امّا شطحیات ابویزید غرفهای بحر قدم آمد، از آن پیشتر آمد. هایم بیابان وحدت بود. کاروانسالار خانقاه معرفت بود. در سر یگانگی گفت «حق بمن گفت که همه بندهاند جز تو.»
قال: یعنی تو دوستی در منزل عشقی، ایشان در طلب. تو مرادی، ایشان مرید. اغرا کرد او را در طلب حقایق محبت که آنجاست منزل حریّت و انسلاخ حرّ از رسوم عبودیت و فرد شدن فرد در شرایط ربوبیت. آنجا امتحان در نرسد، سموم قهر در نه آید. چون درین متمکن شود، ملکش نگویند، مَلکش گویند. در اشارت صویحبات یوسف نگر که چون بدیدند. چون گفتند «ان هذا الا ملک کریم.» و در قراآت «مَلَکاً کبیراً» خواندهاند. و «ملک کریم» و نیز ممکن شود که این سخن انبساط حق بود، گفت: در بندگی خود، تو متحققی. و ممکن باشد که تقریع بود در منزل عتاب، یعنی بیرون شده از سن بندگی و در مسامرت عاشق معشوق را ازین جنس عتاب باشد.