سپاس آن خداوندی را که بی آزال و آباد کنه ذات و صفاتش از تغایر اعصار و ادهار زمان و مکان منزّه بود، و پیش از وضع اسم قدم و بقا از دیری و زودی کون و حوادث مقدّس بود، بودنش که بود نه بقطع حصر زَمن، و هستیش نه بهستی وجود انجمن. اوّلست نه بنعت علت اوّلها و آخِرست نه بوصف شبهت آخرها. ظاهرست نه در صورت مخائیل، باطن است نه محجوب بحجب علل و اباطیل. هستیش بهستیش قایم، جمال صفاتش بجلال ذات دایم.
چون ذات گوی نفس عمیا مبند، و چون صفات گویی ابعاض و تجزّی مبین و بر خود مخند، افتراق و اجتماع از علت کون است، و انس و وحشت از صفات بین و بون است، کون مرغ وحدت نگیرد، و بین و بون جز صفات حدث نپذیرد. اعراض و جواهر عکس افعال اوست و چرخ و اجرام هوا عین کردار اوست. سطوت ذاتش جز عین صفات برنگیرد و کشوف صفاتش جز بحار جلال نپذیرد. عناصر و تصاریف عقول با اجسام و ارواح نقیرات عقاقیر قماطیر خزاین ملک و ملکوت اوست. شواهد و مشاهد و کاوین و افلاک و آفاق اطیار بساتین جبروت اوست.
پاک آن خداوندی که دیدنش بوجود واجب و علمش بحسن صنایع لازم. زندگیش قوام عالم، ارادتش آفریدن وجود آدم. قدرتش وجود آیات، کلامش بودن مخلوقات. سمیع است پیش از مسموعات، نه بآلات و علات. بصیر «است» پیش از مبصرات، نه بحواس مرسومات. سبحان الذی تقدّس فی قدسه قدساً، و تعظم فی کبرائه سلطاناً و عزاً، و تبارک فی جلاله ملکاً و تعالی فی جماله الوهیّة و جبروةً.
بزرگوار آن عزیزی که عقل فعال پروانۀ شمع ربوبیّتش و روح قوال ساکن سجن قضا و قدرش. عقل صادر نوآموز مکتب الهام اوست و روح خازن قهرمان امر درگاه اوست. طیر عافیت بلاکش خوف مکر اوست. درین میدان بی پایان با علت حدث کی مرد اوست؟ نه اسب گردون در راه ملکوت کاه خرمن اقدار او کشد؟ نه کیوان تند از کأسات قضا زهر قهر او چشد؟ نه صبح هر بام شمس سر چتر نور قدرت او برد؟ نه ماه هر ماه از پیش رأس و ذنب زهر دنبال عقرب او خورد؟ عروسان سیّارات در ابراج افلاکش نه فیض ملک او نگارد و دلوهاء زرین هر سحرگاه بدولاب سیمین بردارد؟س
سبحان ذی البهاء و ذی البقاء، ذی المجد و ذی الکبریاء. از نظر تجلی وحدتش کرده دهان کاف و نون بر زبرجد قاف. مدحت فصحا در ثناء عزتش نزد کمال قدرتش گشت عین کاف. درّ ثمین فطرت از اجلال جلالش گشت اخضر، صفایح انجمن در هوای فلک خراس ملک کرده از اثیر انور. عناصر مختلف تحت گردون موافقت از حکمتش ساخته، با مزج اتضاد در بنیت اشباح از قدرتش.
سپاس آن لطیفی که این عجایب از قدرتش عجب نیست، و این غرایب در مملکتش غریب نیست. قدّوسی که یدش در بقاء قدرت است و وجه کنه قدم محبّتش نوال حکمت و نزول عین رحمت با ظهور تجلی انوار صفت قدمینش و قدم و ازل اصبعینش. نفاذ مسبب در علم قضا و قدر صلاتش قرب و وصال، ضحکش رضی در جلال و جمال.
سبحانه عمّا اشار الیه اهل الزّیغ من المشبّهة الضّالة، و تقدّس ذاته و صفاته عمّا اومی الیه المعطلة الکافرة. له الاسماءُ الحسنی و هو العزیز الحکیم. عزّت آن قدیمی را که جان جان بخشان معرفت از ادراک کنه قدم جلال ذاتش در عزّ بقا حیران و از شوق جلال و کمال ابدش دیدۀ عاشقان واله در بیداء وحدانیت گریان. عقول اولوالالباب محبت هایم در سراب معرفت عطشان، اسرار ارباب توحید در شط بحر تجرید از صدمات سطوات لمعات بروج صمدیت و سرمدیّت در عین هیمان.
