قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت پانزدهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
از سایه‌ی عاشقان اگر دور شویبر تو زند آفتاب و رنجور شوی
پیش و پس عاشقان چو سایه میدرتا چون مه و آفتاب پرنور شوی
از شادی تو پر است شهر و وادیاز روی زمین و آسمان را شادی
کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم راکز غم همه را بداده‌ای آزادی
از عشق ازل ترانه‌گویان گشتیوز حیرت عشق گول و نادان گشتی
از بسکه به مردی ز غمش جان بردیوز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی
از عشق تو هر طرف یکی شبخیزیشب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی
نقاش ازل نقش کند هر طرفیاز بهر قرار دل من تبریزی
از گل قفس هدهد جانها تو کنیاز خاک سیه شکرفشانها تو کنی
آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داندکاینها ز تو آید و چنانها تو کنی
از کم خوردن زیرک و هشیار شویوز پرخوردن ابله و بیکار شوی
پرخواری تو جمله ز پرخواری تستکم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی
استاد مرا بگفتم اندر مستیکگاهم کن ز نیستی و هستی
او داد مرا جواب و گفتا که بروگر رنج ز خلق دور داری رستی
اسرار شنو ز طوطی ربانیطوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی
در مرغ و قفس خیره چرا میمانیبشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی
افتاد مرا با لب او گفتاریگفتم که ز من سیر شدی گفت آری
گفتا بده آن چیز که جیم اول اوستگفتم دومش چیست بگو گفت آری
امروز مرا سخت پریشان کردیپوشیده‌ی خویش را تو عریان کردی
من دوش حریف تو نگشتم از خوابخوردی و نصیب بنده پنهان کردی
امشب برو ای خواب اگر بنشینیاز آتش دل سزای سبلت بینی
ای عقل برو که تو سخن می‌چینیوی عشق بیا که سخت با تمکینی
امشب که فتاده‌ای به چنگال رهیبسیار طپی ولیک دشوار رهی
والله نرهی ز بنده‌ای سرو سهیتا سینه به این دل خرابم ننهی
امشب منم و یکی حریف چو منیبر ساخته مجلسی برسم چمنی
جام می و شمع و نقل و مطرب همه هستای کاش تو می‌بودی و اینها همه نی
اندر دل من مها دل‌افروز توئییاران هستند لیک دلسوز توئی
شادند جهانیان به نوروز و بعیدعید من و نوروز من امروز توئی
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسیزیرا که بهر غمیم فریادرسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهانجز آنکه ببخشیش باکرام کسی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوینور فلکی باز بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت نایدچون سایه مقیم خطه‌ی خاک شوی
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئیوانچ از من بیچاره عزیز است توئی
چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیمبالجمله ز من هر آنچه چیز است توئی
ای آتش بخت سوی گردون رفتیوی آب حیات سوی جیحون رفتی
با تو گفتم که بیدلم من بیدلبیدل اکنون شدم که بیرون رفتی
ای آنکه به کوی یار ما افتادیآن روی بدیدی به قفا افتادی
با تو گفتم که بی‌دلم من بیدلبی‌دل اکنون شدم که بیرون رفتی
ای آنکه تو از دوش بیادم دادیزان حالت پرجوش بیادم دادی
آن رحمت را کجا فراموش کنمکز گنج فراموش بیادم دادی
ای آنکه تو خون عاشقان آشامیفریاد ز عاشقی و بی‌آرامی
ای دوست منم اسیر دشمن کامیآخر به تو باز گردد این بدنامی
ای آنکه ره گریز می‌اندیشیتو پنداری که بر مراد خویشی
شه می‌کشدت مجوی با شه بیشیکه را بکند شهنشه درویشی
ای آنکه ز حد برون جان‌افزاییبی‌حدی و حد هر نفس بنمایی
دانی که نداری به جهان گنجاییدر غیب بچفسیدی و بیرون نایی
ای آنکه ز حال بندگان میدانیچشمی و چراغ در شب ظلمانی
