خرقانی در شطح گوید که «سحرگاهی بیرون رفتم، حق پیش من باز آمد با من مصارعت کرد من با او مصارعت کردم. درمصارعت باز با او مصارعت کردم، تا مرا بیفگند.»
قال: این مکاشفۀ اهل التباس است. حق- جل جلاله- چون برعاشقان تلطف کند، جمال جلال خویش در صورتی نیکو با ایشان نماید، تا طاقت دیدن جلال او داشته باشند، آنگاه ازو بدو خرم شوند و در عرصات او بعشق سیر کنند. اگر این لطف بر طالبان مکاشفه نبودی، ارواح بپریدی. و اجساد از همدیگر بدریدی. در بدیهۀ صفوت صفتش صد هزار بار عرش و ثری مضمحل شدی. متشابه را بسی در کتاب و سنت یابی. نبینی که غمگسار آدم و سرمایۀ عالم خیبر گشای أفلاک متشابه گوی بی باک- صلوات اللّه علیه- چون در مقام عشق مشاهدۀ قدم نشانه کرد؟ گفت «رأیتُ ربی فی أحسن صورةٍ، فوضع یده علی کتفی، فوجدتُ برد أنامله بین ثَدیی.» دلخوشی داد مر آیینه نگاران ملکوت را و سفیران صفیح اعلا جبروت گفت «ان اللّه تعالی یُری هیأة ذاته کیف شاء».
ای نو مسلمان! تو ازمقام «هذا ربی» چه دیدی؟ و از شجرۀ طور سینا نوای عنقاء «انی أنا اللّه» کی شنیدی؟ ندانی که چون قدم عدم را تجلی کن کند؟ عالم را نور فعل درپوشد فعل را نور صفت درپوشد، پس ذات در صفت متجلی شود، آنگاه از عرش تا بثری هر چه بینی همه حق بینی. از آنجا انجم گسل اطباق سماوات و منشی انوار آیات، راسخ توحید و مسافر تجرید- علیه السلام- درین مرآت نگار اسرار چین قدر از قدرت ذات خواست. گفت «أرنا الأشیاء کماهی.» ای توئی زاهد! تو از قمریان عشق زمزمۀ زند و باز ندای اسرار علم مجهول در گلستان قدم نشنیدهئی؟ و مطربان زبان گیر «لا أحصی ثناءً» ندیدهئی؟ چه دانی که در دم تنزیه هر لحظه حریفان «ارنی» هزار بار «تبت الیک» گویند؟ عشق مرقاة بام ازل توحیدست. چون برسید، ذات مُسرمد از قدم تا بأبد بعز دیمومیت و جمال احدیت از ارواح و اجسام و کون و اجرام و اعراض و عناصر و طبع و خیال و تصویر و تخییل منزه بیند. «لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر.»