قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت شانزدهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ایامروز چو زلف خود پس انداخته‌ای
چشم توز می مست و من از چشم تو مستزان مست بدین مست نپرداخته‌ای
با من ترش است روی یار قدریشیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری
بیزار شود شکر ز شیرینی خویشگر زان شکر ترش بیابد خبری
با نااهلان اگر چو جانی باشیما را چه زیان تو در زیانی باشی
گیرم که تو معشوق جهانی باشیآری باشی، ولی زمانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذریبر گل نظری فکندم از بی‌خبری
دلدار به من گفت که شرمت بادارخسار من اینجا و تو بر گل نگری
بد می‌کنی و نیک طمع می‌داریهم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند کریم و است و رحیمگندم ندهد بار چو جو می‌کاری
پران باشی چو در صف یارانیپری باشی سقط چو بی ایشانی
تا پرانی تو حاکمی بر سر آنچون پر گشتی ز باد سرگردانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآیدر صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآیاز در اگرت براند از بام درآی
بر ظلمت شب خیمه‌ی مهتاب زدیمی‌خفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشیوز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوریصوفی باشی و نام ماضی نبری
ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بریتا فوت نگردد این دم ما حضری
بر گلشن یارم گذرت بایستیبر چهره‌ی او یک نظرت بایستی
در بی‌خبری گوی ز میدان بردیاز بی‌خبریها خبرت بایستی
بنمای به من رخت بکن مردمیتا لاف زنم که دیده‌ام خرمی
ای جان جهان از تو چه باشد کمیکز دیدن تو شاد شود آدمی
بوئی ز تو و گل معطر نی نیبا دیدنت آفتاب و اختر نی نی
گوئی که شب است سوی روزن بنگرگر تو بروی شب است دیگر نی نی
بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبیبی‌نقش خیال تو ندیدم آبی
در آب تو کوست چون شراب نابیمی‌نالم و می‌گردم چون دولابی
بیچاره دلا که آینه‌ی هر اثریگر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینه‌ای که قابل خیر وشریزان عکس ترا چه غم که تو بیخبری
بی‌جهد به عالم معانی نرسیزنده به حیات جاودانی نرسی
تا همچو خلیل آتش اندر نشویچون خضر به آب زندگانی نرسی
بیخود باشی هزار رحمت بینیبا خود باشی هزار زحمت بینی
همچون فرعون ریش را شانه مکنگر شانه کنی سزای سبلت بینی
بیرون نگری صورت انسان بینیخلقی عجب از روم و خراسان بینی
فرمود که ارجعی رجوع آن باشدبنگر به درون که بجز انسان بینی
پیش آی خیال او که شوری داریبر دیده‌ی من نشین که نوری داری
در طالع خود ز زهره سوری داریدر سینه چو داود زبوری داری
بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردیبی‌کیف طرب دست زنانم کردی
گفتم به کجا روم که جان را جانیستبی‌جا و روان همچو روانم کردی
پیوسته مها عزم سفر می‌داریچون چرخ مرا زیر و زبر می‌داری
شیری و منم شکار در پنجه‌ی تودل خوردئی و قصد جگر می‌داری
تا چند ز جان مستمند اندیشیتا کی ز جهان پرگزند اندیشی
آنچه از تو ستد همین کالبد استیک مزبله گو مباش چند اندیشی
تا خاک قدوم هر مقدم نشویسالار سپاه نفس و آدم نشوی
تا از من و مای خود مسلم نشویبا این ملکان محروم و همدم نشوی
تا درد نیابی تو به درمان نرسیتا جان ندهی به وصل جانان نرسی
تا همچو خلیل اندر آتش نرویچون خضر به سرچشمه‌ی حیوان نرسی
تا در طلب گوهر کانی کانیتا در هوس لقمه‌ی نانی نانی
این نکته‌ی رمز اگر بدانی دانیهر چیزی که در جستن آنی آنی
تا عشق آن روی پریزاد شویوانگه هردم چو خاک برباد شوی
دانم که در آتشی و بگذاشتمتباشد که در این واقعه استاد شوی
تا هشیاری به طعم مستی نرسیتا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در غم عشق دوست چون آتش و آباز خود نشوی نیست به هستی نرسی
تقصیر نکرد عشق در خماریتقصیر مکن تو ساقی از دلداری
از خود گله کن اگر خماری داریتا خشت به آسیا بری خاک آری
تو آب نی خاک نی تو دگریبیرون ز جهان آب و گل در سفری
قالب جویست و جان در او آب حیاتآنجا که توئی از این دو هم بی‌خبری
توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنیعشقت بشنید از من به این ممتحنی
از هیزم توبه‌ی من آتش بفروختمی‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی
تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانینی دانش آن نیست بدین آسانی
