گفت «نقش اول فکر عامست و ثانی فکر خاص ودایره علم حق. وسطانی مدار اینهاست. لام ألفات که بدایره محاط است نفی است از جمیع جهات آن. دو «حا» حایلاناند از جوانب اجانب . توحید بماند، ما ورای آن حوادث است.»
qqJqqJلا لا لالا لا لاقال: خبر داد که فکر عوام غوص کند در بحر اوهام، و فکر خواص غوص کند در بحر افهام. آن دو بحر خشک شود. و طریق مندرس شود و آن دو فکر بپرد و آن دو حایل مضمحل شود و آن دو کون فنا شود و حجتها بدرد عرفان متلاشی گردد از جانب الوهیت رحمن. او بماند، منزه بی حدثان. سبحان آن خدایی که از جملۀ علل منزه است، برهانش قویست و سلطانش عزیزست ذوالجلال، ذوالمجد و الکبریاست، بی شمارش یکی نه یکی چون یکی حد و عد. و ابتدا و انتها راه بدو نداند. بدیع کونست منزه از کونست. «لا یعرفه الا هو ذوالجلال و الاکرام خالق الارواح و الاجسام».
قال: ای عارف! عجیب مدار از مقالت حسین در توحید بدین اشارات و عبارات که هرچه او گفت یک قطره از دریای توحید. صفی امین وصی رئیس، أسد اللّه الغالب، علی بن ابی طالب- رضی اللّه عنه- هرگاه که شقشقۀ عشقش در توحید منحدر شدی، لآلی معرفت و توحید از صدف لسان تفرید بریختی و بیان تنزیه عزت قهر حق کردی. کون و کاینات در سطوات کلامش و رموز و اشارت جانش هزار بار بلرزیدی. اما مثالش بدین دایرات از قانون سنت بیرون نیست. نبینی که حق- سبحانه- چون مثل زند بذباب و عنکبوت؟ آنگه گفت «صغف الطالب و المطلوب.» گفت: درین حدیث مرویست که مهتر- صلوات اللّه علیه- در زمین خطی بکشید. آن خط راست را گفت: این صراط منست و آن خط مختلف را گفت: این سبیل شیطانست «هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله.»
طواسین حسین را بعون و کفایت حق- سبحانه- شرح تمام شد، بعبارت اهل حقیقت و اشارت اهل معرفت، در وقت باریدن سرشک خون جان و خواندن «زند و پازند» ملطفه جانان، کلماتی که در بحر صین قلزم قدم جز نقش آبریز احمر کیمیای سر قدر نیست و خطابی که جز نقش پیشانی اقمار سرایر نور احمر نیست، «رمز قرمس» و «شاهد بادیۀ بصر» در ورق شجر طوبی جان. مصور کردم آن لقبی که روزی در تفکر این فصول غریب بودم. بتنها نشسته بودم. آنگه از راه دیدۀ معنی کلاه دار شطاح حسین بن منصور دیدم. مرا بستود بزبان غیب و حقایق فهم. آنگه بآخر گفت «عرفتَ حقیقة القرمس و قطعتَ بادیة البصر.» بعد از آن خرم شدم. دانستم که از من راضیست.
در شطحیات او بعد از آن گوش اثیر از نُکتِ الهام قدس پر کردم و عالم از جواهر اصداف حکم دُر کردم. بهر ذرهئی در کون مرا آیینهئی شد، از غیب غیبی مرا معاینه شد. از لسان وصال میشنیدم و با أهل جلال میگفتم. خاطری که عقل و جان مؤنس اوست، با چنین عروس اُنس گیرد وازو نصیحت عشق بپذیرد، و در زوایای مراقب بنشیند تا عقل در غیب این بحر غواصی کند، و دل در صفای این میدان ترکتازی کند.
آخر این کتاب تمام شود بکلماتی چند که مصطلح رمز صوفیان عاشق است. این اشارت ترکی ترکان عشق است که در مستی بی رنج از سر گنج گنج گویند، مختصری بی تطویل حقایق. آنرا شرحی لطیف گفته شود- ان شاء اللّه تعالی- زیرا کلماتی چند است که ظروف اسرارست و مشحون بأنوار، تا سامع فهم عبارات قوم بشناسد و اشارت ایشان بداند که آن لغت را رموز کنوز لطایف احکام و منازلات اسرار احوال است، و مباشرات احکام و ارادات معارف و سطوع انوار کواشف، که بادیان عشق را در سیر ارواح و اسرار از کشوف تجلی قدم و خطاب ازل و نوادر افعال و حقایق ظهور صفات پیدا شود. چون بیک ذوق شرب مشارب ارواح در نوادر و عجایب لطایف غیب، صاحب وقت شوند از آن حلاوت بدین کلمات اشارت کنند. هر رمزی متعلق بمقامی و هر اشارتی وصف حالتی و هر عبارتی پیدا کردن مکاشفتی. کس نداند جز صاحب مقامات و حاذق اشارات. این نکت و اسامی از عجوبۀ احوال ایشان باز میگویم تا ظرافت حرکات ایشان بدانی که چه شیرین و لطیف است.