باز دل ما را که تو میپرانیآخر تو ندانی که تواش میخوانی
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازیهر لحظه بر او نقش دگر اندازی
گه مات شوی و گه بداری ماتماحسنت زهی صنعت با خود بازی
ای آنکه صلیب دار و هم ترسائیپیوسته به زلف عنبر ترسائی
لب بر لب من به بوسه کمتر سائیآئی بر من و لیک با ترس آئی
ای آنکه طبیب دردهای مائیاین درد ز حد رفت چه میفرمائی
والله اگر هزار معجون داریمن جانم نبرم تا تو رخی ننمائی
ای آنکه غلام خسرو شیرینیبا عشق بساز گر حریف دینی
پیوسته حریف عشق و گرمی میباشتا عاشق گرم از تو برد عنینی
ای آنکه مرا بسته‌ی صد دام کنیگوئی که برو در شب و پیغام کنی
گر من بروم تو با که آرام کنیهمنام من ای دوست کرا نام کنی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانیور زانکه ببندند دهان میدانی
ور جان و دلم نهان شود زیر زمینشاد است روانم که روان میدانی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازیبشناس دمی تو بازی از جان بازی
ای جان غریب در جهان میسازیروزی دو فتاد مرغزی بارازی
ای ابر که تو جهان خورشیدانیکاری مقلوب می‌کنی نادانی
از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانیبس گریه نصیب ماست تا گریانی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهیخوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی
تو مردم دیده‌ای نه آویزه‌ی گوشاز گوش بدیده آ که در دیده نهی
ای باد سحر به کوی آن سلسله مویاحوال دلم بگوی اگر یابی روی
ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجویزنهار مرا ندیده‌ای هیچ مگوی
ای باد سحر تو از سر نیکوئیشاید که حکایتم به آن مه گوئی
نی نی غلطم گرت بدوره بودیپس گرد جهان دگر کرا میجوئی
ای باده تو باشی که همه داد کنیصد بنده به یک صبوح آزاد کنی
چشمم به تو روشنست همچون خورشیدهم در تو گریزم که توام شاد کنی
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنیوی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی
عشق آب حیات آمد و منکر چو خریای خر تو در آب درنمیزی چکنی
ای باغ خدا که پر بت و پر حوریاز چشم خلایق اینچنین چون دوری
ای دل نچشیده‌ای می منصوریگر منکر آن باغ شوی معذوری
ای بانگ رباب از کجا می‌آئیپرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
جاسوس دلی و پیک آن صحرائیاسرار دلست هرچه می‌فرمائی
ای پر ز جفا چند از این طراریپنهان چه کنی آنچه به باطن داری
گر سر ز خط وفای من برداریواقف نیم از ضمیر دل پنداری
ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبیدر خرمن مه فتاده مه می‌طلبی
در چاه زنخدان چنین یوسف حسنخود دلو توئی یوسف و چه می‌طلبی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختییدل را ز غرور نفس پرداختیی
گر معرفتش ترا مسلم بودییک لحظه به غیر او نپرداختیی
ای پیر اگر تو روی با حق دارییا همچو صلاح دست مطلق داری
اینک رسن دراز و اینک سر داربسم الله اگر سر انا الحق داری
ای ترک چرا به زلف چون هندوئیرومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
نتوان دل خود را به خطا گم کردنترسم که تو ترکی و به ترکی گوئی
ای چون علم بلند در صحرائیوی چون شکر شگرف در حلوائی
زان میترسم که بدرگ و بدرائیدر مغز تو افکند دگر سودائی
ای چون علم سپید در صحرائیای رحمت در رسیده از بالائی
من در هوس تو میپزم حلوائیحلوا بنگر به صورت سودائی
ای خواجه چرا بی‌پر و بالم کردیبر بوی ثواب در وبالم کردی
از تو بره‌ی تو جو ندزدیدم مناز بهر چه جرم در جوالم کردی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شویوز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
