ابوعبداللّه صبیحی در شطح گوید که «متقی پیوسته گرد شرک گردد از خرمی ببقاء حق، زیرا که او پیوسته شاهد مشاهدۀ اوست.»
قال: شطحی عجیب است. این سر که در مشاهده آنست که مشاهد بلذت مشاهده و خرمی ببقا ساکن شود، و درخوش دلی بازماند. آنک چنین شود، در انفراد حقیقت توحید مشرکست، زیرا که وقوف در قدم کفر است. معرفت بی پایان و معروف بی حد طلب واحد «وسارعوا» بنگر چه نکته است، «ارجعی» ببین که در عشق چه قصه است. دیگر هر که گرد معرفت گردد، ناگاه در بحر نکره افتد. از غایت تحیر نکره شرک توحیدست. ندیدی که در بحر حیرت چون «لااحصی ثناء» گفت، ودر بحر وحدت چون «أنت کما أثنیت علی نفسک»؟ اول نکره و آخر معرفت. اگر هر روز هزار بار کافر عشق نشوی در توحید موحد نگردی. اگر بلباس نکره در جان نگرد جان در زمین فنا مضمحل بینی. نه ازو توحید یابی و نه ایمان. بوصف معرفت در جان نگرد. جان در جاودان با جاودان پُر از اوصاف احدیت بینی. ای دام قهر! تو صد هزار عابد را چون بُلعام کردهئی. وای قفاء مشیت و قدر! تو صدهزار رزم آور دعوی چون ابلیس بدنام کردهئی.
تویی که سگ اصحاب کهف بر در غار معراج «تَنام عینای» گروه «ففروا الی اللّه» خوابانیدهئی. ای برکت جلال تجلی! تو بر در آستانه، حاجب بارگاه ازل، از بتخانۀ حبش و روم و پارس صهیب و بلال و سلمان آوردهئی؛ و از موقف خلّۀ خلیل بزخم «انّک لا تهدی من أحببت» میزان قریش راندهئی. برای مالیدن، ای زراق! چه نالی؟ چون دل از عشق آن قدیم تهی داری. یک زمان عرصۀ خاموشان خود بازنگر، که نقش مهرۀ «قل اللّه ثمّ ذرهم» چون میخوانند و جوایز قضا و قدر در سرایر و ضرایر عقل و جان چون میرانند سر عشق آن جهان دارند. این جهان پر سوز جان دارند. شمع بقااند، که در لگن فنا میسوزند. شموس مطالع جلالاند که خورشید عالم میافروزند. آیینۀ آدماند و نور عالم؛ چون در خود نگرند عروس گم کرده را باز بینند.