قرآن کریمبه زبان فارسی

قسمت هفدهم

رباعیات مولوی — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی
گر آنکه امین و محرم این رازیدر بازی بیدلان مکن طنازی
بازیست ولیک آتش راستیشبس عاشق را که کشت بازی بازی
گر بگریزی چو آهوان بگریزیور بستیزی چون آهنان بستیزی
زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایمای مرغک زیرک به دو پا آویزی
گر تو نکنی سلام ما را در پیچون جمله نشاطی و سلامی چون می
چوپان جهانی و امان جانهادفع گرگی گر نکنی هی هی هی
گر خار بدین دیده‌ی چون جوی زنیور تیر جفا بر دل چون موی زنی
من دست ز دامن تو کوته نکنمگر همچو دفم هزار بر روی زنی
گر خوب نیم خوب پرستم باریور باده نیم ز باده مستم باری
گر نیستم از اهل مناجات رواستاز اهل خرابات تو هستم باری
گر داد کنی درخور خود داد کنیبیچاره کسی را که تواش یاد کنی
گفتی تو که بسیار بیادت کردممن میدانم که چون مرا یاد کنی
گر درد دلم به نقش پیدا بودیهر ذره ز غم سیاه سیما بودی
ور راه به سوی گوهر ما بودیهر قطره ز جوش همچو دریا بودی
گر سوزش سینه را به کس می‌داریوز مهر ضمیر پر هوس می‌داری
باید که چو ناله‌ی تو آرام دلستآن ناله قرین هر نفس می‌داری
گر صید خدا شوی ز غم رسته شویور در صفت خویش روی بسته شوی
میدان که وجود تو حجاب ره تستبا خود منشین که هر زمان خسته شوی
گر عاشق روی قیصر روم شویامید بود که حی قیوم شوی
از هجر مگو به پیش سلطان وصالمیترس کزین حدیث محروم شوی
گر عاشق زار روی تو نیستمیچندان به در سرای تو نه ایستمی
گفتی که مایست بردرم خیز بروای دوست اگر نه ایستمی نیستمی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدیروی عاشق چنین مزعفر نبدی
گر آنکه صدف را غم گوهر نبدیبگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی
گر قدر کمال خویش بشناختمیدامان خود از خاک بپرداختمی
خالی و سبک بر آسمان تاختمیسر بر فلک نهم برافراختمی
گر گفتن اسرار تو امکان بودیپست و بالا همه گلستان بودی
گر غیرت نخوت نه در ایام بدیهر فرعونی موسی عمران بودی
گر مجلس انس را به کار آمدمیهردم بدر تو بنده وار آمدمی
گر آفت تصدیع نبودی و ملالهر روز برت هزار بار آمدمی
گر من مستم ز روی بدکرداریای خواجه برو تو عاقل و هشیاری
تو غره به طاعتی و طاعت داریاین آن سر پل نیست که می‌پنداری
گر نقل و کباب و باده‌ی ناب خوریمیدان که به خواب در، همی آب خوری
چون برخیزی ز خواب باشی تشنهسودت ندهد آب که در خواب خوری
گرنه حذر از غیرت مردان کنمیآن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی
ور رشک نبودی همه هشیاران رابی‌خویش و خراب و مست و حیران کنمی
گرنه کشش یار مرا یار بدیبا شاه و گدا مرا کجا کاربدی
گرنه کرم قدیم بسیار بدیکی یوسف جان میان بازار بدی
گر هیچ نشانه نیست اندر وادیبسیار امیدهاست در نومیدی
ای دل مبر امید که در روضه‌ی جانخرما دهی، ار نیز درخت بیدی
گر یک نفسی واقف اسرار شویجانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستیچون مست از او شوی تو هشیار شوی
گر یک ورق از کتاب ما برخوانیحیران ابد شوی زهی حیرانی
گر یک نفسی به درس دل بنشینیاستادان را به درس خود بنشانی
گفتم به طبیب داروئی فرمائینبضم بگرفت از سر دانائی
گفتا که چه درد میکند بنمائیبردم دستش سوی دل سودائی
گفتم صنما مگر که جانان منیاکنون که همی نظر کنم جان منی
مرتد گردم گر ز تو من برگردیای جان جهان تو کفر و ایمان منی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنیگفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنیگفتا که هنوز عاشق خویشتنی
گفتم که چونی مها خوشی محزونیگفتا مه را کسی نپرسد چونی
چون باشد طلعت مه گردونیتابان و لطیف و خوبی و موزونی
گفتم که دلا تو در بلا افتادیگفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که دماغ دوا باید، گفتدیوانه توئی که در دوا افتادی
گفتم که کدامست طریق هستیدل گفت طریق هستی اندر پستی
پس گفتم دل چرا ز پستی برمدگفتا زانرو که در درین دربستی
