خادم حسین روایت کند که «چون شب بنیمی رسید، آن شب که روز دیگر او را کشتند، کلماتی چند بر زبان مبارکش برفت. آنرا بعضی حفظ کردم، از جملۀ کلمات این بود: چون ما بینی، اگر ترا مُثله کنند بذات تو پیش عقبت کرات تو، ترا بخوانند ذات تو بذات تو؟ آنگه حقایق علوم و معجزات خود پیدا کنم. صاعد شوم در معارج خویش بعروج ازلیات خویش، پیش قول از بریات که مرا حاضر کنند و مرا بکشند و مرا بیاویزند و مرا بسوزانند، و مرا برگیرند. صفایات من ذاریات شود. آنگه در لجّۀ جاریات اندازند. هر ذرهئی که از آن بیرون آید عظیمتر باشد از راسیات.»
قال: خبر داد از قدرتی که بادی شد در نفس او پیش قتل و صلب و غرق و حرق او و این محض کراماتست. اشارت معجزات بیان غیبت اوست از احساس خلق در حجب غیب حق. حدیث مُثله، یعنی مرا پاره کنند کرتی بعد از کرتی. حدیث ذات بذات، یعنی حقم ندا کند از ذات من بذات من که «ارجعی الی ربک» «فلما أتیها نودی من شاطی الواد الایمن فی البقعة المبارکة من الشجرة ان یا موسی انی أنا اللّه.» حسین شجرۀ حق بود. از آن شجره ندا کرد، گفت «اُذن منی فانی أنا اللّه». ترا خواهم کُشت بعلامتها و ترا بخواهم سوخت بقدرتها خاک تو بر دجله ریزم. در حدیث پیدا شدن حقایق علوم و معجزات، یعنی از من شواهد عالم علوی پیدا شود و معجزات اهل کرامات. صاعد شدن او در معارج عروج ازلیات صعود روحش بود بمعادن ازل. اضافت ازل بخود کردن آن بود که او فعل حق بود و ازل حق راست. گفتنش که بریات من یعنی گفتیم از وجود خویش که «أنا الحق». و بالحق حق وجود او بریت اوست، یعنی جسدخانۀ دلست نه از وجه خلیقت، چنانک قایل گوید «بیتی و مسکنی». در تمام کلام پیدا کرد که خاک من بعد از قتل من و سوختن من بردارند، و بر دجله بیفاشنند. آنگه هر ذرهئی از من از کوهها گران عظیمتر باشد، زیرا که من محو تجلیام و مقتول بسیف «تدلی» محرق نیران کبریا و قدمام.
محل این کرامتها در حرمت عظیمترست از آسمان و زمین. حدیث «لم یسعنی السماوات» بیاد دار. چنان عاشقی کشتۀ عشق که دید؟ چنان محبی سوختۀ محبت که شنید؟ کالبدی بنور فطرت از راه صفوت دست قدرت در بدو ازل سوی او بارید. عجایب ملک لایزالی در گل گلشن مخمر کرد. از بحر حیات قِدم آن گل را آب داد، زیرا که چون بشکافت، شاخ محبت با شاخ عشق بپیوست. بر سر آن غُصن مقدس عندلیب «أناالحق» بنشست. همی جهانیانرا خبر میداد که «انّی أنا اللّه.» کجائی تو از جسم مقدور؟ که از مخائل حلول جسم کون پیراهن فعلست، در فعل بدیهۀ صفتست صفات شرق عالم قدس شمس قدم است. اگر هیچ معشوق را بی پروانهئی را بدیدی، در همۀ مواقع افعال او را باز یابی. چون ببینی او را از لذت عشق و رؤیت جمال از مرسوم علم و عقل فارغ آیی. شرک تو توحید شود، و توحید شرک.
بیت