ابوالحسین بنانی در شطح گوید که «جمله در بیابان تشنه باشید و من بر شط نیل تشنهام.»
قال: دعوی تسرمد اوقات میکند در مشاهده بنعت عجز از ادراک عین کل سر «قل رب زدنی علماً» است. خوش حدیثی است سخن نیستان عشق بر در غیب آنها که پیش از کون بر در قدم کمر شوق بر میان بستند و از دد و دام امتحان قهر رستند. بیش از بیش و پیش از پیش نیروگران معرفت عهد «ألستُ» دارند. در میدان فنا خود را بگوی بازند. چون شراب حکمت از جام گیتی نمای بقا خورند، آن گوی بصفاء قبول از پیش لشکر فنا برند. این چه چشمی که تو داری، ای چشم چشمۀ آفتاب قدم، که جز از حسن «خلق اللّه آدم» از آیینۀ «صَوّرکم فأحسن صُورَکم» برنگردد؟ چه جانی داری ای سایۀ جان هر جان، که از عشق رنگ «خلقتُ بیدی» سیر نگردد؟ پیش تیر عشق سپر عقل بینداز، تا جهان جان از ترکان تجلی بربینی، و در اصداف اشخاص آدم زادگان دُر آن دریا بیابی.
بر هر صورتی از آن گلستان رنگی و با هر خوب روی جانرا در هر گوشهئی، با عشق غریب جنگی. ندانم که مرغ «ولاتقربا» در باغ «ربّنا ظلمنا» چکند؟ نمیدانم که صاحب ید بیضا «انّی لمّا انزلت الی من خیر فقیر» برای چه میگوید؟ ندانم که ساکن عماری «والنجم اذا هوی» در بیابان اراک عرفات از کجا میآید؟ زهی گریخته پایان ازل، خه آن کله داران بارگاه ابد از بساتین گلستان جمال و از سماع بلبلان جلال درین عالم چه میکنند مگر سر عروس بقا نمیدانند یا گل قدم در گِل عدم نمیکارند؟ از مرغان عناصر بر شاخ «سنریهم آیاتنا فی الآفاق» نالۀ مرغ «ألستُ» از طارم ازل بشنوند و بجناح شوق آن مقامات ازین دد و دام امتحان مهتران عالم عشق برگذرند.