آن صوفی اصفهانی در شطح چنین گوید که «حرامست بر آنکس که صاحبان مرا درویش خواند، زیرا که ایشان توانگرتر خلق خدایاند.»
قال: خبر داد که ایشان در معرفت و مشاهدۀ حقاند؛ بظاهر درویشاند؛ بخدای از همه کس غنیتراند. چون کمال فقر صادق معرفت را حاصل شد، در عین فردانیت از فقر فقیر شد؛ توانگران هر دو عالم نزد او درویشاند، و درویشان توانگر او از ایشان همه فارغ. چون یکتا گشت، سایل درگاه قدم شود. بزبان افتقار شوق از غنی «واللّه هو الغنی» و «أنتم الفقراء» دریوزهگری بازار «ارنی» کند. چون از مهمانخانۀ مشاهده حاجت تنزیه «لن ترانی» او را به «انظر الی الجبل» حوالت کند، چون از لقمه خواهی، «اُرزقنی لقاءک» کسیرات خانۀ «دنی» در خریطۀ نبوت دارد. از راه عافیت «لستُ کأحدکم» صعالیک مهاجران را بدان پارههاء خوان اسرار میهمان کند. گوید «اُصیحابی اصیحابی! الفقرُ فخری». شادباش، ای وفاداری که جان بوفا داری فقر بسپردهئی. در کنفِ سعادت عناء قدم از مردگی طبیعت بدم نفح ازل زندهئی.