گفتند که هست یار را شور وشریگفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتا ترش است روی خوبش قدریگفتم که زهی تهمت کژ بر شکری
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئیدیوانه توئی که عقل از من جوئی
گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئیآئینه کند همیشه آهن روئی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگیگردون چه بود بر در او سرهنگی
از دولت دوست هیچ چیزم کم نیستجز صبر که از صبر ندارم رنگی
گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امییا بر رخ خویش زعفران کشته‌امی
آن وعده که کرده‌ای رها می‌نکندور نی خود را به رایگان کشته‌امی
کی پست شود آنکه بلندش تو کنیشادان بود آنجا که نژندش تو کنی
گردون سرافراشته صد بوسه زندهر روز بر آن پای که بندش تو کنی
کیوان گردی چو گرد مردان گردیمردی گردی چو گرد مردان گردی
لعلی گردی چو گرد این کان گردیجانی گردی چو گرد جانان گردی
لب بر لب هر بوسه ربائی بنهینوبت چو به ما رسد بهائی بنهی
جرم را همه عفو کنی بی‌سببیوین جرم مرا تو دست و پائی نهی
مادام که در راه هوا و هوسیاز کعبه‌ی وصل هردمی باز پسی
در بادیه‌ی طلب چو جهدی بنمایباشد که به کعبه‌ی وصالش برسی
ما را ز هوای خویش دف زن کردیصد دریا را ز خویش کف زن کردی
آن وسوسه‌ای را که ز لاحول دمیددر کشتی ما دلبر وصف‌زن کردی
ماننده‌ی گل ز اصل خندان زادیوز طالع و بخت خویش شادی شادی
سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سروسروی عجبی که از زمین آزادی
ماه آمد پیش او که تو جان منیگفتش که تو کمترین غلامان منی
هر چند بدان جمع تکبر می‌کردمی‌داشت طمع که گویمش آن منی
مائیم در این زمان زمین پیمائیبگذاشته هر شهر به شهر آرائی
چون کشتی یاوه گشته در دریائیهر روز به منزلی و هرشب جائی
مائیم و هوای روی شاهنشاهیدر آب حیات عشق او چون ماهی
بیگاه شده است روز ما را صبح استفریاد از این ولوله‌ی بیگاهی
مردی که فلک رخنه کند از دردیمردی که خداش کاشکی ناوردی
غبن است و هزار غبن کاین خلق لقبآن را مردی نهند و این را مردی
مرغان ز قفص قفص ز مرغان خالیتو مرغ کجائی که چنین خوشحالی
از ناله‌ی تو بوی بقا می‌آیدمی‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی
مست است خبر از تو و یا خود خبریخیره است نظر در تو و با تو نظری
درهم شده خانه‌ی دل از حور و پریوز دیده تو از گو شککی می‌نگری
من با تو چنین سوخته خرمن تا کیوز ما تو چنین کشیده دامن تا کی
این کار به کام دشمنانم تا چندمن در غم تو، تو فارغ از من تا کی
من بادم و تو برگ نلرزی چکنیکاری که منت دهم نورزی چکنی
چون سنگ زدم سبوی تو بشکستمصد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی
من بی‌دلم ای نگار و تو دلداریشاید که بهر سخن ز من نازاری
یا آن دل من که برده‌ای بازدهییا هر چه کنم ز بیدلی برداری
من پیر فنا بدم جوانم کردیمن مرده بدم ز زندگانم کردی
می‌ترسیدم که گم شوم در ره تواکنون نشوم گم که نشانم کردی
من جان تو نیستم مگو جان غلطیمن جان جنیدم و سری سقطی
کی باشم جان هر خری کوردلیکو باز نداند سقطی از سخطی
من جمله خطا کنم صوابم تو بسیمقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتنپرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی
من خشک لب ار با تو دم تر زدمیدر عشق تو عالمی به هم برزدمی
یک بوسه اگر لبم توانستی دادبر پای تو دستک ز بر سر زدمی
من دوش به خواب در بدیدم قمریدریا صفتی عجایبی سیم‌بری
امروز بگرد هر دری میگردمکز یارک دوشینه چه دارد خبری
من دوش به کاسه‌ی رباب سحریمی‌نالیدم ترانه‌ی کاسه‌گری
با کاسه‌ی می درآمد آن رشک پریگفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری
من ذره بدم ز کوه بیشم کردیپس مانده بدم از همه پیشم کردی
درمان دل خراب و ریشم کردیسرمستک و دستک زن خویشم کردی
من من نیم و اگر دمی من منمیاین عالم چو ذره بر هم زنمی
گر آن منمی که دل ز من برکنده استخود را چو درخت از زمین برکنمی
