او را مثلی است در حقیقت که در طاسین الفهم یاد کرده است. گفت «فراش گرد مصباح گردد تا صباح. آنگه عود کند بأشکال، خبر دهد از حال بلطف مقال. آنگه بیامیزد با دلال طمع در وصول و کمال.» آنگه شرح داد. گفت «ضوء مصباح علم حقیقتست وصول بر آن حق حقیقتست، حرارتش حقیقت حقیقتست.»
قال: من درین مثل زدم «وله المثل الاعلی». ضوء مصباح تجلی صفت است در عالم فعل فراش ارواح و اطیار عقول را بنعت تعریف آن علم صفات. آنگه صفات را حق است از حقیقت خود بر خلیقت. ظاهر کرد بعد از نور صفت علم صفت وصول عقل را بخبر آن علم. حرارت مصباح یعنی تجلی حقیقت صفت است در صفت. این صفت را دیگر تجلی است بنعت کشوف احتراق افهام را. دیگر مصباح تجلی علم و تجلی صفت صفت حقیقت حقیقت در حقیقت ذاتست و آن وجود وجود است. آن ذات حق- که آن حق است در حق- در قدم قدم اول صفاتست و آخر ذات. ذات چون صفات و صفات چون ذات در وحدت ظاهر. لیکن چون خواهد کون ارواح، بسنای خود تجلی کند. آنگه بیافریند. آنگه بعلم تجلی کند، و نفس خود بأرواح بشناساند. آنگه تجلی کند از عالم لطف فعل خود را از نفس خود؛ آنها را بخود رساند. دیگر تجلی کند از صفت صفت آنها را، تا بسوزاند در حقیقت صفت. دیگر تجلی کند از ذات خود آن سوخته را، تا بصرصرات ریاح قدم برافشاند، چون جز او نماند باز او شود آنچ ازو آمد. حق چنان بود که بود قدیم بی کون عدم. هم آن عدم شود بی وجود که وجود نبود جز حق «کل شیء هالک الا وجهه».