در دست و تن تو کاله پنهان کرده استای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی
تو سیر شدی من نشدم زین مستیمن نیست شدم تو آنچه هستی هستی
تا آب ز نا و آسیا می‌ریزدمی‌گردد سنگ و می‌زخد در پستی
جانا ز تو بیزار شوم نی نی نیبا جز تو دگر یار شوم نی نی نی
در باغ وصالت چو همه گل بینمسرگشته بهر خار شوم نی نی نی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزیوز دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوزتیری چه عجب گر ز کمان بگریزی
جان در ره ما بباز اگر مرد دلیورنی سر خویش گیر کز ما بحلی
این ملک کسی نیافت از تنگ دلیحق می‌طلبی و مانده در آب و گلی
جان دید ز جانان ازل دمسازیمی‌خواهد کز من ببرد هنبازی
این بازیها که جان برون آورده استما را به خود تمام بازی بازی
جان روز چو مار است به شب چون ماهیبنگر که تو با کدام جان همراهی
گه با هاروت ساحر اندر چاهیگه در دل زهره پاسبان ماهی
جانم دارد ز عشق جان‌افزائیاز سوداها لطیفتر سودائی
وز شهر تنم چو لولیان آواره استهر روز به منزلی و هر شب جائی
چشمان خمار و روی رخشان داریکان گوهر و لعل بدخشان داری
گیرم که چو غنچه خنده پنهان داریگل را ز جمال خود تو خندان داری
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستیگر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشتاز دست کسی که او ندارد رستی
چشم مستت ز عادت خماریافغان که نهاد رسم تنها خواری
چون می مددیست ای بخیلیت چراستمی می نخوری و شیره می‌افشاری
چندان گفتی که از بیان بگذشتیچندان گشتی بگرد آن کان گشتی
کشتی سخن در آب چندان راندینی تخته بماند نی تو و نی کشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسیمقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتنپرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل می‌خاریتا گل ناری بر ندهد گلناری
فعل تو چو تخم و این جهان طاهون استتا خشت بر آسیا بری خاک آری
چون ساز کند عدم حیات افزائیگیری ز عدم لقمه و خوش می‌خائی
در می‌رسدت طبق طبق حلواهاآنجا نه دکان پدید و نه حلوائی
چونست به درد دیگران درمانیچون نوبت درد ما رسد درمانی
من صبر کنم تا ز همه وامانیآئی بر ما چو حلقه بر درمانی
چون شب بر من زنان و گویان آئیدر نیم شبی صبح طرب بنمائی
زلف شب را گره گره بگشائیچشمت مرسا که سخت بی‌همتائی
چون کار مسافران دینم کردیحمال امانت یقینم کردی
گفتم که ضعیفم و گرانست این بارزورم دادی و آهنینم کردی
چون مست شوی قرابه بر پای زنیبا دشمن جان خویشتن رای زنی
هم باده خوری مها هم نای زنیاین طمع مکن که هر دو یک جای زنی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهییا حیله کنی ز حیله‌ی ما بجهی
یا بازخری تو خویش و مالی بدهیآن به که دگر سر نکشی سر بنهی
چونی ای آنکه از جمال فردیصدبار ز چو نیم برون آوردی
چون دانستم ترا و چونت دیدمبی‌دانش و بینشم به کلی ویران بردی
چون نیشکر است این نیت ای نائیشیرین نشود خسرو ما گر نائی
هر صبحدم آدم که هر صبحدمیاز عالم پیر بردمد برنائی
حاشا که به ماه گویمت میمانییا چون قد تو سرو بود بستانی
مه را لب لعل شکرافشان ز کجاستدر سرو کجاست جنبش روحانی
حیف است که پیش کر زنی طنبورییا یوسف همخانه کنی با کوری
یا قند نهی در دو لب رنجورییا جفت شود مخنثی با حوری
خواهی که حیات جاودانه بینیوز فقر نشانه‌ی عیانی بینی
اندر ره فقر بد مرو تا نرودمردانه درآ که زندگانی بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردییا در ره دین صاحب دردی گردی
این را بجز از صحبت مردان مطلبمردی گردی چو گرد مردی گردی
خود را چو دمی ز یار محرم یابیدر عمر نصیب خویش آن دم یابی
زنهار که ضایع نکنی آن دم رازیرا که دگر چنان دمی کم‌یابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنیگیرم که گناهست گناهی نکنی
دل در گل رخسار تو می‌نالد زاربر آینه‌ی دلم تو آهی نکنی
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفیاز باطن خویش شاد باشد صوفی
صوفی صاف است غم بر او ننشیندکیخسرو و کیقباد باشد صوفی
خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزیخوش پرده همی دری و خوش می‌دوزی
آموختیم جوانی اندر پیریاز بخت جوان صلای پیرآموزی
خیری بنمودی و ولیکن شرینرمی و خبیث همچو مار نری
صدری و بزرگی و زرت هست ولیکانصاف بده که سخت مادر غری
در بادیه‌ی عشق تو کردم سفریتا بو که بیایم ز وصالت خبری
