قرآن کریمبه زبان فارسی

فی القطعة ۲ من طاسین الأزل و الالتباس

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

حسین گفت «احمدرا-علیه السلام- عین کشف کردند.»

قال: یعنی عین حقیقت حقیقت بمراد حق.

گفت «احمد را گفتند که بنگر! و ابلیس را گفت که سجود کن! ابلیس سجود نکرد، و احمد ننگریست، یمین و شمال را التفات نکرد، «ما زاغ البصر و ما طغی». احمد دعوی کرد و از حول و قوت خود بیرون آمد. ابلیس دعوی کرد و از حول و قوت خود بیرون نیامد. محمد گفت: بک أحول و بک أصول! و قال: یا مقلب القلوب! و قال: لا اُحصی ثناء علیک.»

قال: حسین منصور بدین کلماتوصف کرد ابلیس را. برای آن گفت که او در اصل سید ملایکه بود، و پیش رو کروبیان و روحانیان بود، و معلم اهل آسمان بود. در قرب حق بمحلی عظیم بود، چنانک هیچ ملک بجای او نبود. چون او در ملاء ملکوت یگانه یافت، دعویش مقابل دعوی سید نهاد- صلوات اللّه علیه. او آنجا رئیس ملایکه بو و سید اینجا رئیس بنی آدم. او را بود مقام محمود. نه بود در اول و در آخر و در ظاهر و در باطن، از عرش تا بثری تا بآباد، مثل سید «قاب قوسین»، رسول ثقلین، زبدۀ حقیقت «خمرّ اللّه طینة آدم»، آن زبدۀ که اگر از صلصال فخار آدم در ابلیس پیدا شدی، بهر ذره‌ئی از جسم سید بجان هزار سجود کردی. اما چون پدید نبود، «ینظرون الیک و هم لایبصرون». و چنانچه مهتر- علیه السلام- خازن لطفیات ازلیات بود، ابلیس خازن قهریات ابدیات بود. سید را از انوار لطف آفریدند ابلیس را از آتش قهر. لطیف سبب لطفیات شد. کثیف سبب قهریات. گوئی دو صفت بودند از حق قهراً و لطفاً «یضل من یشاء و یهدی من یشاء.»

از بهر این حسن او را در جناب سید سیادات سماء قدم، محمد مصطفی- صلوات اللّه علیه- یاد کند، زیرا که ذرّۀ خورشید عالم «و ما أرسلناک الا رحمةً للعالمین» است. حق محمد را بمشهد شهود حاضر کرد و از قدم بدو تجلی کرد و بعرایس ملکوت او را بیان نمود. آنگه یاری دادش برؤیت جبروت. بصر سید از حق با فعل حق ننگریست، در بحار عز ذات فرو رفت. مکریات قدم دید ازو درو گریخت، از حدث ببرید. یاری از قدم خواست، گفت «أعوذ بک منک.»

حق ابلیس را بمشاهد ازلیت قهر حاضر کرد. حق را بدید بلباس قهر، در قهریات بپرید تا قهر شد. معرفتش بیفزود از مشهد قهر. بقهر اُنس گرفت. او را بیاموزد بخفایای مکر. صورت آدم- علیه السلام- بی روح آدم بدو نمود. گفت «اسجدوا لآدم». در رؤیت قهر افتاد و از حق بحق غایب شد، زیرا که حق ملتبس بود بسر فعل و نور صفت در آدم. ابلیس حق را ندانست، از خلقش بازنشناخت، از رؤیت حق بقهر بازماند. آنگه نفس خود را دید، ظن برد که حق بدو ملتبس است. با نفس خود گردید وب التباس فعل و علم و رؤیت قهر در نفس او غره شد.پنداشت که او است. نه او او بود؛ او بنده بود و آدم هو هو بود. ابلیس او را ندید، بخود غره شد. ربق عبودیت از گردن خود خلع کرد، گفت «أنا خیر منه». خیریت ندید، لیکن قیاس کرد. او را بخلق قیاس نکنند. اگر آن صفت که جمیع ملایکه از آدم دیدند بدو پیدا شدی، بگداختی از پرتو جان آدم، که بنور قدم و جلال ذات و صفات منور بود. چون ملعون او را ندید، خیریت را دعوی کرد، و با حول خود رجوع کرد و از عین حق درافتاد چنانکه غریب اشارت کرد.