علی بن سهل صوفی بشطح گوید در زمان مناجات که «الهی! این هاش باش چیستاند؟»
قال: در مشاهدۀ انس رفت، جمال قِدم یافت، روحش باُنس بیاسود، سرش در خوشی مشاهده منبسط شد نفس خود را در معرض ربوبیت متمکن یافت، قبول قرب پیدا شد در بساط هیبت خلق را هیچ ندید. ازو بدو خرم شد، بعشق دلیر گشت با حق گفت که «این نان و آب خوارگان جهان از مقام معرفت ازل چه باشند؟» این سخن معرفت عظمت حق است، و دیدن عین معرفت صمدیت بیچون. درین گستاخی اهل کون با کون از حیات قِدم بر انداخت. از سر این فرحت در عشق بی مبالات شد. قانون مهتر آشوب گران معرفت و رئیس دل داران وحدت- علیه السلام- نگاه داشت؛ در منزلی که رایتِ قِدم سایۀ او آمد، چون گفت «آدم و من دونه تحت لوائی» پیش انفاس این صادقان روزگار عقل بندگی کند. مرغ دهر از انفاس ایشان دانه برد.چون در معرفت دلداری گزیناند، آن طاوسان باغ دیمومیت در رنگ بوقلمون شاه پر ازلی خویش جز خود هیچ مرغی نبیند. از آنست که جان بی بیم و امید ایشان، چون شمع افروزنده پرندگان ایمان و دوندگان عقل بسوزانند؛ لیکن بنور جمال خویش در منابت فطرت آدم هزار گل معرفت و ریاحین برویانند.