در هر منزل که می‌نهادم قدمیافکنده تنی دیدم و افتاده سری
در بی‌خبری خبر نبودی چه بدیو اندیشه‌ی خیر و شر نبودی چه بدی
ای هوش تو و گوش من و حلقه‌ی درگر حلقه‌ی سیم و زر نبودی چه بدی
در چشم منست این زمان ناز کسیدر گوش منست این دم آواز کسی
در سینه منم حریف و انباز کسیسرمستم کی نهان کنم راز کسی
در چشم منی و گرنه بینا کیمیدر مغز منی و گرنه شیدا کیمی
آنجا که نمی‌دانم آنجای کجاستگر عشق تو نیستی من آنجا کیمی
در خاک اگر رفت تن بیجانیجان بر فلک افرازد و شاذروانی
در خاک بنفشه‌ای بپایید و برستچون برندهد سرو چنان بستانی
در دست اجل چو درنهم من پائیدر کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائیدر هر دو جهان نیست چنین شیدائی
در دل نگذشت کز دلم بگذارییا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوستای وای به من گر خجلم بگذاری
در دل نگذارمت که افگار شویدر دیده ندارمت که بس خار شوی
در جان کنمت جای نه در دیده و دلتا در نفس بازپسین یار شوی
در روزه چو از طبع دمی پاک شویاندر پی پاکان تو بر افلاک شوی
از سوزش روزه نور گردی چون شمعوز ظلمت لقمه لقمه‌ی خاک شوی
در زهد اگر موسی و هارون آئیوانگاه چو جبرئیل بیرون آئی
از صورت زهد خود چه مقصود ترادر سیرت اگر یزید و قارون آئی
در زیر غزل‌ها و نفیر و زاریدردیست مرا ز چهره‌های ناری
هرچند که رسم دلبریهاش خوشستکو آن خوشی‌ئیکه او کند دلداری
در عالم حسن اینت سلطان که توئیدر خطه‌ی لطف شهره برهان که توئی
در قالب عاشقان بی‌جان گشتهانصاف بدادیم زهی جان که توئی
در عشق تو خون دیده بارید بسیجان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهانچرخم به بهانه تو مالید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسیجان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهانچرخم به بهانه تو مالید بسی
در عشق موافقت بود چون جانیدر مذهب هر ظریف معنی دانی
از سی و دو دندان چو یکی گشت درازبی‌دندان شد از چنان دندانی
در عشق هر آن که برگزیند چیزیاز نفس هوس بر او نشیند چیزی
عشق آینه است هرکه در وی بیندجز ذات و صفات خود نبیند چیزی
درویشان را عار بود محتشمیواندر دلشان بار بود محتشمی
اندر ره دوست فقر مطلق خوشترکاندر ره او خوار بود محتشمی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسیزیرا که به هر غمیم فریاد رسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهانجز آن که ببخشیش باکرام کسی
دستار نهاده‌ای به مطرب ندهیدستار بده تا ز تکبر برهی
خود را برهان از اینکه دستار نهیدستار بده عوض ستان تاج شهی
دل از می عشق مست می‌پنداریجان شیفته‌ی الست می‌پنداری
تو نیستی و بلای تو در ره توآنست که خویش هست می‌پنداری
دلدار به زیر لب بخواند چیزیدیوانه شوی عقل نماند چیزی
یارب چه فسونست که او می‌خواندکاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی
دلدار مرا گفت ز هر دلداریگر بوسه خری بوسه ز من خر باری
گفتم که به زر گفت که زر را چکنمگفتم که به جان گفت که آری آری
دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئیبر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفتسرگشته من از توام مرا می‌گوئی
دل کیست همه کار و گیائیش توئینیک و بد و کفر و پارسائیش توئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفتسرگشته من از توام مرا می‌گوئی
دوش آمد آن خیال تو رهگذریگفتم بر ما باش ز صاحب نظری
تا صبح دو چشم من بگفتش بتریمهمان منی به آب چندانکه خوری
دوش از سر عاشقی و از مشتاقیمی‌کردم التماس می از ساقی
چون جاه و جمال خویش بنمود به منمن نیست شدم بماند ساقی ساقی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتیامشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتم که مرا تا به قیامت جفتیگو آن سخنی که وقت مستی گفتی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئیمی‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی
کز لعل و زمرد و زر و زیره توانبرساخت گلی ولی ندارد بوئی
دی بود چنان دولت و جان افروزیو امروز چنین آتش عالم سوزی
افسوس که در دفتر ما دست خداآن را روزی نبشت این را روزی
دیروز فسون سرد برخواند کسیاو سردتر از فسون خود بود بسی
بر مایده‌ی عشق مگس بسیار استای کم ز مگس کو برمد از مگسی
دی عاقل و هشیار شدم در کاریبرهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارشبیرون رفتم از آن میان من باری
