اما باب ثانی که در دایره است، سناء صفات حق خواهد که باجانین در افعالش ظاهر میشود و آن بمراد حق واصل است. شایدکه قلب مرید بدان رسد، آن مبتدی که در درجۀ اول که گفتیم متمکن ایمان باشد. آنگه از رؤیت این سنا منقطع شود و دایم نماند، زیرا که این جایگاه محل تجلی صفاتست و مرید از حمل واردش ضعیف است؛ آن معرفتش منقطع شود، باز گردد، و علمش بدان نرسد. اما اگر متمکن شود در مشهد این نور و معرفت آن، ممکن بباب ثالث رسد.
بباب ثالث- که تحت دایرۀ ثانیست- طالب و حقیقت خواهد. این طالب اگر بدان جای رسد، در نور اصل صفات افتد. و آن حقیقت حقیقتست. متحیر شود، چون در آن بحر غوص کند. و غرق شود در قعر آن و از صولت این فانی شود. اگر حق خواهد، تمکین او بلطف کند بر وی در مشاهدۀ اصل صفت. بشناساند ویرا نور ظاهر صفات بنعت خفایاء حقایق آن، زیرا که حقایق آن از ادراک خلق ممتنع است، زیرا که مفاوز بیداء قدم است با نعوت ازلیات که آنرا نهایت نیست.
بدایرۀ ثانی- واللّه اعلم- علم ذات خواهد. طریق علم ذات فوق علم صفات است. ابواب آن بر جمیع طلاب مسدود است زیرا که الوهیت ممتنع است از مطالعت علم خلیقت.
بنقطۀ فوقانی که بر یسار دایره است در دایرۀ اول، همت عارف خواهد آن همتی که لب حبة محبت قلب اوست که بصورت نور عقل ممزوج است، جولان کند در عالم افعال تا بنور او روشن شود. دیگر جولان کند بقوت آن در نور صفات و علم صفات، تا طلب کند نور قرب ذات در آن عالم؛ ساعتی باقی شود و ساعتی فانی.
بنقطۀ تحتانی که در دایرۀ ثانی است بجانب یمین وجود همت عارف خواهد آن همتی که گرد علم ذات گردد تا در آن افتد بتجلی علم ذات بر آن همت. نشناسد آنچ طلب کند. نزدیک بود که فنا شود، از حقیقت با خلیقت گردد، تا بماند و فانی نشود از ضعفش، چون حمل واردات سطوات عظمت نتواند. بعجز اقرار کند از ادراک، و بفنا و عجز مردود شود بباب ربوبیت.
بنقطۀ وسطانی که بیسار دایرۀ ثالث است، میگوید که «تحیر اوست». یعنی تحبر آن همت در مفاوز قهریات ذات و عزت سرمدیت صفات. برسد در تحیر خویش بموضعی که علوم حدثان در آن حایر شود و فنا گردد بقهر سلطانش ملک کاینات.
بدایرۀ ثالث علم ذات ذات خواهد، آنکه نشناسد جز حق ، خلق و خلقیت بهیچ چیز از آن راه ندارند. و چون ادراک کند از کمال جلال عقول متحیر حی قیوم با وجود؟ کنه کی معلوم حدث شود؟
بنقطۀ که در وسط دایرۀ ثالث است، اصل ازلیت و کنه قدم خواهد. آن قِدم کیفیت ندارد و خلق بدو راه نبرد، نه قلب، و نه عقل و نه روح و نه صرف و نه لب و نه سر و نه عین و نه همت و نه فطنت و نه عین عین و نه سر سر و نه عقل عقل و نه روح روح. آنجا معرفت نیست، و علم و ادراک نیست. احاطت حق هلاک گرد کاینات با آنچ در آنست از زمان و مکان و اعصار و دوران و اشخاص و ارواح و عقول وهمم، جمله فانی شد در اول یک بادی که کشف شد از لطف صنعت صانع. پس چون بماند در نور افعال و سر نور صفات، و قیمومیت ذات وقدم قدم، و ازل ازل نصیب حدثان و منعوت و اسامی و ایمان و امانی؟ حق حق شناسد. خلق خود را نشناسد. پس چون حق را شناسد که منزهست از ادراک و از عجز در ادراک؟ سبحانه سبحانه! ما أعظم شأنه! شأنه هو و هو شأنه.