دیدم که در آتشی و بگذاشتمتتا پخته و تا زیرک و استاد شوی
ای خواجه گنه مکن که بدنام شویگر خاص توئی گنه کنی عام شوی
بر رهگذرت دام نهاده است ابلیسبدکار مباش زانکه در دام شوی
ای داده مرا به خواب در بیداریآسان شده در دلم همه دشواری
از ظلمت جهل و کفر رستم باریچون دانستم که عالم‌الاسراری
ای داده مرا چو عشق خود بیداریوین شمع میان این جهان تاری
من چنگم و تو زخمه فرو نگذاریوانگه گوئی بس است تا کی زاری
ای دام هزار فتنه و طرارییارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری
ای آب حیات اگر جهان سنگ شودوالله که چون آسیاش در چرخ آری
ای در دل من نشسته بگشاده دریجز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفتتو دفع مده که نیست از تو گذری
ای در دل هر کسی ز مهرت تابیوی از تو تضرعی بهر محرابی
جاوید شبی باید و خوش مهتابیتا با تو غمی بگویم از هر بابی
ای دشمن جان و جان شیرین که توئینور موسی و طور سینین که توئی
وی دوست که زهره نیست جان را هرگزتا نام برد از تو به تعیین که توئی
ای دل تو اگر هزار دلبر داریشرط آن نبود که دل ز ما برداری
گر دل داری که دل ز ما برداریاز یار نوت مباد برخورداری
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائیانصاف بده که عشق را چون سائی
عشق آتش تیز است و ترا آبی نیستخاکت بر سر چه باد می‌پیمائی
ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدیوز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدی
ای دل تو و درد او اگر خود مردیجان بنده‌ی تست اگر تو صاحب دردی
صد دولت صاف را به یک جو نخریگر یک دردی ز دست دردش خوردی
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاریباری میکن به مفلسی اقراری
اینک در او دست به دریوزه برآردرویش ز دریوزه ندارد عاری
ای دل چو وصال یار دیدی حالیدر پای غمش بمیر تا کی نالی
شرطست چو آفتاب رخ بنمایدگر شمع نمیرد بکشندش حالی
ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئیمن با توام ای دل تو کرا می‌جوئی
ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئیور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئی
ای دوست به حق آنکه جان را جانیچون نامه‌ی من رسد به تو برخوانی
از بوالعجبی نامه‌ی من ندرانیچون حال دل خراب من میدانی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنیصد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخفردا بنمایمت چو بر سنگ زنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنیناساز شوی باز دمی ساز کنی
زان میترسم در جفا باز کنیمکر اندیشی بهانه آغاز کنی
ای دوست ز من طمع مکن غمخواریجز مستی و جز شنگی و جز خماری
ما را چو خدا برای این آوردستخصم خردیم و دشمن هشیاری
ای دیده تو از گریه زبون می‌نشویای دل تو این واقعه خون می‌نشوی
ای جان چو به لب رسیدی از قالب منآخر بچه خوشدلی برون می‌نشوی
ای روی ترا پیشه جهان‌آرائیوی زلف ترا قاعده عنبر سائی
آن سلسله‌ی سحر ترا، آن شایدکش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی
ای ساقی از آن باده که اول دادیرطلی دو درانداز و بیفزا شادی
یا چاشنیی از آن نبایست نمودیا مست و خراب کن چو سر بگشادی
ای ساقی جان که سرده ایامیآرام دل خسته‌ی بی‌آرامی
مستان تو امروز همه مخمورندآخر به تو بازگردد این بدنامی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببیوی تن عجب اندر عجب اندر عجبی
ای دل طلب اندر طلب اندر طلبیوی جان طرب اندر طرب اندر طربی
ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجیور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی
آخر نه صبا مشاطه‌ی گل باشداین طرفه که از لطف خدا می‌رنجی