دی مست بدی دلا و چست و سفریامروز چه خورده‌ای که از دی بتری
رقصان شده سر سبز مثال شجرییا حاجب خورشید بسان سحری
رفتم بر یار از سر سر دستیگفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیمگفتا که برو چنانکه هستی هستی
رفتم به طبیب گفتم ای بینائیافتاده‌ی عشق را چه می‌فرمایی
ترک صفت و محو وجودم فرمودیعنی که ز هر چه هست بیرون آئی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزیبی‌درد چو گرد از میان برخیزی
رقص آن باشد کز دو جهان برخیزیدل پاره کنی ور سر جان برخیزی
رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئیاز کان وفا چرا جفا می‌گوئی
هر کودک را گر از جفا ترسانندمن پیر شدم در این مرا می‌گوئی
روزی به خرابات گذر می‌کردیکژ کژ به کرشمه‌ای نظر می‌کردی
آنها که جهان زیر و زبر می‌کردندچون کار جهان زیر و زبر می‌کردی
زان ماه چهارده که بود اشراقیگشتم زر ده دهی من از براقی
آن نیز ببرد از من تا هیچ شدمار ده ببرد چهار ماند باقی
زاهد بودم ترانه گویم کردیسر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشین با وقارم دیدیبازیچه‌ی کودکان کویم کردی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقیآن زهد نبود می‌نمود ای ساقی
مردانه درآ مرو تو زود ای ساقیکاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی
سرسبزتر از تو من ندیدم شجریپرنورتر از تو من ندیدم قمری
شبخیزتر از تو من ندیدم سحریپرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادیرقاص کن دلی و اصل شادی
ای آنکه هزار مرده را جان دادیشاگرد تو می‌شوم که بس استادی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسیمی خوردم و می خوردم و از دست کسی
همچون قدحم شکست وانگه پرکردآخر ز گزاف نیست اشکست کسی
سوگند همی خورد پریر آن ساقیمی‌گفت به حق صحبت مشتاقی
گر باده دهم به شهری و آفاقیعقلی نگذارم به جهان من باقی
شادی شادی و ای حریفان شادیزان سوسن آزاد هزار آزادی
می‌گفت که دادی عاشقی من دادمآری دادی مها و دادی دادی
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچیدست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
خفتند حریفان همه چاره‌ات اینستکاندر می لعل و در سر خود پیچی
شمشیر اگر گردن جان ببریدیبل احیاء بربهم که شنیدی
روح یحیی اگر نه باقی بودیدر خون سر او سه ماه کی گردیدی
شمعی است دل مراد افروختنیچاکیست ز هجر دوست بردوختنی
ای بی‌خبر از ساختن و سوختنیعشق آمدنی بود نه آموختنی
صد روز دراز گر به هم پیوندیجان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما می‌خندیمجنون نشدی هنوز دانشمندی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشیدزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
دعوی محبت کنی ای بی‌معنیوانگه ز زبان این و آن اندیشی
عالم سبز است و هر طرف بستانیاز عکس جمال گل‌رخی خندانی
هر سو گهریست مشتعل از کانیهر سو جانیست متصل با جانی
عاینت حمامة تحاکی حالیتبکی و تصیح فوق غصن عالی
او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتممی‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزیوز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشق آن باشد که چون درآئی به سماعجان در بازی وز دو جهان برخیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردیدر کشتن بنده ساحریها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلمآگاه نی چه کافریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدیگر گردون را دهان بدی خندیدی
این هست ولیک اگر ز من بشنیدیافسوس که عید عید ما را دیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداریآراسته خود را ز پی دیداری
ما را چو توئی عید بکن تیماریای خلعت گل فکنده بر هر خاری
غم را دیدم گرفته جام دردیگفتم که غما خبر بود رخ زردی
گفتا چکنم که شادیی آوردیبازار مرا خراب و کاسد کردی
غمهای مرا همه بناغم داریواندر غم خود همچو بناغم داری
گویی که تراام و چرا غم داریترسم که نباشی و چراغم داری
کافر نشدی حدیث ایمان چکنیبی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی
در عربده‌ی نفس رکیکی تو هنوزبیهوده حدیث سر سلطان چکنی
گاه از غم او دست ز جان می‌شوئیگه قصه‌ی آ، به درد دل می‌گوئی
سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئیکو از تو برون نیست کرا می‌جویی