قرآن کریمبه زبان فارسی

فی القطعة ۲ من طاسین الدائرة

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

آنچ اشارت کرد حسین درین طاسین صعب است بدان کس که فهم ندارد. غریب گفت «اگر فهم اشارت ما میخواهی، «فخذ أربعة من الطیر فصُرْهُنّ الیک» لأن الحق لایطیر. غیرتش حاضر کند بعد از غیبت. هیبتش منع کند. حیرتش برباید.» گفت «این معانی حقیقتست و دقیق‌تر از این دایرۀ معادنست و مأثرۀ قواطن؛ دقیق‌تر ازین فهم فهم است باخفاء وهم.» گفت «این از حق دایره است نه از ورای دائره .»

قال: اما آنچ گفت «فخذ أربعة من الطیر فصرهن الیک، لأنّ الحق لایطیر»، یعنی: اگر میخواهی که اشارت ما دانی در حقیقت و معرفت بوحدانیت فهم کنی و برسی بآنچ وصف کردیم از فناء خلق در خالق، و تحیر انسان از ادراک نعوت و اسامی و صفات، وجولان در قدم ذات و أصل حقیقت قدمش- که نعت او اولیت است در اولیت چون اصل و فرع و حیث و بین نبود- چهار مرغ عناصر نزد خود خوان و بشمشیر مستی و محبت و طلب پاره گردان. آنگه علم فعلیت و ترکیب آن بدان، که آن در مثل فعل حق را ماند. علم حقیقت آن بدان. بنگر تا هیچ می‌شناسی، اگر هیچ نشناسی بحقیقت. و از علم خود فنا کردی. علمش علم شواهد افعالست، و آن عموم راست. گردن هر چهار بگیر بدرگاه غیرت روح، زیرا که عناصر بپرد و متلون شود؛ علم آن نپرد. این معنی سخن اوست که «الحق لایطیر».

حق علم اوست، و علم او علم حق است. علم حق نگردد، بل که شواهد بگرداند. چون بکشتی و فنا گردانیدی اطیار عناصر را، و جنایح جهات کون از آن قلع کردی و از پای آن اثقال کون انحلال کردی آنگه نماند ادهار و أزمان و أماکن و شواهد رسیدی بعالم عدم عدم و در آن متحیر شدی، تا ندانی که تو کیستی. آنگه در تو انوار قدم پیدا شود، و ترا در خود باقی گرداند؛ باو بمانی بنعت تحیر و عجز از ادراک آن و حقیقت آن چون تو درین مراتب بدین مثابت شوی، و باز آن همه عناصر طبایع و أکوان نشناسی، اصل اصول و علت علل و حقیقت اشیا چون شناسی؟ و حقیقت حقیقت؟ که فهم منقطع است، از وهم فانیست، و عقل معزول، و أجسام و أرواح مضمحل «وهوالقاهر فوق عباده و هو الحکیم الخبیر.»