ععععععععفی شرح طاسین الأسرار فی التوحید
صفت طاسین اسرار در توحید چنین است.
گفت «اسرار ازو نازع است، و بدو نازع است، و درو وازع است، نه درو لازم است. ضمیر توحید صایر است، نه در ضمیر بلکه ضمیر ضمیرهاء اوست. دیگرهاء اوست. موحد نگردد. اگر گویم: توحید ازو پیدا شد، - ذات را دو ذات نهادهام؛ آنچ پیدا شد ذاتی و ذات چون نه ذات باشد؟ ذات است و نه ذات است. پنهان کرد، چون پیدا شد؟ کجا پنهان شد که کجا نیست؟؟ نه «ما» و نه «ذا» و نه «أین» او را درنگیرد، زیرا که بدو خلق اوست و «أین» خلق اوست. آنچ عرض برگیرد، جز جوهر نباشد. آنک از جسم مفارق نشود، جز جسم نباشد. آنچ از روح مفارق نشود، جز روح نباشد، هاضمۀ روحانیست.» گفت «رجوع کردیم بآنچ در ضمن گیرد از مشموله، و هاضمۀ مقوله و هاشمۀ محموله. اول مفعولاتست، ثانی مرسومات ودایرات کونین. نقطه معنی توحید نه توحید و اگرچه منفصل است از دایره.»
قال: گفتنش که «اسرار ازو نازع است» یعنی اسرار ربوبیت متنازع است از امتناع صمدیت از حدث عبودیت که برو کسی مطلع شود. «باو بازع است»، ازو پیدا شد و باز او شد. «باو وازع است» یعنی نفی نکنند کلیت از کل حق. «نه بحق لازم است» یعنی مفعولات اوست. «ضمیر توحید صایر است» یعنی ضمایر توحید راجع است بخلق. ضمیر و مضمر و ضمایر اماکن قلوبست. حق منزهست. «هاءه ثم هاءه»، هویتش اشارتست و او از ورای اشارتست. «موحَّد را حد نگویند» زیرا که حد حیز حدثان است، جهات ذرات قدرت اوست.
گفتنش که «توحید اگر گویم که ازو پیدا شد، ذات را دو ذات نهاده باشم». صدق توحید دو است: توحید حق و توحید خلق. توحید خلق آیات اوست و توحید حق صفات اوست. صفات از ذات مفارق نیست.
گفتنش که «پنهان کرد، چون پیدا شدی؟» پنهان کرد نور ذات از آیات، خلق را چون آشکار شدی؟ کجا پنهان شد، چون کجا نبود، و «ذا» و «ما» نبود؟ این اشارت حیثیت است. حیث ملازم حدث است، «أین» او را در ضمن نگیرد. «أین» خلق اوست. خلق اعراض و اجسام و ارواح و اجساد است. عزت وحدانیت و منزهست از اشکال. «هاضمۀ روحانیه»، ارواح طبایع که مشمولست بعناصر کون. «مقوله» ارواح ناطقه است. «هاشمه» است شکنندۀ اثقال أجساد را. «مفعولات» موسومات اوست، و مرسومات ذرات دوایر کون، و قدم ذاته باین بلاوصل. و اعصار و أزمنه و أعراض و جواهر قایم بدوست با جملۀ أشیا، و قدم ذاتش منزه از جمله است. نه انفصال است نه اتصال. داخل است بفعل در مفعولات. فعل راجع است بصفات تجلی علم و ارادت بیش نیست. نه دخول و نه خروج چون حدثان، چنانک أمیر برهان و سید فرسان، ولی رحمن أمیر اهل ایمان، علی بن ابی طالب- کرّم اللّه وجهه- گفت «داخل فی الأشیاء، لاکالأشیاء.»
مقصود حسین از طاسین توحید و طاسین اسرار باین الفاظ افراد قدم از حدث است. اشارتی کرد موجز که هرچه خلق بدان اشارت کند، بخلق مصروف است. قدیم بحدث نتوان یافت. لحوق بنعت ادراک و درک مستحیل است، زیرا که صانع قدیم متجزی و متبعض نیست، کون مخلوق است، و ذات او یعنی ذات حق از حلول او منزه است. اشارت کرد که توحید ازو پیدا نشد، و از خلق نزدیک نشد. آنچ از خلق آید خلق بود، و آنچ از حق آید حق بود. افراد ارواح بافراد تجلی قایم است. زبان فصحا در وحدانیت گنگ شد، زیرا که بینونت و حینونت و أعصار و أدهار و أماکن ظروف است. خدای بود چنانک بود با او خلق نبود اکنون هم چنانست. در حیز حدثان ذات او درنگنجد، زیرا که این صفت جسم باشد. مشاهد و حوادث اشارت بدو نکنند. ابصار در ارواح بیافرید انوار درو پیدا کرد. بعجز اقرار کرد از ادراک اسرار. ایمان آورد، متلاشی شد. سر باز حق رفت بی انفصال و اتصال. خلق با خلق رفت. احد وحید صمد موحد بماند. توحید توحید اوست، توحید نه، بل که موحد او را داند «کل شیء هالک الا وجهه». او شیء است نه چون أشیاء «لیس کمثله شیء»