ارواح انبیا بجناح وصلت و عز اصطفائیت در هواء هویت بخود از خود بنعت حیرت پرّان، و قلوب اصفیا در زور مزار قدم چون جان جان از نیران شوق افسان. نه دلی بکنه قِدم رسد، یا عقلی از بحر بقاش قطرهئی چشد. دیدۀ آشنا آن آینۀ قدس تجلی قدس اوست، گلزار رخ دلبران بساتین انس اوست. آفاق معرفت بنعت معروف عارف اوست، مطالع شموس ازل عاشق روی خوب اوست. نه بحر وحدتش عارف را ساحلی، نه اثقال اوقار هموم محبان را محملی. فنا در فنا دأب راه روان ملکوت و بقا در بقا مآل دلیران جبروت.
سپاس آن ازلیی که خرد بخش است زیرکانرا.و بخشایشگر است عاجزانرا. دل دایرۀ نقطۀ استواء قدم شد، عرش و کرسی با کونین در سطوت ذی الجلالیش ابتداء عدم شد. کون و فساد دو لشکر صرف صرف فعل اوست. مبدأ و معاد ولایت ولایت مزاد اهل عالم قهر و لطف اوست. مرکب عقل کل از عز ذاتش سست جولان شد. نفس کل در کمال برهانش تنگ میدان شد. فهم و وهم با خیال از مکتب ملکوتش خط تزویر علم نویسند. حس و قیاس از درگاه افعالش دزدان شب هجر گیرند. جان جان با عقل عقل معراج و منهاح امر و نهی اوست.
چون ازین عللها بگذری آنچه ورای ادراک تست، آن کنه عز ذات اوست. چشم عارفان از رؤیت ذات او مست گشت. جان محبان از دیدن صفات او پست گشت.
سبحان الذی ذاب فی سبحات جلاله اسرار الواصلین. و خرست فی مدحة کماله السنة الواصفین. و غرقت فی بحار دیمومیته ارواح الرّاسخین، و اضمحلت تحت سلطان کبریائه اشباح الصادقین، ذوالجلالی که مست کرد شراب وصلتش عاشقانرا، وواله کرد سماع صفتش شایقانرا تا از شوریدگی عربده کردند و اسرار مکتوم پیدا کردند، و از غوامض علوم مجهول اشارات و عبارات کردند، و در مستی شطحیّات گفتند، و جهان علم بر هم کردند، و پای از جادۀ رسوم بیرون نهادند و صرف ربوبیت بر جهان آشکارا کردند.
سخن از عبودیت نگفتند، آغاز از انائیت کردند و در اتحاد از غیرت حریّت حدیث کردند، لاجرم غیرت ازل ایشانرا سیاست کرد، و عز کبریا ایشانرا بلاکش کرد. لیکن جهان تیغ عشق ایشان شد و آفاق بمهر غلام و چاکر ایشان شد. هم از شهرهشان کرد بعشق ولایت، هم اوشان عزیز کرد بمعرفت و کفایت. سبحان الذی شرف اولیاءه بکشف الاسرار، و الحمدللّه الذی عز اصفیاؤه بمطالعة الانوار. بعث الرسل و مشاهیر الانبیاء- علیهم الصلوة و السلام- و صلی اللّه علی محمد اشرف الرسل و الانبیاء و امام السفرة و الاولیاء، و علی بدیع فطرته آدم و خلیفة ملکه فی العالم و علی شیث صفیّه و رسوله، و علی ادریس نبیّه و امینه، و علی نوح نجیه و علی هود غریب رسالته، و علی صالح عزیز نبوّته و علی ابرهیم خلیله، و علی اسحق صادق الوعد و علی اسمعیل ذبیحه، و علی یعقوب محزون امتحانه و علی لوط مشهور آیاته و علی یونس محبوس غیرته و علی یوسف شاهد حسنه و علی شعیب شائق لقائه و علی موسی کلیمه و علی هرون نبیه و وزیر کلیمه و علی داود عشیقه و علی سلیمان ملک نبوته و رسالته، و علی عزير آیة ربوبیته و علی ایوب صابر بلائه، و علی زکریا شیخ اهل مناجاته، و علی یحیی مظهر بساط کرمه و علی عیسی کلمته و روح قدسه و علی خضر خزانة علم لدنیّه، و علی الیاس مغیث أسرائه و علی جمیع الانبیاء و المرسلین.
و صلی اللّه علی جبرئیل امین وحیه، و علی میکائیل خازن قطرات بحر امطاره و علی اسرافیل حامل عرشه و علی عزرائیل قابض ارواح خلقه و علی آیات سلطنته و علی حملة عرشه و سکاّن حضرة ربوبیته من السفرةو الکرام البررة المقربّین و صلی اللّه علی رضوان خازن جنانه و مالک صاحب نیرانه.
نعت السید صلوات اللّه علیه-. درود باد بر جان هدف سهام «قاب قوسین»، شاه کونین، رسول ثقلین آنکه از آدم نکتۀ اسما بود و اشارت سجود، و از آفرینش غرض جان، اکسیر اعظم، تجلی قدم، جانش حقیقت صرف «تدلی»، نشانش «کان ماکان» و اشارت «کنت نبیاً» و سر «لست کأحدکم» و اشارت «جاء حبیباً» و «لعمرک» تاج «لولاک»ش، «عفا اللّه عنک» عذر گناه اهل آفاقش، روح قدسی و روح انسی مبشر و چاکر او «لو کان موسی حیاً ما وسعه الا اتباعی» برید حضرت او، توریة در الهامش راز «فأوحی»، انجیل در پیغامش رمز «مااوحی»، زبور در الحانش سر «ما کذب الفؤاد ما رأی»، قرآن در عین نشانش خبر «ما زاغ البصر و ما طغی».
