شنیدم که علی اُسواری رئیسی بود، روزی بعلی سهل بر گذشت. آن شاه صوفیان از سر سلطنت گفت «رئیس، کجا میروی؟» گفت که «پیش عمید میروم، تا خراج دیه بگزارم.» گفت «بیا، و مسلمان شو، تا گزیت از گردنت بیفتد». او بیامد. آستینی زر بر سر شیخ افشاند. در خدمت شیخ بمقام ولایت رسید.
قال: جانا! گفتنش که «بیا، و مسلمان شو» این بود که «بیا و منقاد فرمان شو. بعز ربوبیت و شرف عبودیت حق از ذل اهل دنیا بیرون آی، که حقیقت اسلام آنست.» چنین گفت پادشاه جان پرور جل جلاله «قالت الأعراب آمنّا. قل: لم تؤمنوا ولکن قولوا أسلَمنا.» آنها که جان بر عشق کمروار چون زنار در بتکدۀ درد دربستهاند، بهدف معنی ناوک نایافت خستهاند. در هر دمی از راه خوش دلی در بازار «انّ اللّه اشتری» پیش نخاس خانۀ چین ملکوت جان و تن را بها کنند و اجرام و اجسام بدم طوفان معرفت هبا کنند.
اگر روزی گفتم حدیث زلف حوران، گرد بیابان «اَرِنی» بودم وا گر صفیر مرغان صباح از بلاء عشق شنیدم صفیر مرغان صباح «کلم اللّه» هم داستان حریف طور «ما یکون من نجوی» بودم. ای ستمکار «ظلوماً جهولاً»! بار «انّا عرضنا الأمانة» بردوش چه داری؟ نبینی که حاملان عرش از عرش آویختهاند؟ رخت براق ازل پیمای برخر عیسی چه نهی؟ کول بار تجرید بینداز، که بانگ خلخال کشان عشق از بیان «کل منعلیها فان» میآید. در زیر گلیم «یا ایّها المزّمّل» پنهان شو. بارگیر راه ازل در مرغزار بقا چرا میکند. اگر بانگ بیره زنان ملکوت بشنوی بمرکب «سبحان الذی أسری» در شاه راه ازل درآیی.