اما معنی «خلق اللّه» خبر بود از تجلی عین جمع عین تفرقه را تا تخلق یابد- عاشق بصفات معشوق. آدم را تجلی کرد بجمیع صفات- نحو تجلی جمیع صفات- بیرون آورد. آنگاه از سرّ ذات بر جانش تجلی کرد. عشق آدم را نعوت عشق آمد و حق را در عشق تنزیه صفت بی زمان زمان اولیت بر زمان آدم کرد و در زمانی مخصوص او را در دایرۀ تنزیه بسر ذات ملتبس کرد، تا از قدم همرنگ قدم آمد. آن قدم بود نه عَدَم، آن حق بود نه آدم، و حدیث «رأیتُ ربّی» حق فعل را بقدم بیاراست. نور ذات در نور صفات ملتبس شد. آنگاه ذات در فعل تجلی کرد. فعل ذات شد. خود را چون محمّد بمحمّد نمود. محمد پیرایه بود، و حق را صفت در قدم رسم مجهول نیست. از معاینات کون بی تجلی قدم هیچ موجود نیست. اگر بدانی همه اوست، قدیم محدث نگردد لیکن یُری هَیأته کیفَ شاءَ. جمال قدم در آینۀ فعل بعاشق نمود تا وجودش جملگی عشق گرداند. این از معشوق عاشقانرا سنت است وجدان برد انامل تجلی سر ظل مشاهدۀ بقاست در مقام یقین، تا مستقیم شود مرد در حقیقت.
در عزّت توحید رنگ تشبیه نیست، لکن عاشقانرا ازین در قرب گزیر نیست. اما کرسی مستقر تجلی سناء سبحات قدم است اهل ملکوت را و عرش و کرسی عبارت از عالم جبروت و ملکوتست. ملکوت بر جبروت قایم و جبروت بر حق قایم، خود بخود تجلی کند. بنگارد جبروت را بنور ذات و ملکوت را بنور صفات. آنگاه از خود بفعل نگرد و از فعل بعالم حقیقت استوا و نزول پیدا شود. اگر دانستی سر «ینزل اللّه» گفتم، و حقیقت استوا نمودم. پیش از ظهور مشاهدان قدم را نیست. مغرور مشو، که حق بحق مستویست. کون معدوم از قدم کیست؟ صرف تجلی بین، کیف چه دانی، «هذا ربی» گوی چون معاینۀ ذات بتوانی.