گفت «در خبر گریخت و در وَزَر گریخت؛ از شرر بترسید؛ غره شد.»
قال: حسین آنکس را خواهد که بدایرۀ حقیقت رسید و در بحر ذات افتاد.
گفت «من مستغرقام در بحر لجّۀ قدم؛ و آنکس که بدایرۀ حقیقت رسید، در شط بعض بحر علم مشغولست بعلم خود، از عین من غائب است. کلا لا وزر، یعنی ملجأ ندارد من ملجای اوام. گذر بر من دارد، زیرا که او دون منست. وزری چون من ندارد. من از بدایت و نهایتش خبر دهم، زیرا که گریزنده است. و در علم بخود غره است.»
قال: این کلمه از حسین شبه سخن کسیست که جز خود نبیند.
آنگه مثل زد. گفت «مرغی از مرغان تصوف دیدم که با جناح تصوف میپرید، و بر من انکار کرد، چو از پریدن بازماند.»
قال: یعنی با جناح همت و جناح حالت و معرفت نتوانست که با من بپریدی در هوای ازل.
«از من صفا پرسید. گفتم: جناحت بمقراض فنا ببُر و اگر نه با من مَپَر.»
قال: حسین حال خود گفت، وصف فناء خود کرد از حدثان در جناب رحمن. فانی رسد، نه باقی که با حدثان مانده است.