مه دوش به بالین تو آمد به سرایگفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جایشب گرد جهان دیده و انگشت نمای
مهمان دو دیده شد خیالت گذریدر دیده وطن ساخت ز نیکو گهری
ساقی خیال شد دو دیده میگفتمهمان منی به آب چندان که خوری
میدان و مگو تا نشود رسوائیزیبائی مرد هست در تنهائی
گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی استکو موی همی شکافد از بینائی
می‌فرماید خدا که ای هرجائیاز عام ببر که خاص آن مائی
با ما خو کن که عاقبت آن دلدارپیشت آید شبانگه تنهائی
ناخوانده به هرجا که روی غم باشیور خوانده روی تو محرم آن دم باشی
تا کافر را خدا نخواند نرودشرمت بادا ز کافری کم باشی
نقاش رخت اگر نه یزدان بودیاستاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودیدر عشق تو جان بدادن آسان بودی
نومید نیم گرچه ز من ببریدییا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردنبسیار امیدهاست در نومیدی
نی گفت که پای من به گل بود بسیناگاه بریدند سرم در هوسی
نه زخم گران بخوردم از دست خسیمعذورم دار اگر بنالم نفسی
نی من منم و نی تو توئی نی تو منیهم من منم و هم تو توئی و هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنیکاندر غلطم که من توام یا تو منی
واپس مانی ز یار واپس باشیاز شاخ درخت بگسلی خس باشی
در چشم کسی تو خویش را جای کنیتو مردمک دیده‌ی آن کس باشی
وقف است مرا عمر در این مشتاقیاحسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطربمن می نخورم تا نباشی ساقی
هر پاره‌ی خاک را چو ماهی کردیوانگه مه را قرین شاهی کردی
آخر ز فراق هر دو آهی کردیزان آه بسوی خویش راهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنیصد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی
چون دف دل ما سماع آنگاه کندکش هر نفسی هزار بر روی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرین رائیمر عاشق را پیرهنی فرمائی
ای یوسف روزگار ما یعقوبیمپیراهن تست چشم را بینائی
هر روز یکی شور بر این جمع زنیبنیاد هزار عاقبت را بکنی
تا دور ابد این دوران قائم بودبر جا فقیران کرم چون تو غنی
هر شب که ببنده همنشین میافتیچون نور مهی که بر زمین میافتی
من بنده‌ی چشم مست پرخواب توامآن دم که چنان و اینچنین میافتی
هرگز به مزاج خود یکی دم نزنیتا از دم خویش گردن غم نزنی
هر چند ملولی تو یقین است که توبا اینکه ملولی ز کسی کم نزنی
هرگز نبود میل تو کافراشت کنیتا عاشق آنی که فرو داشت کنی
بسم الله ناگفته تو گوئی الحمدناآمده صبح از طمع چاشت کنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریآن یار وفادار کجا شد باری
گر پیش سگی شکر نهی خرواریمیل دل او بود سوی مرداری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاریهرکس هنری دارد و هرکس کاری
مائیم و خیال یار و این گوشه‌ی دلچون احمد و بوبکر به گوشه‌ی غاری
هر لحظه مها پیش خودم می‌خوانیاحوال همی پرسی و خود می‌دانی
تو سرو روانی و سخن پیش تو بادمی‌گویم و سر به خیره می‌جنبانی
هم‌دست همه دست زنانم کردیدو گوش کشان همچو کمانم کردی
خائیه بهر دهان چو نانم کردیفی‌الجمله چنان شد که چنانم کردی
هم دل به دلستانت رساند روزیهم جان سوی جانانت رساند روزی
از دست مده دامن دردی که تراستکان درد به درمانت رساند روزی
همسایگی مست فزاید مستیچون مست شوی بازرهی از هستی
در رسته‌ی مردان چو نشستی رستیبر باده زنی ز آب و آتش دستی
یاد تو کنم میان یادم باشیلب بگشایم در این گشادم باشی
گر شاد شوم ضمیر شادم باشیحیله طلبم تو اوستادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگرد که بودی که چنین استادی
خوبی و کرم را چو نکو بنیادیای دنیا را ز تو هزار آزادی
یکدم غم جان دار غم نان تا کیوز پرورش این تن نادان تا کی
اندر ره طبل اشکم و نای و گلواین رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی
یک شفتالو از آن لب عنابیپر کرد جهان ز بوی سیب و آبی
هم پرده‌ی شب درید و هم پرده‌ی روزاز عشق رخ خویش زهی بی‌آبی