قرآن کریمبه زبان فارسی

فی القطعة ۳ من طاسین الأزل و الالتباس

شرح شطحیات — روزبهان بقلی شیرازی

حسین گفت «در آسمان عابدی و موحدی چون ابلیس نبود»-یعنی از ملایکه- «ولیکن عین برو بیآشفتند»- یعنی حقیقت- «از لحوظ و الحاظ در سر هجران کرد، و معبود را بتجرید پرسش کرد.»

قال: لحوظ و الحاظ التفات عین است بغیر حق، یعنی آدم را سجود نکرد تجرید توحید را، زیرا که در عین عین تفرقۀ آدم نگنجد. تفرقه- اگر چه قبلۀ حق بود- بینداخت و در بحر لعنت فرو رفت. امر را بگذاشت افراد قدم را.

غریب گفت «لعنتش کردند چون برسید بتفرید، براندندش از در، چون طلب فردانیت کرد.»

قال: کجاست حدثان از فردانیت؟ لاجرم حقش حوالت بخدمت مخلوق کرد- یعنی آدم- و چنین سزاوار بود از مشاهدۀ فردانیت. بود او که بود زیرا که در سر وی رؤیت خیریت بود و از نفس خود أنائیت می‌جست. آنچ درو بود، پیدا شد بعد از گفتن اُسجُد.

غریب گوید که «چون گفتند که اُسجُد! گفت: لاغیر! گفت: و ان علیک لَعنتی الی یوم الدین. گفت: لاخیر.»

قال: غیر را نفی کرد چون غیر دید، لیکن آنجا غیر نبود. امر التباس در عین جمع و رؤیت مشتبه شد. اگر بشناختی لاخیر نگفتی، زیرا که او بنظر بآدم از فردانیت فرد محتجب شد. و اگرنه، طالب فرد بآدم و عالم کی مشغول شدی؟ حقش بآدم محجوب کرد، چون آدم بآدم بدید. آنگه از آدم بخود محجوب شد، تا حقیقت آدم نبیند. گفتندش که «اسجدوا لآدم». بخطابش محجوب کردند. گفت «سجود نکنم» زیرا که بخطاب اول محجوب بود، آنگه بآدم، دیگر بنفس خود. چون حق او را اهل افراد فردانیت خود را ندید، او را بآدم و ذریت مشغول کرد، لیکن در صورت علم توحید افتاد حق را بظاهر پاکی گفت، اشارت بحقیقت کرد تا مفلس ملامت شد در وصف انفراد حق بتوحید.