ای شادی راز تو هزاران شادیوز تو به خرابات هزار آبادی
وان سرو چمن را که کمین بنده‌ی تستاز خدمتت آزاد و هزار آزادی
ای شمع تو صوفی صفتی پنداریکاین شش صفت از اهل صفا می‌داری
شبخیزی و نور چهره و زردی رویسوز دل و اشک دیده و بیداری
ای صاف که می شور و چنین می‌گردیبنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی
تو بر قدم باز پسین می‌گردیای طالب دنیا تو یکی مزدوری
وی عاشق خلد ازین حقیقت دوریای شاد بهر دو عالم از بی‌خبری

شادی غمش ندیده‌اش معذوری

ای عشق تو عین عالم حیرانیسرمایه‌ی سودای تو سرگردانی
حال من دلسوخته تا کی پرسیچون می‌دانم که به ز من میدانی
ای قاصد جان من به جان میارزیجان خود چه بود هر دو جهان میارزی
این عالم کهنه آن ندارد بی‌توآن از تو ذلب کنم که آن میارزی
ای کاش که من بدانمی کیستمیدر دایره‌ی حیات با چیستمی
گر پنبه‌ی غفلتم نبودی در گوشبر خود به هزار دیده بگریستمی
ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندییا از دم عشق بلبلان می‌خندی
یا در رخ معشوق نهان می‌خندیچیزیت بدو ماند از آن می‌خندی
ای کمتر مهمانیت آب گرمیکز لذت آن مست شود بی‌شرمی
ای خالق گردون به خودم مهمان کنگردون به کجا برد به آب گرمی
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داریابروی کمان و تیر مژگان داری
خورشید جبین و چهره‌ی همچون ماهمی گون لبی و چشم چو مستان داری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوریاز روشنی روی بت من دوری
وی نرگس اگرچه تازه و مخموریرو چشم بتم ندیده‌ای معذوری
ای ماه برآمدی و تابان گشتیگرد فلک خویش خرامان گشتی
چون دانستی برابر جان گشتیناگاه فروشدی پنهان گشتی
ای موسی ما به طور سینا رفتیوز ظاهر ما و باطن ما رفتی
تو سرد نگشته‌ای از آن گرمیهاچون سرد شوی که سوی گرما رفتی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزیوین باز طلب شکار گیرد روزی
می‌آید و میرود خیالش بر توتا چند رود قرار گیرد روزی
ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانیدر روی عروسان چمن حیرانی
نی در غلطم تو با عروسان چمنز اندیشه‌ی پوشیده‌ی من حیرانی
ای نسخه‌ی نامه‌ی الهی که توئیوی آینه‌ی جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هستدر خود به طلب هر آنچه خواهی که توئی
این عرصه که عرض آن ندارد طولیبگذار عمارتش بهر مجهولی
پولیست جهان که قیمتش نیست جوییا هست رباطی که نیرزد پولی
ای نفس عجب که با دلم همنفسیمن بنده‌ی آن صبح که خندان برسی
ای در دل شب چو روز آخر چه کسیهم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی
ای نور دل و دیده و جانم چونیوی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی‌لب لعل تو چنانم که مپرستو بی‌رخ زرد من ندانم چونی
ای هیزم تو خشک نگردد روزیتا تو فتد ز آتش دلسوزی
تا خرقه‌ی تن دری تو بی‌دل سوزیعشق آموزی ز جان عشق آموزی
ای یار گرفته‌ی شراب آمیزیبرخیزد رستخیز چون برخیزی
می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزیچون خویش چنین شدی چرا بگریزی
امروز بیا که سخت آراسته‌ایگوئی ز میان حسن برخاسته‌ای
بر چرخ برآی ماه را گوش بمالدر باغ درآ که سرو پیراسته‌ای
امروز ندانم بچه دست آمده‌ایکز اول بامداد مست آمده‌ای
گر خون دلم خوری ز دستت ندهمزیرا که به خون دل به دست آمده‌ای
ای آنکه بجز شادی و جز نور نه‌ایچون نعره زنم که از برم دور نه‌ای
هرچند نمک‌های جهان از لب تستلیکن چکنم چو اندر این شور نه‌ای
ای آنکه به لطف دلستان همه‌ایدر باغ طرب سرو روان همه‌ای
در ظاهر و باطن تو چون مینگرمکس را نی ای نگار و آن همه‌ای
ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ایخود را ز جهان پاک پنداشته‌ای
بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ایوان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای
ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ایدر ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای
اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ایواندر سر من چو باده رقصان شده‌ای
ای آنکه حریف بازی ما بده‌ایاین مجلس جانست چرا تن زده‌ای
چون سوسن و سرو از غم آزاد بدیبنده غم از آن شدی که خواجه شده‌ای
ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ایتا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ایگوئی به رخم چشم بردوخته‌ای
ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ایدر دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای
گر با همگان عشق چنین باخته‌ایپس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای
ای خورشیدی که چهره افروخته‌ایاز پرتو آن کمال آموخته‌ای
از جمله‌ی اختران که افروخته‌ایتو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای
ای دوست که دل ز دوست برداشته‌اینیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای
دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوقدر پوست که دل ز دوست برداشته‌ای
ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ایوی عابد پیر بت‌پرستک شده‌ای
غم نیست اگرچه تنگ‌دستک شده‌ایاز کوزه‌ی سر فراخ مستک شده‌ای
این نیست ره وصل که پنداشته‌ایاین نیست جهان جان که بگذاشته‌ای
آن چشمه که خضر خورد از او آب حیاتاندر ره تست لیکن انباشته‌ای
با بی‌خبران اگر نشستی بردیبا هشیاران اگر نشستی مردی
رو صومعه ساز همچو زر در کورهاز کوره اگر برون شدی افسردی
با خنده‌ی بر بسته چرا خرسندیچون گل باید که بی‌تکلف خندی
فرقست میان عشق کز جان خیزدیا آنچه به ریسمانش برخود بندی
با دل گفتم که ای دل از نادانیمحروم ز خدمت شده‌ای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانیمن لازم خدمتم تو سرگردانی
بازآی که تا به خود نیازم بینیبیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مراکی زنده رها کند که بازم بینی
با زهره و با ماه اگر انبازیرو خانه ز ماه ساز اگر میسازی
بامی که به یک لگد فرو خواهد شدآن به که لگد زنی فرو اندازی
با صورت دین صورت زردشت کشیچون خر نخوری نبات و بر پشت کشی
گر آینه زشتی ترا بنمایددیوانه شوی بر آینه مشت کشی
با قلاشان چو رد نهادی پائیدر عشق چو پخت جان تو سودائی
رنجه مشو و به هیچ جائی مگریزمیدان که از این سپس نگنجی جائی
بالا شجری لب شکر و دل حجریزنجیر سری، سیم‌بری رشک پری
چون برگذری درنگری دل ببریچشمت مرساد سخت زیبا صوری
تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ایدر خانه‌ی خود دام و دغل باخته‌ای
ای چشم فراز کرده چون مظلوماندر حیله و مکر موی بشکافته‌ای
جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ایچون برگ گل اندر شکرم داشته‌ای
امروز مرا خنده فرو می‌گیردتا در دهنم چه خنده‌ها کاشته‌ای
خوش خوش صنما تازه رخان آمده‌ایخندان بدو لب لعل گزان آمده‌ای
آن روز دلم ز سینه بردی بس نیستکامروز دگر به قصد جان آمده‌ای
در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ایپیش آر موافقت گر اغیار نه‌ای
چون زهر مدار روی اگر مار نه‌ایاین نقش بخوان چو نقش دیوار نه‌ای
گر آب دهی نهال خود کاشته‌ایور پست کنی مرا تو برداشته‌ای
خاکی بودم به زیر پاهای خسانهمچون فلکم مها تو افراشته‌ای
گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ایور بی‌همه‌ای چو با منی با همه‌ای
در بند همه مباش، تو خود همه باشآن دم داری که سخره‌ای دمدمه‌ای