طمستانی در شطح گوید «با حق صحبتی بدست آور. اگر نتوانی، با اهل حق صحبتی بدست آور.»
قال: صحبت حق شهود سر است بمشاهدۀ حق و ملازمت نفس در طاعت. گفت- جل اسمه- «ما یکون من نجوی ثلاثةٍ الا هو رابعهم» و گفت «أنا جلیس من ذکرنی.» تاج «لولاک» ربای از تارک افلاک وفادار «ثانی اثنین اذ هما فی الغار»، سهم قدم قوسین- صلوات اللّه علیه- درین حدیث چنین گوید «الفقراء جلسا الرحمن.» اگر از صدق حدوث دست بداری، سخن از گنج نامۀ قدم گویی. عقل کل را چون عیسی بر فلک قربت کشی. کل در عزب خانۀ مریم بعدّه نشانی. پس آنگاه سر «ما یکون من نجوی» بدانی. از علم بیرون شو، تا بر چهرۀ آدم خال و عصا بنشانی، و موسی را در «ارنی» بحجاب متهم ندانی. آنک از خود بیزار شد بصد هزار عالم جان، همه عالم شد. در هر یکی از حدیث رنگی شد. در عین وحدت در حجال انس بنشیند. «بکرةً و عشیاً» با بیت احزان با یوسف خویش نشینند.