جان قرآن وصف خلق اوست. عنقاء مرغ عشق صفت پرندهئی از وکر جان اوست. علم علما قطرۀ بحر اوست. حکمت حکما غرقۀ نهر اوست. عقل کل فرمانبر امر اوست. جان حر آزردۀ نهی اوست. مایۀ خرد از گل خوش بوی اوست. خاک بذر از گل وجوی اوست. در دشت ابطح زخم «الم نشرح» خورده و بر منبر مسجد شرب «علمت ما کان و ما سیکون» گفته. عندلیب جانش از خوش خویی ترنم. «فتبارک اللّه» زند. در خاک مشرق از عکس آدم سایۀ او زار احمر «صبغة اللّه» زند. طوطی سرّش چون قفص جسم و عنصر بمنقار عشق بشکست، بجناح شوق بپرید و بر غصن «سدرة المنتهی» بنشست. چون راه قدم بقدم پویان شد، ماه بنی هاشم محمد المصطفی در سبل تجرید «الرفیق الاعلی» گویان شد، صلی اللّه علیه بعدد ما فی علمه من شرفه و فضله من الآزال الی الآباد، و علی آله و خلفائه من بعده و التابعین من اولیاء امته و العارفین من اهل قدوته.
نعت الصحابة والاولیاء. بعد از ثناء جانش و آفرین وجود روانش از حق سبحانه صلاة و تحیّت و سلام بر صاحب غارش، غمگسار روزگارش، رئیس صادقان و مقدم صاحبان، شاهد مشاهد قرب وصلت، غوّاص بحر محبت، ابابکر صدیق- رضوان اللّه علیه. بعد از وی سلام حق بر دلق دار صحابه باد، محتسب امت پیغامبر، شاهد حوض و منبر، سید انوار، آنک عین تفرسش نقش قوام ملکوت خواندی. و بر منبر مصطفی ببانگ خطبه لشکر مجوس عجم بهزیمت راندی، عمر بن الخطاب، - رضوان اللّه علیه-. دیگر سلام باد بر شهید حق، بدر منیر، ذوالنورین، امیر شبرو عالم معراج، راهرو میادین منهاج، عثمان بن عفّان، رضوان اللّه علیه.
دیگر صلاة و سلام از ذوالجلال و الاکرام بدان سید ضرغام، مبین حلال و حرام. اسد ریاض قدس، و عبهر بساتین انس، بحر علم لدنی، سرافراز مردان الهی، علی بن ابی طالب- کرم اللّه وجه- رضوان اکبر بدان دو شاهزادۀ مهتر، شبیر و شبر باد، سیدا شبان اهل الجنه، الحسن و الحسین- رضی اللّه عنهما.
شادی باد بعد از این بر ارواح و اجسام عشرۀ بزرگوار، سیّدان ابرار، مکاشفان ابرار، آسوده باد جان مهاجر و انصار، از حق بلطایف اسرار، دیگر بر تابعین اخیار، و رحمت عزیز غفار. دیگر تحیّت حق ملطف بنور مشاهده بر اصحاب کهف و رقیم باد که اول سه گانه و هفت گانۀ عالم بودند، و پیشوای گریختگان عشاق بنی آدم. دیگر سلام باد بر مشایخ بزرگوار، عاشقان عرایس قدم، مسافران شاهراه عدم، غوّاصان بحر بقا، سراندازان میادین فنا- قدس اللّه الرواحهم و اجلس علی بساط الانس اشباحهم-. دیگر سلام باد بر دوازده هزار ولی پوشیده، که در اطراف ترکستان وهندوستان و زنگستان و حبشستان گردند؛ و بر چهار هزار خواص باد که در روم و خراسان و زمین ایران گردند؛ و بر چهارصد باد که سکان شط بحاراند؛ و بر سیصد باد، که در سواحل مغارب و مصر زاویه دارند؛ و بر هفتاد باد که در یمن وطایف و مکه و حجاز و بصره و بطایح ساکناند؛ و بر چهل گانه باد که در عراق و شام باشند. دیگر بر ده گانه باد که در مکه و مدینه و بیت المقدس باشند. دیگر بر ده گانه باد که در مکه و مدینه و بیت المقدّس باشند. دیگر بر هفت گانه باد که در همۀ جهان سیّاح و طیّارند؛ و بر سه گانه باد که یکی از پارس بود و یکی از روم، و یکی از عرب. سلام حق بعد از ایشان و رمۀ ایشان بایشان باد که غوث گویند او را، و قطب خوانند او را صلوات اللّه علیهم أجمعین و علی جمهور الاولیاء و المقرّبین.