قرآن کریمبه زبان فارسی

فی القطعة ۱۶ من طاسین النقطة

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

حسین در بعضی حروف مجهول سخن گوید که «صاحب این معنی را استاد نباشد، ونه تلمیذ، و نه اختیار و نه تمییز و نه تنبیه و نه تمویه و نه بدو نه ازو بل که درو آنچ درو بود، و درو نه درو. درو بیابان در بیابان، آیت در آیت.»

«دعاوی معانی، و معانی امانی. امیدش دور است. طریقش صعب است، اسمش مجید است رسمش فرید است، معرفتش نکره است، نکره‌اش حقیقت است، گناهش وثیقت است، رسمش طریقت است وسمش سوختن است، نحوست صفتش است.»

«ناموس نعت اوست، شموس میدان اوست و شان اوست، نفوس ایوان اوست، مأنوس حیوان اوست، مطموس شأن اوست مدروس عیان اوست. عروس بستان اوست، طموس بنیان اوست. اربابش مهربی است، ارکانش مرهبی است.»

«اوراقش مشربی است، ارادتش متربی است، مقالتش رکن حالتست. این عاجز و ما دون او غضبست و او را حسب است.»

قال: وصف کرد حسین منصور درین حروف عاشق سابق رایق قایق صادق موافق ناطق شاهق را، آنک حقش برگزید بی علت مجاهدات بمناهج کبری و معارف اعلی و مشاهده، باصطفائیت ازلی. بی دلیل و استاد و بی مرید. حق مرید اوست، و حق مرشد او وحق رفیق او. «ما کنتَ تدری ما الکتاب و لا الایمان، و لکن جعلناء نوراً نهدی به من نشاء». اسباب را نفی کرد از احکام نبوت، و أرباب از معرفت. چون برسید بأصل مشاهده از کون بگذشت و از عرش تا بثری در تحت قدم آورد. گفت الرفیق الاعلی این صادق را: هیچ مرشدی جز حق نیست، و هیچ قابلی او را جز حق نیست و هیچ محبی او را جز حق نیست. او را هیچ اختیار نیست جز اختیار حق، و هیچ تمییز میان نعمت و بلا نیست. او را متقشف و متکلف نیست. قایم بحق است نه بخود. از خود فاصل است بحق، واصل دروست. آنچ دروست از اسرار حق، برسم قدرت نه برسم تنزیه دروست. درو بیابان ولایت درتیه معرفت و آیت خطاب در آیت مآب.

دعوی او صدق است، معنی او رفق است، معانی او امانیست از مشاهده و مکاشفه. امانی او مشاهدۀ حق است طرقهای آن از خلق دورست طریقت او مستقیم است، اسم او محمودست، رسم او تفریدست. او در معرفت فرید است. نکرۀ او از عجز در معرفت. نکرۀ او گناه کارست، گناهش قلب عرفانست و آن در نکره وثیقۀ جمال رحمن است. رسمش وثقۀ عبودیتست. آنرا «عروة وثقی» ارشاد ربوبیت گویند. اسم او عارف است، معرفت طریقت اوست سمت او حرقۀ نیران تجلیست نحوست امتحان صفت اوست.

او ناموس حق است، شموس حقایق میادین شأن اوست، صورة آدم- علیه السلام- ایوان اوست، یعنی ایوان قلب اوست. شیطان عالمش مأیوس ناسوت سر اوست، طریق مسموس مجهول شأن معرفت اوست، رسم مدروس بر جمیع خلق در معرفت عیان اوست، عرایس تجلی بستان روح اوست. محو طموس در طمس نفس بنیان سراوست. جند خاطرش منکسر است از عشق باطنش. ارکان طبیعتش مقشعر است از قوت وجد روحش.

اوراق اشجار انوارش در مشارب تجلیست. اکمام اسرارش از اثقال حدثان فارغ است. مقالت او سکرست و آن رکن حالت اوست. او عاجز آمد از حمل این واردات. پنداشت که او فانی است؛ او باقی بود؛ ما دون حالت او غضب حق است از حق؛ او راست اصطفائیت. قال اللّه تعالی «سبقت رحمتی غضبی.»

یاد کردم، ای پسر! طاسین غریب درین فصول، و طاسین صفوی و طاسین دایره و طاسین نقطه. یاد کنم- ان شاء اللّه- طاسین الازل و الالتباس فی فهم الفهم فی صحّة الدعاوی بعکس المعانی از وجوه طعن طاعنان. درین طاسین بسی است که محل شناعت است. زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند. که معارف؟