تو
ای جان جهان جز تو کسی کیست بگوبی‌جان و جهان هیچ کسی زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهیپس فرق میان من و تو چیست بگو
ای چرخ فلک پایه‌ی پیروزه‌ی توزنبیل جهان گدای دریوزه‌ی تو
صد سال فلک خدمت خاک تو کندنگزارده باشد حق یکروزه‌ی تو
ای در دل من میل و تمنا همه توواندر سر من مایه‌ی سودا همه تو
هرچند بروی کار در مینگرمامروز همه توئی و فردا همه تو
ای دل اگرت طاقت غم نیست بروآواره‌ی عشق چون تو کم نیست برو
ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسیدور می‌ترسی کار تو هم نیست برو
ای دل تو بهر خیال مغرور مشوپروانه صفت کشته‌ی هر نور مشو
تا خود بینی تو از خدا مانی دورنزدیکتر آی و از خدا دور مشو
ای دل گر ازین حدیث آگاهی توزین تفرقه‌ی خویش چه میخواهی تو
یک لحظه که از حضور غایب مانیآن لحظه بدانکه مشرک راهی تو
ای زندگی تن و توانم همه توجانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه منمن نیست شدم در تو از آنم همه تو
ای ساقی جان برین خوش آواز بروساز ازلیست هم بر این ساز برو
ای باز چو طبل باز او بشنیدیشه منتظر تست سبک باز برو
ای ظلمت شب مانع خورشید مشوای ابر حجاب روز امید مشو
ای مدت یک ساعته‌ی لذت جسماصل الم حاصل جاوید مشو