حصری روزی در مسجد جامع نشسته بود. صاحبان خود را گفت «بگذارید مرا. با بلای خویش چبودست شما را؟ نشما از اولاد آدماید که او را بید خود آفرید و درو روح خویش دمید، و ملایک مقرب را بسجود او درآورید. او را یک کار فرمود و خلاف کرد. چون در اول دن دُردی باشد، آخرش چون بود!»
قال: درین سخن تغیر نیست، و ناتمام در عشق حریف نیست. سیمرغ جانش از حلقۀ نامهربانان عزلت میخواست. نسبت از آب و گل ببرید و در بلاء مشاهده بپرید. دانست که آن دم با اهل صحبت نمیگیرد. عز انس وحدت خواست. عز از خلق پیدا شد. «یفر من شاهقٍ». ای شاهق! انبیا اگرچه عزیزاند از حق در طریقاند جان مفرد از حدث بقدم رود، زیرا که در قدم جنگ نیست و در ازل رنگ نیست. ای جان گم گشته! دانۀ وحدت از دام عشق برگیر. چون دانه خوردی علت عقل بینداز، که عشق تو تیمار جانست بی غوغای انسانی پرده دار قدم است. پرده و پرده دار بگذار زیرا که عدم است. دم از «رفیق الاعلی» زن. «لو اتخذتُ خلیلاً، لاتخذتُ أبابکر خلیلاً، لکن خلیلُ صاحبکم هواللّه.» صحبت از طریق است لیکن در عزت فنا رفیق است. اگر خواهی که بر تو عشق غیرت نبرد دست ازین مشتی عصافیر یاوه درای بدار، که در طیران عنقاء مغرب جانت هیچ پر بریده نپرد. «ذَرْهُم یأکلوا و یتمتوا ویلههم الأمل.» عصا و رکوه با اهل طریقت بگذار که مسافران قدم را گفتند «وألقِ عصاک» «أأنت قلتَ للناس؟» «قل اللّه ثم ذرهم».
شعر